تاريخ : شنبه 21 دی1392 | 16:49 | نویسنده : فرشید خان

خواهر و برادر "آریایی سرزمین میدیا"زبانت هزاران سال قدمت دارد وهمه شاهان بنام وسلسله های بنام "پیشدادیان کیانیان مادها هخامنشیان ساسانیان و.و..و قهرمانان ملی میهنی  تاریخ ایران با زبان تو گفتگو میکردند و عالی ترین احساسات بشر با "زبان مادری" منتقل می شوداین حق را به خود ندهید که زبان دیگری را جایگزین زبان مادری فرزندانتان کنید......فقر فرهنگی یعنی اینکە بەغیرت تعصب واصالت وجنگاوری ونجابت و وفای به عهدو به بی باکی وجسوری وشجاعت رشادت و  وشادی و رقص وآواز هنر وموسیقی و لباس کوردی افتخار کنی و آن را مایە مباهات خود بدانی اما "زبان کوردی" را در پستوی ذهنت پنهان کنی و از صحبت کردن بە آن شرم داشتە باشی! یعنی اینکە زبان باستانی نیاکانمان واجدادیمان را بە فرزندان خود نیاموزی!یعنی اینکە تاریخ دروغین و تحریف شدەای کە بە خوردت دادەاند را قبول کنی و میلی برای یادگیری تاریخ واقعی ملتت نداشتە باشی!یعنی اینکە بزرگان ملتت را نشناسی!یعنی اینکە ملتت را قوم بنامند و زبانت را لهجه و گویش محلی و تو ساکت بمانی!!!!

 
ادامه با شما، به نظر شما فقر فرهنگی یعنی چه؟


تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 18:1 | نویسنده : فرشید خان



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:55 | نویسنده : فرشید خان



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:54 | نویسنده : فرشید خان



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:53 | نویسنده : فرشید خان

دودمان‌های دوران باستان



تاريخ : یکشنبه 22 تیر1393 | 12:31 | نویسنده : فرشید خان
حکایت سرزمین من2

نامه به سحر
  آنچه نوشته ام نمی دانم هذیان است یا شعر. خودم چرت می نامم. هرچه است،. مگر از قدیم نگفته ایم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و با عیبش گفتی، هنرش را نیز بگو
از قله دماوند هر هفت اقلیم ایران و یا اگر حال و هوایی عارفانه داشته باشی، هر هفت شهر عشق ایران پیداست: در روی تخته سنگی که نشسته ای، کافی است که نگاه کنی
اینجا چهار راه هنر عشق است و همیشه بازارِ  کلافِ تاریخ هزار نخ.
اینجا هفت شهر عشق است و شهر مثنوی هزار من و هفتاد و دو ملت.
و سرای ملتی است که از عمق تاریخ می آید و خود تاریخِ اعماق است.
در اینجاست که اگر گمنام باشی، واهمه ای از گم شدنت نیست و هیچ توفانی توان خاموش کردن فانوست را ندارد.
د راینجا است که هر شهر و دیاری فانوسِ دریاییِ خودش را دارد و هر لحظه که اراده کنی می توانی دل به دریا بزنی و توفان را مقهور امواج خاطره هایت کنی.
زمزمۀ  آبشارهای دلاور شوشتر را هرگز هوای خاموشی نیست، مگر قیامت قیامت کند و فلک را به بازی بگیرد و طرحی دگر اندازد.
نغمۀ شوشتر همان نغمه ای است که می توانی سوگند یاد کنی که به خدا داریوش هم آن را شنیده است و زمزمۀ مهیبی است که گوش ترا به گوش نیاکانت پیوند می زند. غرش از درون برخاسته ای است که به نرمی زمزمۀ لالایی مادر است.
تو از باغ عسلی می آیی که یک سرش در بروجرد و اشتران کوه است و سر دیگرش در قافلان کوه، یک سرش در دالانپِرِ ارومیه و آن سر دوشاخش در سهند و سبلان.
تو از کوره راه زمستانی زرتشت می آیی و از راه ابریشم.
راه پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک.
همراه سیمرغ.
از کنگاور و توس. با دین هزاران بوس.
«از لبی چون گل، گل آهن».
از نزد آرش.
از سمنگان.
بی رخش و با رخش.
از ابرکوهِ ابرقو.
از سوگ کشتار مزدکیان.
از پای زنجیر عدل انوشیروان.
از پای آن چنار.
از دشت مرغاب.
از سایه ی آن سرو صبور.
از دزفول و از پاوه.
از چاله هرز تاریخ.
از نزد کاوه.
تو از بیستون می آیی.
با صدای تیشۀ هزاران فرهاد.
و از سرزمین تک درختان بیشمار.
پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبرایران طنین خواهند داشت
بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند.
در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا  قلبِ جادوییِ تو!
زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد:
کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید.
چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!
 
ما جادویی بزرگ شده ایم و به جادوگری شهرۀ آفاقیم  و اگرهم هنوز د رخمِ هزار چمِ یک کوچه ایم، هفت شهر عشق را جسته ایم و هفت خوانِ سهمگین را پشت سرنهاده ایم و در هر خوان سر اژدهایِ چهل دست و پایی را بر سنگ کوفته ایم.
دل مباز!
اینجا دیگر دیر است که کسی را توان زدودن خاطره های ما باشد.
تهمورث دیوبند در فیروزکوه بیداراست هنوز.
و رخش نامیرای ما آمادۀ  مهیای بیدار کردن رستم ما!
تو جادو را در این خانه طلسم کرده ای و خود شهرۀ  آفاقی به جادوگری.
جادویِ پشت کندوانِ بلند بالا، باصدای زنگولۀ بز و بوی دوغ و دود.
جادوی دماوند و هزار مسجد وبینالود، و سهند وسبلان و آن یکی تفتان و هریرود.
امان! نگو از زاینده رود!
جادوی هامون و سیستان و دریاچه بختگان و پریان.
جادوی دشت ارژن و دشت کویر و صحرا ی لوت و زاینده رود.
و جادوی حیرت انگیز گردنۀ حیران، که اللهّ اکبر.
ماسوله کم نیست در این سرزمین، با لانه هایِ مرغانِ عاشقِ دریایی در کمر کوه ها و آن سوتر از ماسوله ها کم نیست مظهر قنات و لانه ی کفترهای چاهی. در دشت های منزوی.
جای جای این سرزمین رونق خود را دارد و جادوی خود را. حتی وقتی در دل زمستان، واحه های کویر به کشتی های یخشکنی می مانند که به برف نشسته اند، دودکش معصوم اجاق ها، چراغ دریایی های پریان صحرایی این سرزمین جادواند.
از مادرت بپرس!
 
سینه ات اگر همیشه ابریست، رنگین کمانی دارد به رنگ سبزو سفید و قرمز.
ترا ازتوفان چه باک با این رنگین کمان،
که توفان هر چه سهمگین تر، بانگ بیرقت کوبنده تر!
دلت به بزرگی ایران است و فراخ.
این پرچم، هم بر فراز طاق بستان و بیستون می لرزد و می لرزاند، هم بربام بلند گلدسته ها.
وهم در کوچه ها.
هم دردیاربکر و هم در قصر شیرین و در دست های رستم های فرخزاد
هم در چهار راه بهار و هم در ماکو، که غنچۀ تنگ دهان ایران است.
دیدن انقراض ابروانت محال است، با این همه پشتیبان.
دل بد مدار!
اینجا شعشعۀ همیشه جاودان مهر است و مهر بانی.
هرگز نپندار و نپذیر جز از این!
اینجا سرزمین شیهۀ اسب است و کاروان ها.
بی گمان در هیچ کجای جهان،  به اندازۀ  اینجا طنین شیهۀ اسب وبانگ جرس برنخواسته است. با بستن محمل ها.
در اینجا آرامِ جانانِ بیشماری دل ستانده اند و رخت بر بسته اند و با گام های سنگین اشتران دور شده اند و یاد سنگین خود را بر جای گذاشته اند و کاروان های بیشماری حتی اگر آهسته رانده اند، بالاخره رفته اند و چشمان یار، یار را با خود برده اند.
عادتی است غریب ما را به این هنجار.
از این است که ما عاشق کاروان مانده ایم!
و از این است که برای عشق از نخست آسان افتاده است مشکل ها.
از این است که ما به جاده که می افتیم، بی اختیار، اختیاراز دست می دهیم و به یاد اندوه های شیرینمان می افتیم.
از ایراست که راه های این سرزمین رادست کم نباید گرفت!
قهوه خانه ها ما را به سفر خاطره ها می برند.
در سرزمین ما این لفظ خاطره خیلی بارز است.
شاید در هیچ کجای دینا کسی به اندازۀ ما دلبستۀ  خاطره نباشد.
از این است این همه دلبستگی ما به عکس و عکس راه ها. راه های نخستین ما را اسبان تنیده اند با سم خود.
و چراغ های دریایی بیشمار ما را در کنار اسبریس ها پی افکنده اند پدران ما.
چراغ دریایی مسجد امیر چخماق در یزد.
و چراغان نجیب و خوش سوی ماهان. 
و چراغ دریایی کبوترخانه ها ی اصفهان.
چراغ دریایی دروازه قران.
و آن یکی چراغ تنهای میلِ ساوه و صدها چراغ دیگر تا پاوه.
کجا جهان سراغ دارد این همه چراغ دریایی را در کویر؟
اینجا سرزمین چراغان است.
این جا چراغ دریایی بزرگ جهان است و شاهِ چراغ .
باد شرطه را پایانی نیست، برای دیدار آشنا.
هر ورق شهر ما، ایرانشهر، کهنه دفتری است رنگ باخته، اما پر از معرفت روزگار.
در جای جای ایرانشهر هنوز می توانی صدای یک حرف و دو حرف بر زبان نهادن نیاکانت را بشنوی و نطق بازکنی و به سخن درآیی.
در اینجا سخن گفتن شیوۀ دیگری دارد.
شگفت انگیزاست، در حالی که بیگانگان با شیوۀ ما سخت بیگانه اند، ما خود مکتب نرفته مساله آموزصد دفتریم و هرگز خود را در ساحت جهان الکن نمی یابیم.
ما به سیاق خودمان حرف می زنیم.
گاهی با خشت وگلِ روی هم انباشته و پیشانی شکسته و گوشۀ ابرو خمیده حرف می زنیم و زمانی با جویبار نحیفی که رکنابادش می خوانیم. و روزگاری به سماوات می رانیم.
بیگانه که باشی هرگز نخواهی توانست که رکناباد شیراز ما را بیابی.
رکناباد واژه ای است ویژۀ زبان ما که درهیچ زبانی معادل ندارد.
فردوس ما هم می تواند جویبار خسته ای باشد با چند بید محتضر اما پر حضور.
زبان ما زبانی است مخصوص خودمان.
مسافر بیگانه هرگز پل تجریش ما را، که میعاد ما است، نخواهد یافت. مگر عکسی بیندازی و زیرش به خط نستعلیق بنویسی پل تجریش.
ما هشت بهشت را در هشت ایوان خلاصه می کنیم وجهانی را مدیون خود می سازیم. هزار چم و هزار بیشه، چهل ستون و چهل دختران و هزار مسجد به کنار!
یا نقش جهان و عالم آرا!
زبان ما زبان گِل است، زبان خشت است و آجر و زبان کاشی، اما همیشه به شعر. زبان مستزادی است بلند بالا و گاهی ترانه ای در دو بیت، که دمار ازروزگارت می کشد. به پیمانه ات می زند و صراحی تاریخت می سازد و به پیمانه به دستان پیشکش ناقابلت می کند.
یک چنین زبانی است زبان ما.
با این زبان خاک و قنات و سرو حرف می زنند و تکدرخت در حصار بیابان زمزمه می کند. البرز حرف می زند و آسمان، وقتی دلش می گیرد، می غرد. و بلبل و ململ و هزار دستان از هزار داستان می سرایند و شهره ی آفاق می شوند.
و آن یکی پرنده با آغاز بهار خبرت می کند که: پوستین درآر، کتان بپوش، و کِرک خبرت می کند که: بد بد است! ویاهوهو می کشد.
زبان ما قند پارسی است و نافی همه قندها!
زبان ما قادر است با چند واژۀ تکراری، آبی ترین بنای جهان را در نفش جهان، با هزار نفشِ آرام بخش، بیافریند که انگاری مسجدی مهیا بوده است که از بهشت خریده اند و در گوشۀ میدان به آرامی و لطافت نشانده اند.
چنین است که دو قلعۀ فرانسویان در خرم آباد و شوش وام واژهایی بیش نیستند و شگفت انگیز است که هرگز آموخته نشده اند و به تقلید در نیامده اند و ما فقط به میزبانی بسنده کردیم.
چنین زبانی است زبان ما!
 
ما اسکندر را و ترکان مغول را مقهور خود کردیم 
از آمیزش هویت این سرزمین با هویت ما هویت نوی برآمده است که هم مادی است و هم انسانی.
البرز است و هفت شهر عشق. وبه تعبیری هنر است.
هنری که نزد ما است و بس!
هم با این هنر است ک خاک را کیمیا کرده ایم و کیمیاگران ما در طول تاریخ از هر ورق این وطن دفتری ساخته اند معرفت کردگار.
ما جنگ و ستیز و برادر کشی را عذر نهاده ایم به عشق یک لحظۀ هفت شهر عشق و عطاران بیشماری را سرگردانان اندر خم یک کوچۀ خود ساخته ایم تا گل آدم به پیمانه زنیم و بنی آدمیان را از یک گوهر شناخته ایم.
در اینجاست که بنی آدمیان تاریخ، بخواهند و نخواهند از گلستان همیشه جاوید ما باید ببرند ورقی، که در هر دندانۀ هر قصرش پندی نو در آستین دارد!
سخن یاوه نیست، کـــه ما کــاوه داریم، در هر پاوۀ شهرمان!
 
اگر هم روزگارانی ورق هایی از این دفتر، دستخوش کِبر و تکبر شده اند، هنوز در جای جای دور و نزدیک ایران زمین دفترهای گشودۀ  فراوانی سوسو می زنند و چراغ دریایی راست پیکران و کشتی نشستگانند.
سوسوی چراغ دریایی بیستون بر سر یکی از پرهیاهوترین راه های پرگذر تاریخ یکی از سوسوهای چراغان پر هیبت هفت شهر عشق است.
سنگ نگاره یبستون بزرگترین سنگ نبشته و نگارۀ جهان باستان است که به فرمان داریوش اول  هخامنشی حدود 520 پیش از میلاد  پدید آمده است. در بدنۀ شکاف محلی رفیع از کوه بیستون، در کنار راه پر عبور همدان به بابل. انتخاب این محل که مسلط بر دشت کرمانشاه با حدود 1000 متر بلندی است و در حقیقت دروازۀ ایران است، برای نقر بیانیۀ داریوش امری تصادفی نبود. محل سنگ نگاره، بغستان، جایگاه خدایان، نامیده می شد که در پهلوی بهیستان و در فارسی بیستون شده است. این نام در فرهنگ عامه تغییر معنی داده و به مفهوم «بدون ستون» نیز آمده است.
چند کیلومتر پایین تر، در طاق بستان، شبدیز با برگستوانی از جنس تاریخ مهیای شیهه ای سنگین از دل سنگی خود است. انگاری اگر شیهۀ او در دل طاق و نخجیر و کوهستان بپیچد تاریخ بیدارخواهد شد و صدای کوبه ی سم اسبان تاریخ وبانگ یلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشیر درخواهد آمیخت و ضجۀ دشمن را خواهی شنید که می گوید: امان! و تو کلید خواهی خواست: که خسرو از شکار آید!
و ایوان مداینِ در غربت را با قامی استوار پرآذین خواهی یافت، همراه رامشگران و خنیا پیشگان!
 
سوسوی آپادانا، تالارِ بزرگ تخت جمشید، سوسوی چراغ دریایی دیگری است که از هر نقطۀ جهان پیداست و از هر فاصله ای که نگاهی کنی چشمانت خیره می شوند و می دانی که به ساحل تاریخ رسیده ای و باید که بگشایی محمل ها.
تخت جمشید همان است که یافت می نشود. اما نجسته می یابیش. آپادانا از نظر معماری، هنری، سیاسی و تاریخی و به خاطر موقعیت قرار گرفتنش بر روی صفۀ تخت جمشید و همچنین سنگ بناهای زرین و سیمینش مهمترین، بزرگترین پس از تالار صد ستون و با شکوه ترین بنای تخت جمشید و عصر باستان است، که بنایش را داریوش آغاز کرد و خشیارشا به پایان رساند.
پلکان شرقی تالار آپادانا یکی از یادگارهای زیبای هفت شهر عشق است، با 811 نگارۀ انسان و بیشماری نقش دیگر. نگاره هایی که بدنۀ بزرگ پلکان آپادانا را تزیین می کنند و در شمار شاهکارهای هنر ایرانی قراردارند، تاریخ را به ضیافت می خوانند.
بدون تردید در هیچ جای دینا هیات های نمایندگی 23 کشور در یکجا و به صورت پیکر کنده جاودانی نشده اند. نگاره ها بیان و اجرایی تازه دارند و بیان آگاهانۀ یک برنامۀ سیاسی بزرگ اند. از ویژگی های نگاره های آپادانا آزادگی حاکم بر جو صحنه ها است. چنین می نماید که مرکزیت امپراتوری ایران آگاهانه می خواسته است با القاء آرامش، زیر دستان خود را بیاگاهاند که هم بر اوضاع مسلط است و هم مردم کشورهای تابع دلیلی برای هراسیدن از فرمانروای جدید خود را ندارند.
در اینجا هیات های نمایندگی با شادی و آزادی پیش می روند و در پیکر آنان نشانی از مغلوبیت و اجبار و یا خستگی راه به چشم نمی خورد. نمایندگان در مقام مردان آزاد حتی سلاح خود را همراه دارند. حتی شیرماده ای که ایلامی ها هدیه آورده اند بیرون از قفس است و سرش را برگردانده است و با نگرانی به بچه هایش نگاه می کند. شاید تکیه بر این نگرانی نیز به خاطر آفریدن فضای گرم و ایجاد و القاء صمیمیت صورت گرفته باشد. نمایندگان ملل به صورت مهمان تصویر شده اند و آرایش مجلس حجاری حکایت از برنامه ای کاملاً سنجیده دارد. بعضی دست یکدیگر را گرفته ودست روی شانۀ نفر پهلوی خود گذاشته و یا به عقب برگشته وبا نفر بعدی مشغول صحبت است. همۀ این حالات حکایت از محیطی دوستانه می کنند.
 
گنبد تنومند سلطانیه، بر سر راه تاریخ و در یکی ازشاخه های جادۀ زیباتر از ابریشمِ ابریشم، خود دفتری است هنوز ناخوانده و سرنخی است بی کران از روح زمان.
و چراغ دریایی رعنا و بلند بالای قابوس، در گوشه ی دور افتاده ی خود، هزار سال است که انزوا را تحقیر می کند.
و جامع های نطنز، زواره، اردستان، و نایین، این کهن ترین بناهای  ایران، بر سر راهی که از کویرمی آید و یا به آن می پیوندد، هر یک به تنهایی سندی است درخشان از فرهنگ و تمدنی که سرسختی طبیعت را به هیچ انگاشته و با خوش خلقی آن را مهار کرده است و ثابت کرده است که برای آفرینش جامع زیبای شوشتر حتماً نیازی به آسیاب های خروشان و پرهیبت و غوغا نبوده است.
 
از چراغ دریایی اصفهان که نگو که نقش جهان است و نگین انگشتری ایران گوهرنشان و لطف الله!
و نگو از شیراز و حافظیۀ بی مثال و شاه چراغش و رکنابادش که صد لوحش الله و دروازه  قرانش که الله و اکبر! که انگاری هرگز بر روی احد الناسی بسته نبوده است و ارزان ترین آرامش را مانند نسیمی بهشتی بر تو ارزانی می دارد، تا با فراغ بال خدمت خواجه برسی و وقتی که به شیخ درآمدی بگویی که آرام جانش هرگز نرفته بوده است و فریاد جرس فریاد حضور بوده است و صولت شکوه!
اگر از سر خشم زمانه یا هر چیز دیگری، که خود می دانی، خودت را مهار کنی نمی توانی دامن نبازی و به البرز و هر هفت شهر عشقِ ایرانشهر کم التفات باشی و خود را مهمان ناخواندۀ  هفت دیار غربت کنی، بوی غربت از تو نیست، از بیگانگان بر می خیزد.
خاک ایران بوی مادرت را می دهد.
بوی حافظ سرِ جای خود، که پیشکشی است برای همۀ عمر و همۀ دوره ها.
به خود فرصت عشقی دوباره را بده!
برگرد و سلامی کن!
 
حکایت سرزمین من (3)
نامه به سارا
 
 
 
ساراي عزيز، به خواهرت ساعتي چشم هايم را به امانت دادم تا وطن غريبش را از بام دماوند تماشا کند. از تو پنهان نکنم که آهنگم به آب انداختن دهانش بود براي آبياري لبان مهربانش و شکوفانيدن غنچه هاي بيشتري از آن!
ساراي عزيز، شايد هنوز نداني که من مديون کودکي شما هستم که در سال هایي شگفت انگيز، با هزاران کودک ديگر در من حلول کرديد و لطافت را به من آموختيد.
با سحر که در فراز دماوند سربلند، بر تختي زيبا نشانده بودمش، لختي از تاريخ گفتم و از جادوي سحرانگيز ايران. حالا مي خواهم، در روزهايي که ميهمان پدر و مادر مهربان تر از غزلي از خواجۀ شيراز هستم، دل و چشم هاي زيبا و جوياي تو را به ميهماني سفره اي از ايران بخوانم. تا نکند که دِينم سنگين تر شود . . .

اهل نظري که بخواهد چشم اندازي از ايران را به تصوير بکشد، هرگز نخواهد توانست خود را از چنگال تاريخ اين سرزمين کهن برهاند. صداي آرام پاي تاريخ، آواي جاويدانِ پاي خفتگان است. آواي پاي خفتگان هرگز نمي خسبد.
جز اهل نظر کسي صداي گام هاي تاريخ را نمي شنود! با اين همه، رد پاي تاريخ که به هر شهر و محله اي که سر زده است از خود ردي نهاده است. در کنار گلدسته ها و مناره ها. مانند آن سرو برومند ابرقو، که روزي ابر کوه بود.
جز آن سروي که زرتشت پيامبر آن را از بهشت آورد و به دست خود در کشمر بهشت و سرو ديگر زرتشت در فرومند، سرو پيرعمر يا ميرعمر در سنگان، سرو قم، چنار طاق بستان، کنار دهکدۀ توريان در قشم، چنار راه دهکدۀ بندره به پاوه و چنارهاي بابل و ساري ، سرو خوش بالاي ديگري داريم در ابرقوي ابرکوه، همان شهر معماران و شهر بادها و بادگيرها، که چون فوارۀ سبزي از زمين برشتۀ ابرقو برجوشيده و تارک بلند خود را در سينۀ آسمان فيروزه اي فرو هشته است.
از هر کوره راهي که راهي ابرقوي در باروي کوير باشي، سرو سالخوردۀ پرطراوت، مانند چراغ دريايي سبزي ترا به سايۀ بندرِ درياي خشکي ها و خورشيدها فرا مي خواند.
آنک که بادگيرهاي زيبا و خوش اندام ابرقو اتاقک هاي کرباس بافانِ پنبه زارهاي ابرقو را خنک مي کند، سرو تناور ما، به قدرت همۀ بادگيرهاي ابرقو، باد سوزان از کوير گريخته را، در ميان و آغوش شاخه هاي پير و جوان خود از تب و التهاب مي اندازد و سپس آن را به صورت نسيمي ملايم به خانه هاي همسايگانِ در کوير نشستۀ خود مي بخشايد.
دربارۀ سن و سال اين يکي سرومان هم، که ابرقويي ها هفتصد ساله اش مي خوانند، چيزي نمي دانيم. اين که معماران روزگار سلجوقيان، در سال 448 هجري به هنگام ساخت مقرنس هاي سنگي گنبد عالي شمس الدين هزاراسب و يا جامع چهار ايواني بسيار زيباي ابرقو، سرو ابرقو را ديده باشند، پيدا نيست. اگر سرو کهنسال کمي جوان تر از محراب گچي مسجد باشد، بايد که حدود 700 سال داشته باشد، که سراسر عمر طولاني خود را به فرهمندي و طراوت زيسته و حدود 700 سال، نشان سبز و شاداب کاروانيان يکي از پر رفت و آمدترين راه هاي کاروانروي ايران بوده است.
هر چه بيشتر به گذشته برمي گرديم صداي پاي تاريخ کندتر و آهسته تر مي شود و سرانجام به خاموشي مي گرايد و سر در وادي گمگشتگي فرو مي برد، اما شگفت انگيز است که هر چه از عمر ردپاي تاريخ بيشتر مي گذرد، بر صلابت آن افزوده مي شود. آدمي، حتي اگر هم خود تاريخ نداند، به جاي جاي ايران با شوق مي نگرد. بي خبري چيزي از ميزان شوق نمي کاهد.
از بام دماوند تا چاله ي جازموريان در هر گوشه اي از اين سرزمين پهناور، بخشي از تاريخ بر گونه و اندامِ چشم انداز نشسته و سهمي از زيبايي آن را از آنِ خود کرده است. شايد يادگارهاي تاريخي در ديگر سرزمين هاي جهان کمتر از ايران نباشد، اما بدون ترديد کمتر کشوري در جهان، به اندازۀ ايران، يادگار ملي دارد. براي نمونه در آسياي صغير، آثار باستاني و تاريخي، يادگارهايي هستند از بوميان آسياي صغير، از يوناني ها، از رومي ها، از ايراني ها و سرانجام از عثماني ها، که هنرشان ترکيب و تلفيقي است از هنر همۀ سرزمين هاي اسلامي. در اینجا کهن ترين و مهم ترين اثر باستاني پيوندي با مردم امروز آسياي صغير ندارد. در سرزمين هاي اروپا نيز هنر خالص بومي، با نقشي تعيين کننده، به ندرت به چشم مي خورد. همچنين است در آمريکاي شمالي و لاتين و استراليا.
از تخت جمشيد تا گلدسته هاي بلند بالاي رعنايي که بر زمينه ي آبي آسمان جادويي ايران، چون چراغ دريايي مي درخشند، همه و همه در نقش اندازي مجلسِ بزرگِ چشم انداز ايران شريک اند و در اين نقش اندازي به ندرت عنصري غير ايراني به چشم مي خورد. مهر هنر ايراني در پيشاني تک تک آثار به دست آمدۀ ايراني مي درخشد.
پس از اسکندر، يوناني ها در دورۀ فرمانروايي سلوکيه بر ايران، بيهوده کوشيدند تا ايرانيان را هلنيزه کنند و به سلک خود درآورند. معبد آناهيتاي کنگاور تنها يادگار قابل ذکر اين دوره است. البته در اين جا نيز حضور هنر هخامنشي محسوس است.
تخت جمشيد بارگاه تاريخ ايران است و اصفهان نقش نگين جهان.
اگر تخت جمشيد بسيار متفاوت از نقش جهان است، تفاوت ناشي از زمان است.
تخت جمشيد بارگاه تاريخ ايران است و اصفهان مجلس بار عامي براي هنر ايران.
در تخت جمشيد، به مقتضاي زمان، هنر متوسل به سنگ مي شود و سنگواره و در نقش جهان زبان هنر زبانِ رنگِ گل است و گياه و زبان خط.
در تخت جمشيد هم از خط براي آراستن قاب در و پنجره استفاده شده است. در کاخ داريوش يک جمله ي کوتاه 17 بار تکرار شده است و در اصفهان خط بيشتر از زبان حرف زده است و بيشتر از گل، گلباران کرده است.
خالقان مسجد شاه اين آبي ترين بناي جهان، براي آفريدن آرامش، تا توانسته اند دست به دامن گل برده اند.
شگفت انگيز اين که گل و گياه کاشي ها و معماري اصفهان را کمتر مي توان در طبيعت جاندار يافت.
در اين جا گل و گياه بيشتر، هماهنگ با نياز، برداشت و پرداخت ذهن هنرمندان است، که هنرشان به طرح اندازي قالي نيز رخنه کرده است.
گل و گياه خالقان ايراني را در هيچ کجایي از جهان نمي توان يافت.
اگر مسجد شيخ لطف الله فاقد گلدسته است گنبدي دارد که خود يک سبد گل است. هنرمندان گل آفرين از طبيعت حتي اين استفاده را نکرده اند که گل هاي خود را بر زمينه اي بکارند.
گل و گياه هنر اصفهان در ذهن خالقان خود بي آغاز و بي پايان، در ازل و ابد شناورند.
در اين جا گل و گياه زمينۀ بي آغاز و بي پايان زندگي است. بيشتر به هوايي مي ماند که تمامي کون و مکان را انباشته است. پيدا نيست که گل از شاخه شکفته يا شاخه از گل. تا آغاز و پايان در دسترس نباشد.
رنگ هم در اين جا رنگ ديگري دارد و عطر را بايد که مشام بيننده بيافريند، به دلخواه.
در همين روزگارِ ساخت و پرداخت نقش جهان و اصفهان، در عمارت چهل ستون به سنگ نگاره و تنديس سنگي نيز، پس از گذشت حدود يک هزاره، توجه مي شود. اينک سنگي که قرنها در قعر چاه بود، با احتياط بيرون کشيده مي شود!
در دوره ي زنديه، در ارگ کريم خاني و عمارت ديوان خانۀ شيراز و سپس در دورۀ قاجاريه کمي به نگاره و تنديس سنگي توجه مي شود، اما دوباره این هنر به کنار نهاده مي شود.
گويا خشونت سنگ با طبع قلم انداز و عجول ايراني سازگار نيست.
مسجد جمعۀ اصفهان، که موزۀ هنر معماري ايران از دورۀ سلجوقيان تا زمانۀ ما است، از سنگ به ندرت استفاده شده است. در گنبدهاي خواجه نظام الملک و تاج الدين و محراب گچ بري از سال 710 هجري و در همۀ بخش هاي اين موزۀ استثنايي معماري ايران  جاي سنگ خالي است.
 
نه! هنگامي که به چشم اندازي از ايران مي نگري، نمي تواني از سرگذشت ايران صرف نظرکني.
فرقي نمي کند که در ابيورد و کلات و در کنار قصر خورشيد نادر باشي، يا نزديک ارگ بم و ارگ عليشاه تبريز و گنبد جبليۀ کرمان.
در همه جا با چشم اندازي آشنا رو به رو هستي و اين آشنايي ازيراست که خط و خال و حال هنر ايراني، همواره گوشه اي از تکخال خود را در دست دارد.
وقتي که کودکي را سوار بر شير همدان مي بيني، يا گنبد پرراز و کوهوار سلطانيۀ زنجان را در دشت تاريخ پيش رو داري و يا در ماهان گلدسته هاي آبي شاه نعمت الله ولي را در زمينۀ آسمان آبي کرمان مي يابي و در کنارش مي ايستي و قفسۀ مناره ها کلاه از سرت مي ربايند، آن تماشاگري نيستي که در کنار آبشار نياگارا، به رنگ آبي خروشان خيره شده است و چيزي از آواي نياکان خفته ي خود نمي شنود.
هيولاي پر خروش نياگارا شايد در دل سرخپوستي از شمال غوغا کند. اما در نظر يک به اصطلاح کانادايي و در نگاه يک توريست درياچه اي است که به درياچۀ پايين دست خود مي ريزد و او به آساني مي تواند خاطرۀ ديدار خود را بايگاني کند.
نياگارا از دل و درون تاريخ، يا دست کم در درون تو، نمي ريزد. پديده اي است شگفت انگيز و متعلق به طبيعت مطلق. چشم انداز هماني است که بدون نقش دست آدمي هم مي بود.
آسمان هم کهکشان ها دارد، اما کهکشان ها را هم مي توان بايگاني کرد.
الا راه شيري کودکي را، که بوي مادر مي دهد و آن را نمي توان با صور فلکي و کهکشان هاي اخترشناسان مقايسه کرد!
جا دارد درست در اين جا، در هزاران کيلومتري آن سوي نياگارا، آبشارهاي شوشتر را به ياد بياوريم:
از اهواز که به سوي شوشتر مي آيي، يکسره بيابان بزرگي همراه است و جاده اي که بر آن کشيده شده است همۀ اميد مسافران.
از اين راه براي نخستين بار که سر درآورده باشي هرگز گمان نمي کني که در شوشترِ نزديک تو چه غوغاي هزاران ساله اي برپاست و ريخت و پاش مي کند!
در بيابان که مي راني، احساس مي کني که گرما شروع کرده است که از راه ربودن چشم هايت از پايت بيندازد، تا مي رسي به شوشتر. نخست فکر مي کني که در اولين فرصت خواهي خوابيد، اما ناگهان بانگ پيوستۀ رود شگفت انگيزي را مي شنوي و مي يابي، پس از آن همه بيابان، که بيشترين محصولش خاطره است از ايلام و هخامنشيان و آريوبرزن و رستم هاي فرخزاد.
بيشترين مسافران بيابان زده نمي دانند که اين رود از کجا مي آيد. مهم هم نيست. مهم تنها اين است که مي آيد. لابد که مانند آبشار نياگارا، به قول رستمِ فردوسي در دشت پرنيان، آبشخوري دارد.
در کنار پل رود شوشتر اتاقک هاي کوچکي است مانند دالاني سرازير و از جنس دالان قصه ها و يا مانند قصه اي از جنس دالان. در هم لوليده و پيچ و تاب خورده و تابع ساحل.
آبِ خروشان، سراسيمه و مصمم از ميان دالان مي گذرد و يا فرومي ريزد و پا به فرار مي گذارد. پر هياهو و خوفناک مي چرخد و با شتاب و بي درنگ مي گريزد. گاهي در نقطه اي که ايستاده اي، آب مضطرب چنان براي يافتن بستري امن به هر سوي مي دود و در پيچ و تاب است که چشمانت سياهي مي روند. احساس مي کني چيزي واهمه برانگيز در دنبال آب است، اما بي درنگ ياد بيابان بي حال و آرامي مي افتي که پشت سر گذاشته اي.
هر چه مي بيني هيجانِ آبِ بي قرار است. راست و چپ، بالا و پايين، يکجا دايره مي زند و مي چرخد، يک جا بالا مي آيد و در جايي پايين مي ريزد. مي پيچد، کج مي رود، آرامي موقت مي گيرد، گرداب مي شود و آب مي شود در زمين فرو مي رود. همه در زير طاق هاي ضربي و محکم و همه بقاياي آسياب هاي تاريخ،  و براي آرد پدرانت و دشمنان پدرانت.
آبشارهاي دلاور شوشتر را، مانند آواي خفتگان، هرگز هواي خاموش شدن نيست، مگر قيامت قيامت کند و فلک را به بازي بگيرد و طرحي دگر اندازد.
به سحر نیز گفتم. نغمۀ شوشتر همان نغمه اي است که مي تواني سوگند ياد کني که به خدا داريوش هم آن را شنيده است و زمزمۀ مهيبي است که حلزون گوش ترا به گوش نياکانت پيوند مي زند. غرشِ از درون برخاسته اي است که به نرمي زمزمه ي لالايي مادر است. مانند راه شيري کودکيت، که بوي مادرت را مي دهد.
غرش بي صداي تاريخ را حکايت ديگري است، که مي نوازد!
سرخپوستان کانادا هم مي توانند در کنار نياگارا چنين حال و هوايي داشته باشند، اما توريست ها هرگز!
دل براي ترک شوشتر به راحتي بار نمي دهد. خانه هاي بالاي سکوي آبشارها و رودخانه، در کنار فرياد آب دعوت به آرامش و درنگ مي کنند.
جامع شوشتر نيز، در يکي از تاريخي ترين دشت هاي ايران، در حصار يادگارهاي بيشمار ايلامي، هخامنشي، ساساني و اسلامي، عرض اندامِ يکي از بهترين نمونه هاي هنر معماري ايران در نخستين سده هاي هجري، در ميان بازوان غنوده، اما پر حرکت و برکت کارون و همسايگانش است.
جامع شوشتر بر سر راه بيستون، سرزمينِ خدايانِ پارسيان در شمال کرمانشاه، شهر خداداد (بغداد) رو به روي ايوان مداين خسروان، پرستشگاه چغازنبيل ايلاميان و کاخ زمستاني داريوش در شوش افتاده است. بر سرِ راه گندي شاپور و سيراف در کرانۀ خليج فارس و بر سر راه صدها اثر تاريخي خوش بر و بالا و بر سر راه ماوراء النهر به کوفه و مدينه، هند به اورشليم، جز اين هم نمي شد آفريد.
بگذار بگويمت! جامع شوشتر که آکنده از هنر معماري اشکاني ــ ساساني است، در گوشۀ جنوب غربي ايران، يکي از دروازه هاي مهم معماري ايران به روي معماري اروپا و جهان است. تقليدي از شبستان هاي زيباي شوشتر را مي توان در بيشتر کليساها و صومعه هاي غرب مسيحي بازيافت.
باقي ماندۀ ستون هاي سرافراشتۀ آپادانا پايه هاي هفت آسمان و گنبد ميناي ايران اند. نگهبانان سنگي آپادانا جاودانه دست در دست هم دارند و پشت به کوه رحمت. کوه رحمت پر خاطره ترين کوه ايران است.
 
غرش بي صداي تاريخ را حکايت و شوکت ديگري است، که مي نوازد! در تخت جمشيد، زبان هيچ سنگ بريده و شکسته اي الکن نيست. تخت جمشيد آنچند حرف دارد که هرگز به پايان نرسد.
تخت جمشيد شهرزاد قصه گوي تاريخ ما است! بگذريم از رازهاي نهفته و به کليدِ هر دندانۀ قصرش و صداي طنين اسبان اسکندر و ضجۀ ديرکهاي سدر لبنانش در لهيب آتش، که اگر اسکندري نمي بودی، سرانجام دست روزگارِ گجسته اي ديگر در آستين مي بودی. مگر مغولان نيشابور را به سرنوشت شاپور و بيشاپور گرفتار نکردند؟
اما هنوز هم مي توان از پلکان راهوار تاريخ بالا رفت و در هواي تخت جمشيد، دست را سايه بان کرد و به دشت مرغاب و نقش رستم چشم دوخت و يا سعدي را ديد که به بعلبک مي رود و يا با کوله بارِ جوشاني از اندوخته به شيراز باز مي گردد، تا از قحط سالي دمشق بنويسد و هزار و يک حکايت ديگر.
سينۀ دشت مرغاب، در پايين دست تخت جمشيد، مالامال است از خاطرات ايران و هر وجبي را که بشکافي روزگاري در او نهان مي بيني.
ليموهاي اين دشت نمي توانند آکنده از عطر خاطره نباشند.
اينجا نخجيرِ يلان تاريخ است و قتلگاه نياکان ما و سربازان داريوش سوم.
 
گلدسته ها با آفريدن جانشين هاي زيبايي براي گل وگياه، با اندام سبز خود از يک نواختي چشم اندازهاي سرزمين خشک ايران مي کاهند. هنر معماري سنتي ايران، با آفرينش گلدسته ها، بر خشکي برهوت پيرامون چيره شده است.
زيبايي گلدسته يک سرو گردن افراشته تر از زيبايي طبيعت است و درخشش فيروزه اي گنبدي در کوير، آدمي را به ياد فانوسي دريايي مي اندازد، که در برهوت آبي بي پايان درياي پر تلاطم، چشم جاشوان و ملاحان خسته را نوازش مي دهد.
 
با هر چشم اندازي که رو به روباشي، هيچ گذري خالي از طنين شيهه ي اسب دلاوران و مرزبانان نيست.
به هيچ کوهساري نمي توان بدون شنيدن صداي چکاچک شمشير جانبازان چشم دوخت.
از بازارهاي هزار خم و جاده ي ابريشمِ هزار چم و کاروان هاي حلّه که نگو!
و آن قند پارسي که همراه اميران شعر به بنگاله مي رود.
 
بنابر روايتي جهان حلقۀ انگشتري است و هرمز نگين اين انگشتري.
جزيرۀ هرمز پس از مرگ بندر هرمز، که قرن ها، در کرانه ي خليج فارس و بر سر راه ادويه و بر سر راه هاي بازرگاني هندوستان و چين و امپراتوري روم و جهان گستردۀ اسلامي، يکي از باراندازها و بارکده هاي جهان بود، از 628 هجري از زمان اتابک ابوبکر پادشاه فارس و هرمز، مرز بازرگاني خليج فارس شد. هرمز، با فتح قسطنطنيه و کشف دماغۀ اميد و آبراه هاي جنوب آفريقا، چنان اعتباري يافت که قرن ها، بيشتر راه هاي دريايي به هرمز مي انجاميدند و هرمز دروازه و دوازه بان اقيانوس ها بود و نگين انگشتري جهان.
اما هرمز فقط شهر بازرگانان و دريانوردان نبود و چراغ هاي دريايي اين جزيرۀ پرخاطره تنها ناخدايان اقيانوس ها را به هيجان نياورده اند. تاريخ، پيش از اتابک ابوبکر هم به کرانه ها و بلندي هاي هرمز سرزده است.
درياشناسان داريوش، که مأمور جستن و يافتن راهي دريايي به يونان بودند هم، پس از حرکت از ديلم، از کرانه هاي هرمز گذشته اند و بسا که در اين جزيره تجديد آذوقه کرده اند و درياسالار نئاخوس، سردار اسکندر مقدوني، نزديک به دويست سال پس از درياشناسان داريوش، از همان راهي که آنان جسته و يافته بودند، در کرانه هاي هرمز بادبان مي کشيدند.
در زمان اشکانيان راه دريايي ابريشم از هرمز مي گذشت و با آمدن لشکريان عرب به ايران، زرتشتيان زيادي، به هنگام ترک ميهن، نزديک به پانزده سال در جزيرۀ هرمز، مردد از دل کندن، درنگ کردند، تا شايد باز بينند ديدار آشنا را.
خاطرات اين يکي دروازۀ ايرانِ صد دروازه زياد است:
پرتغالي ها پس از دست يافتن به هرمز، از سال 1507 ساخت دژي را آغاز کردند که بنايش سي سال به طول کشيد، تا 114 سال بعد به دست امام قلي خان ويران شود. و لازم بود که حدود 370 سال ديگر بگذرد، تا تنديس اين مرزبان ايراني، در روزگار ما، در بندر عباس سينه ستبر کند.
امروز هرمز هم تاريخ است و هم دور از چشم تاريخ و خاک سرخش، که روزگاري مشهور جهان بود، در زير آسمان سوزان خليج فارس در انتظار رهگذران مي سوزد و سرود ماهيگيران هرمزي ما را به ياد سفرهاي دريايي دور و دراز و يک شبي دريانوردان مي اندازد و "قصرصورت" آن اميرزاده اي که از عشق پسرک هرمزي خود را زنداني قصرش کرده بود و در و ديوارهاي قصرش را با تصوير مکرر معشوق انباشته بود، تا به هر جا که مي نگرد نقش رخ يار بيند.
 
مي بينيم که تنها تاريخ و آيين نيست که در و ديوار شهر ما را آراسته است، عشق و عاشقان نيز در اين جا هرگز جا خالي نکرده اند.
بيهوده نيست که عارفان ايراني، براي تبيين بينش خود، پا به حريم عشق نهاده اند و در نماز و نيايش، محراب را با خم ابروي يار سنجيده اند و به اين باور رسيده اند که گلِ آدم را در ميخانه هاي عاشقان سرشته اند و به پيمانه زده اند.
صداي تيشه ي فرهاد از جاي جاي سرزمين عاشقان به گوش مي رسد، حتي اگر فرهاد خفته باشد.
مورخان يونان باستان هم پاي عشاق خود را به اين جا کشانده اند و سميراميس افسانه اي را چنان با بيستون پيوند زده اند که ما شيرين را.
 
چشم انداز عمومي ايران را نمي توان از تاريخ جدا کرد. هر يک از يادگارهاي جامِ تاريخ، سخني براي شکفتن دارند و مطلبي براي شکافتن، که دل طالب آن است.
صداي پيچشِ طنينِ تاريخ يا آواي خفتگان همواره از جامِ جم به گوش مي رسد.
اين همان جام جهان بيني است که همان روز آفرينش براي ما تدارک ديده شد، تا گوهر خود را از گمشدگان لب دريا نطلبيم!
ريشه هاي همۀ جهان بيني و برداشت ايراني از جهان هستي و پيرامون در يادگارهاي تاريخ روزگاران گذشته نهفته است.
چنين است که کاخ هاي شاهان هخامنشي، در پاي کوه رحمت، تخت جمشيد و نگاره هاي هخامنشي و ساساني، در نزديکي تخت جمشيد، نقش رستم خوانده مي شود و آتشکدۀ آذرگشسب در تکاب، تخت سليمان.
ايراني، براي پاسداري از هويت خود، نخست اسکندر را ذوالقرنين مي خواند و بعد مدعي مي شود که ذوالقرنين قران همان کوروش کبير است، که آرامگاهش را قبر مادر سليمان ناميده است.
بافت چشم اندازهاي عمومي ايران، بافتي از هويت ايراني است، که از تاريخ و آيين و افسانه هاي حماسي مايه گرفته است.
ما بدون تاريخ و بدون شنيدن آواي خفتگان خود قادر به ادامۀ حيات نيستيم!
بسيار پيش آمده است که بر اندام واقعيت هاي تاريخي، به مقتضاي زمان، رختي نو دوخته ايم . . . زيرا که تمايلي به فاصله گرفتن از تاريخ را نداريم.
چشم اندازهاي ايران پهناور، تاريخ مهياي نوازش هر ايراني آشنا و نا آشناي با تاريخ است. نخست، نا آشنايان با تاريخ بودند که از ويرانه هاي تاريخ، تخت جمشيد ساختند و داستان بي بي شهربانو را بر سر زبان ها انداختند و سليمان را مفتخر به ساختن مسجدي در خوزستان کردند.
گاهي در يادگارهاي هنري چشم اندازهاي ايران به رگه هاي بسيار خوبي از زندگي اجتماعي نيز بر مي خوريم.
«ويترين» طاق بستان، تنها جاي شبديز افسانه هاي عاشقانه نيست.
اين طاق نمايشگاه پارچه ها و لباس هاي دوره ي ساساني نيز هست. نقش لباس شاه در مجلس شکار گراز طاق بستان، سگ يا گرگي افسانه اي و بالدار است، محصور در دايره هايي از گلبرگ، که خود نقش هاي تزييني زيبايي در ميان دارند. در طاق بستان حتي در لباس هاي پاروزن ها نيز نقش هاي تزييني ماهرانه اي به چشم مي خورد. مانند سرگراز در ميان دايره. در پارچه ي ساساني طاق بستان از عنصرهاي سنتي، يعني شير، سگ بالدار، گراز، بز كوهي و انواع پرندگان و همچنين نقش درختان استفاده شده است. روي هم رفته در نقش پارچه لباس شاه و ايزدان و ديگر کساني که در طاق بستان آمده اند تنوع زيادي به چشم مي خورد. گاهي به نظر مي رسد که نقش پارچه را لکه اي ابر تشکيل داده است که اصطلاحا ابر نيکبختي خوانده مي شود و برگرفته از چين است. گل چهار پر به گونه هاي مختلف، در جايي به صورت شطرنج و در جايي ديگر به شکل گوهرنشان، از عناصر تشکيل دهندۀ نقش پارچه ها است. نقش برخي از پارچه ها تصوير جانوران مختلفي چون ميش کوهي، خرس، مرغابي، و حواصيل است. نقش ها گاهي مرکب اند. مثلا مرغابي هايي محاطِ در برگ به شکل لوزي که در فضاي ميان آن ها جا به جا ستاره، گل يا تاج مرواريد به کار رفته است. نقش غالب در اين دايره ها دانه هاي درشت مرواريد است.
ويترين طاق بستان تنها جاي شبديز نيست، که با برگستواني از جنس تاريخ مهياي شيهه اي سنگين از دل سنگي خود است.
به خواهرت سحر هم گفتم که انگاري اگر شيهه ي او در دل طاق و نخجير و کوهستان بپيچد تاريخ بيدار خواهد شد و صداي کوبه ي سم اسبان تاريخ و بانگ يلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشير درخواهد آميخت و ضجه ي دشمن را خواهي شنيد که مي گويد:
"امان!"
و تو کليد خواهي خواست:
" که خسرو از شکار آيد!" و ايوان مداينِ در غربت را با قامتي استوار، پرآذين خواهي يافت، همراه رامشگران و خنياگران!
 
بي ترديد واحه هاي کوچک و بزرگ ايران در درياي بيکران بيابان ها و کوهستان هاي ايران، زيباترين مجمع الجزاير روي زمين را تشکيل مي دهند.
اينجا بزرگترين و مهم ترين و در عين حال کهن ترين معبر تاريخ است.
بدون استفاده از اين معبر عبور از تاريخِ جهان محال است.
تاريخ را و مردم روزگاران گذشته را حتي مي توان در طاقچه هاي خالي و شکستۀ هزاران ويرانه اي پيدا کرد و ديد، که برسر راه و در کنار خيابان هاي جانشين کوچه هاي منقرض آبادي هاي اين معبر بزرگ قرار دارند.
طاقچه هاي ويران هنوز هم بخشي از خاطره هاي مردم اين سرزمين را در خم ابروان خود دارند و خم به ابرو نمي آورند.
بر سر راهت، به هر ويرانه اي که مي رسي، اول به طاقچه ها نگاه کن. اگر خودت خالي نباشي، اين طاقچه ها را خالي نخواهي يافت!
دست کم کتاب يا شمشيري، همراه جامي از آب، بر لب طاقچه است.
اينجا سرزمين کتاب است و شمشير و آب!
اجاق هاي خاموش اين ويرانه ها هم آتش به پا مي کنند. اما نه آن آتشي که خرمن دين مي سوزاند!
هنوز هم بگردي مي تواني کاروانسرايي طلايي، بر سر راهي باز هم پر عبور، بيابي که چون گلداني بر لب ايوان، با فروتني چشمانت را مي نوازد.
اينک با تو است که به ياد آوري کشتي هاي بيابان را که کنارش پهلو مي گرفتند و با مشک هاي همراه تجديد نيرو مي کردند.
دور نيست که اين کاروان، آرامِ جاني را به همراه داشته است. گوش جان که بسپاري صداي جرس را خواهي شنيد.
امروز صداي زنگ شتر، که از ديرباز در دل کوهستان هاي حاشيه ي کوير طنين مي انداختند، به ندرت به گوش مي رسد. راه هاي بازرگاني جديد به حرکت کشتي هاي بيابان و جنب و جوش باراندازهاي کويري پايان داده اند. باراندازها و کاروانسراهاي طلايي فرو مي ريزند و باران و سيلاب رد هزاران سالۀ پاي شترها را شسته است و ديگر از هياهوي کارواني بزرگ، که با کالايي از دورترين نقاط ايران و چين و ماچين، در شاخه اي از جاده ي ابريشم، در کنار سنگابي گلو تر مي کرد، خبري نيست.
با اين همه آواي خفتگان همۀ يادگارهاي گذشته را در خود نهفته دارد.
کجاوه هاي کاروان ها مسافران خستۀ خود را به غرش هواپيماها و غوغاي لوکوموتيوها و ديگر خزندگان مدرن سپرده اند و ديگر سگ هاي هيچ روستايي از نزديک شدن طنين زنگ ها خوشحالي نمي کنند و علاف هاي کوير، علاف شهرها شده اند و واحه هاي کوير سوخته  و محتضر، مانند شترهاي پيري که در کوير رها شده باشند، روزهاي احتضار خود را مي گذرانند.
با اين همه آواي خفتگان را هرگز محتضر نخواهي يافت.
اينک با تو است که با پرستاري از اين گلدان طلا، از خشک ديدن ريشه ها بگريزي و فراموش نکني که کاروانسراهاي ايران در سراسر جهان سبب رونق چشم انداز افسانه هاي در پيوند با مشرق زمين شده اند.
پيوند ناگسستني کاروانسراها با بازارهاي آکنده از زندگي روزگاران گمشده را نمي توان به آساني به دست فراموشي سپرد. بازارهايي که مي توان امتدادشان را در سراسر جهان يافت.
طاق ها و رواق هاي کاروانسراها و بازارهاي ايران، مغربي را چنان گرفتار وسوسۀ تقليد کرد، که در هر گوشه مغرب مي توان نشاني از آن را يافت.
در چشم انداز عمومي ايران، روستاي ايراني، حضوري ديگر دارد.
در دوردست ها عنصري کوچک و سبز، نشسته در حصار باروي بيابان، مي درخشد و آشنايي مي دهد:
روستايي در اين سوي رشته کوهي به رنگ پونۀ معطر و بادام زميني.
چند درختِ هنوز فاتح در کنار چند کلبۀ گلي و سوخته مظهر قنات مي درخشند.
نه آلايشي و نه چيزي که آدم را به ياد آلايش ها بيندازد.
با اين همه ديري نخواهد گذشت که با خشک شدن قنات، هر کدام از کبوترهاي چاهي و کلبه نشينان به آبشخوري ديگر روي خواهند آورد و خاطره ها در گوشه کناري ديگر اندام خواهند گرفت.
اما با ضربِ خوش آهنگِ آواي خفتگان!
سيماي روستاي تنها و دست خالي، با اين که خود میهمان باروي بيابان است، به رويت مي خندد و نزد خود مي خواندت.
در اينجا میهمان فقط کسي است که از بيابان ها و از پشت کوه ها مي آيد و ميزبان خود را به مقام ميزباني منصوب مي کند.
رنگ سبز انجمني از چند درخت روستاي ايراني را در هيچ جاي گيتي نخواهي يافت. رنگي که با زباني ساده، بي درنگ خود را به کرسي مي نشاند و بر تو فرمان مي راند.
تو نخواهي توانست که در جاي ديگري از چهار گوشۀ جهان بي حسرت زندگي کني. بيهوده گمان مبر که لگام گسيخته اي، تمام وجودت با افساري از جنسِ هستي به ديرک چشم انداز ايران بسته است.
حتي خاطرۀ روستايي با 20 نفر جمعيت مي تواند ترا، در ازدحام شهري ميليوني و مطلوبي که براي خودت يافته اي، ديوانۀ وطن کند.
کافي است که فنجان قهوه به دست چشمانت را ببندي و به ياد اين روستاي کم جمعيت بيفتي که در يکي از روزهاي وطنت به آن جا ره گم کرده بوده اي. بي درنگ فکر مي کني به بيست قلب کوچک و بزرگي که در قلب سوخته ي ايران، در کنار مظهر قنات و شاهرگي آبي مي تپند و يا مي تپيدند.
فکر مي کني به نيمه هاي شب، به آن هنگام که بيست نفر در زير گنبدهاي گلي در ميان بيابان خفته ي خود خوابيده اند. فکر مي کني به تصوير چند درخت فاتح در استخر مظهر قنات و مظهر زندگي.
فکر مي کني به کوچه اي که تنها شش در دارد و يا هفت در.
فکر مي کني به گريۀ کودکي که در دل شبِ غوطه ور در سکوت به گوش همۀ جمعيت واحه ي تنها مي رسد و همه مي دانند که او دندان درآورده است، يا نه.
ناگهان سرگذشت سرزميني پهناور، با مجلسي از ميليون ها چشم زنده و خفته ي بيدار و هزاران چشم انداز پرجوش و خروش و خاموش در برابر چشمانت قيام مي کند و ترا به سجود مي کشاند.
بي درنگ، در نمازي به کوتاهي يک پلک زدن، حالتي مي رود که محراب به نعره مي افتد. چشمانت را که گشودي، احساس مي کني که ياد شيرين تک تک روزهاي گذشته ات افتاده اي، الاّ تلخي هايش و فرياد مي کشي: که مازندران شهر ما ياد باد!
آواي پاي خفتگان ما از دور و نزديک مي آيد و خود را به گوش ما مي رساند.
نسيم و باد، صداي پاي خفتگان ما را مي آورند. اما توفان که بر مي خيزد، واويلا ! فرقي نمي کند که اين توفان در دخمۀ شاپور بپيچد، يا در دالانِ متروکِ کاروانسراي منقرضِ عباس آباد، بر سر راه ابريشم، يا که در ميان چنارهاي هزار شاخ امام زاده صالح و جماران.
توفان توفان است. آواي خفتگان از جنس شکوه است و شِکوه. چشم اندازهاي تاريخي و طبيعي جامِ جم، صداي خفتگان را از صافي خود عبور مي دهند و شنيدن آن را براي ما آسانتر و دلچسب تر مي کنند.
در کوه و بيابان و در صندلي فرو رفتۀ تاکسي نارنجي، غرورِ آواي مهربانِ گذشتگان، اهل نظر را صيد مي کند.
در اينجا به نيرنگ و به بند و دام نمي گيرند اهل مدارا را!
چون با حبيب مي نشيني و باده مي پيمايي، به ياد آور محبان باد پيما را، تا سرود زهره به رقص آورد مسيحا را!
همين وبس!
 
ساراي عزيز! مي ترسم که اگر قلم از کاغذ بر نگيرم، بغض بترکاني و مهرباني دست و پاگيري سراغت را بگيرد!
ساراي عزيز! فکر مي کنم که نشاني سرايت، امروز را بس. همان سرايي که پدر و مادرت از انداختن چفت آن ناتوانند . . .
مرا ببخش، اگر سينه ات را ابري کردم . . .
فراموش نکن که در سرزمين بي ابر تو هوا هميشه ابري است! . . .
 
 
 
 
 
 



تاريخ : یکشنبه 7 اردیبهشت1393 | 11:12 | نویسنده : فرشید خان

برسی علمی نژاد ترک و نژاد آریایی

ایران از دیر باز مهد تمدن نژاد اریایی بوده است که به سرزمین اریاییها معروف بوده است این سرزمین پس از اسلام با یورش گسترده و نا مبارک نژادی غارتگر به نام ترکان مواجه شد. این تهاجمات از طرف ترکان یکی از فجایح بزرگ تاریخ ایران است که حاصل این تهاجمات بخصوص حمله ناگهانی مغولان و تیمور به این سرزمین ترک نژاد شدن مناطق گسترده ایران بزرگ نظیر خوارزم و ترکمنستان و ازبکستان و حدود نیمی از جمعیت افغانستان و تاجیکستان بوده است.

ترکان در اقلیم امروزی ایران  به طور گسترده ساکنند و در شهرهای مختلف نیز به طور پراکنده و محدود حضور دارند

مقایسه علمی جمجمه نژاد ترک و آریایی

 جمجمه ترکان و اریاییان دارای تفاوت های فراوانی هستند که این تفاوت ها عبارتند از

1- استخوان بینی ترکان کوچکتر از استخوان بینی اریاییان است

2-گودی کاسه چشم در اریاییان بیشتر از ترکان است که این به خاطر جلو امدگی پیشانی اریاییان است در نتیجه در نژاد ترک چشم ها جلوتر از چشم های گود افتاده اریاییان قرار دارد

3-طول و عرض و ارتفاع جمجمه در اریاییان خیلی بیشتر از ارقام بدست امده از جمجمه ترکان است

4-قوس سقف جمجمه ترکان خیلی بیشتر از قوس سقف جمجمه در اریاییان است

با توجه به مقایسه جمجمه ها و شواهد تاریخی کاملا مشهود است که ترکان بر خلاف ادعای وطن فروشان حضور چندانی در اقلیم ایران کنونی ندارند و نژاد کنونی مردم ایران همچنان اریاییست
 
شایعات امیزش نژاد ایرانی با اعراب

پس از حمله اعراب به فلات ایران شایعاتی مبنی بر اختلاط نژادی بین ایرانیان و تازیان مطرح شد که با توجه به برسی ها علمی کاملا دروغ است. واقعیت این است که پس از حمله اعراب به ایران برخی از لشکریان اعراب در منطقه عراق امروزی ساکن شدند شهرهای جدیدی ساخته شد 

در این زمان شهر های ایرانی عراق امروزی همچنان مملو از اقوام ایرانی بود که میزبان جمعیت قابل توجهی از اعراب فاتح مهاجم بودند که با هم جمعیت کنونی عراق امروزی راتشکیل می دهند که با نگاه ساده متوجه میشویم که عراقی ها بیشتر شبیه ایرانیانند تا اعراب

بنا به گفته بالا بیشتر امیزش نژادی بین اعراب و ایرانیان در منطقه جنوب و مرکز عراق امروزی اتفاق افتاده و به مناطق مرکزی فلات ایران که ایران امروزیست کشیده نشده است که این به خاطر شورش های فراوان ایرانیان و نا امن شدن اوضاع ایران برای اعراب متجاوز توسط سرخ جامگان و سفید جامگان بود. روایت است که مازیار پور کارن فرمانده مازندرانی سفید جامگان در یک روز تمام اعراب اسکان یافته در مازندران و اطراف ان را کشت و همچنین گفته شده که از ترس سرخ جامگان بابک خرم دین هیچ عربی جرات زندگی در پشت رشته کوه زاگروس و یا حتی رد شدن از ان را نداشت همچنین 70 درصد جمعیت ایران در زمان حمله اعراب به ایران عشایر بودن که از گزند امیزش مصون ماندند (البته در استان خوزستان اعراب زیادی ساکنند) همچنین علم جمجمه شناسی ثابت می کند که جمجمه یک عرب با یک اریایی متفاوت است





تاريخ : شنبه 6 اردیبهشت1393 | 11:35 | نویسنده : فرشید خان

حضور در فلات ایران  از ١٠ هزار سال تا ٧ هزار سال قبل

برخی از محققین با توجه به آنکه نام آریا (یا نام هایی مانند آن) در کتیبه ها و متون تاریخی دیده می شود و همچنین زمان برخی از اشخاص آریایی که بنا بر گفته ها به بیش از ٧ هزار سال قبل از میلاد بر می گردد به این نظریه روی آوردند.

یکی از مواردی که می توان در تأیید این نظریه بدان اشاره کرد گفته مورخان یونانی درباره زمان زرتشت می باشد که آنرا نزدیک به ۶۵٠٠ سال قبل از میلاد (نزدیک به ٨۵٠٠ سال قبل) می دانند. برخی از پژوهشگران معتقدند که اگر این گفته ها را در کنار منابع ایرانی مانند اوستا، شاهنامه و متون پهلوی قرار دهیم، حضور اقوام هند و اروپایی در ایران به بیش از ١٠ هزار سال قبل بر می گردد.

برای دانش بیشتر بنگرید به: قدمت آریاها با توجه به زمان زرتشت

حضور در فلات ایران از نزدیک به ۴ هزار سال قبل

شاید این نظریه بیشتر از نظریه های دیگر شنیده شده باشد. این نظریه معمولاً به عنوان یک اصل پذیرفته می شود. هرچند نقد های بسیار زیادی به آن شده است ولی در کتاب های زیادی با این نظریه روبرو می شویم.

معتقدان به این نظریه اقوام بومی فلات ایران را غیر آریایی می دانند و حتی برخی از آنان معتقدند قبل از آریاها اقوام دیگری هم به این فلات مهاجرت کرده اند.

در کل، مهاجرت های عمده را در سه موج مهم بررسی می کنند :

١ - آزیانیک در حدود هزاره چهارم قبل از میلاد

٢ - هند و اروپایی در حدود هزاره سوم قبل از میلاد

٣ - هند و ایرانی حدود هزاره دوم قبل از میلاد که مهمترین آنها مادها و پارس ها می باشند.

٢ - منشأ اولیه

ساکنین اصلی فلات ایران

در این نظریه منشأ اصلی، سرزمین ایران معرفی می شود. این نظریه بیان می دارد که مهاجرت از داخل فلات ایران به دیگر مناطق صورت گرفته است. برخی از نظریه پردازان دوره فریدون را دوره چند بهره شدن یک جمعیت می دانند که بخشی از آن ها در جایگاه اولیه خود یعنی ایران باقی ماندند و بخشی دیگر به سرزمین های دیگر رفتند. البته این نظریه صرفا به این صورت بیان نمی شود و حالت های گوناگونی دارد؛ اما به طور کلی برخی معتقدند که ساکنین نخستین فلات ایران همان آریاییان هستند و یا نیاکان ایرانیان کنونی از ابتدا در این فلات ساکن بوده اند.

همچنین برای دانش کامل تر، بنگرید به :

فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریائیان

جهانشاه درخشانی، آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان


غرب و شمال غرب

برخی از پژوهشگران معتقدند که مهاجرت از سوی غرب فلات ایران به این سرزمین صورت گرفته است. شبه جزیره اسکاندیناوی، شمال آلمان و جنوب دانمارک، میان رودان و ... از مواردی هستند که به عنوان منشأ اولیه بیان می شوند که در غرب و شمال غرب فلات ایران قرار دارند.

شمال و شمال شرق

آسیای میانه و قفقاز دیگر مکان هایی است که به عنوان منشأ اصلی بیان می شود. البته برخی هم این مناطق را مسیر مهاجرت دانسته اند. در این نظریات گفته می شود که هند و اروپاییان از سرزمین‌ های واقع در دشت‌ های جنوب روسیه، نواحی شرقی و فرودست رود Dniepr، شمال قفقاز و غرب اورال برخاستند و به تدریج بخش‌های گسترده‌ای از اروپا و آسیا را به دست آوردند. هند و ایرانیان در منطقه ی تمدنی «آندرونو» Andronovo (گستره‌ای شامل سرزمین‌های واقع در سیبری غربی تا رودخانه‌ی اورال) می‌زیستند و رفته رفته به فلات ایران رهسپار شدند.

بنگرید به: قوم آریایی، داریوش کیانی

لازم به ذکر است که برخی از نظریه ها مهاجرت هند و اروپاییان را در چند مرحله می دانند به طوری که به مکان های گوناگون مهاجرت کردند و دسته ای از آنها به فلات ایران آمده اند. به طور کلی در این زمینه نظریه های پیچیده ای عنوان شده است که به منظور اختصار از وارد شدن به آنها خود داری می کنیم.

پژوهش های ژنتیکی

پژوهش های دکتر اشرفیان بناب

یکی از پژوهش هایی که درباره نژاد ایرانیان صورت گرفته است، پژوهش های آقای دکتر مازیار اشرفیان بناب و همکارانش در دانشگاه پورتسموت است. این پژوهش ها در سال ۲۰۱۱ به نتایجی رسید. به طور کلی این پژوهش ها نشان می دهند که ایرانیان ریشه ده هزار ساله در فلات ایران دارند.

هم ریشه بودن همه اقوام ایرانی

پژوهش های دکتر اشرفیان و همکارانش نشان داد که اکثر قومیت های ایرانی با دیگر اقوام ایرانی، ریشه مشترک دارند.

بخش هایی از صحبت های دکتر اشرفیان درباره نتایج پژوهش هایشان را از زبان خود ایشان بخوانید:

تحقیقات ژنتیکی اینجانب نشان می دهند که عموم اقوام و گروه های جمعیتی ایرانی که در ایران امروزی (و حتی فراتر از مرزهای سیاسی فعلی ایران) ساکن هستند، علیرغم اینکه دارای تفاوتهای جزئی فرهنگی هستند و حتی گاه به زبانهای مختلف هم تکلم می کنند، دارای ریشه ژنتیکی مشترکی هستند.


نزدیکی ژنتیکی میان اقوام ساکن در فلات ایران و از سوی دیگر خاص بودن این محتوای ژنتیکی در فلات ایران، به قدری ملموس و غیر قابل انکار است که حتی کاربرد واژه‎ی اقوام را در مورد جمعیت ساکن در فلات ایران با شک و تردید روبرو می کند. به این معنی که آنچه باعث تمایز ژنتیکی گروه‌های انسانی می شود تا بتوان آن‌ها را به صورت اقوام تمایز یافته در زمان و مکانی خاص تصور کرد؛ ابداً در محتوای ژنتیکی ایرانیان اعم از شیرازی، اصفهانی، خراسانی، ، لر، بلوچ و .... دیده نمی شود...

آریاها ساکنین ده هزار ساله فلات ایران

در پژوهشهای این گروه به سرپرستی آقای اشرافیان بناب، بررسی ژنتیکی اقوام باستانی صورت گرفته است. گویا استخوان های بدست آمده از مکان های مشهور باستانی مانند مسجد کبود و شهر سوخته مورد بررسی این گروه قرار گرفتند.

به گفته آقای اشرفیان بناب، ایرانیان بازمانده ی آریاهایی هستند که از ده هزار سال قبل ساکن فلات ایران بودند:

مطالعه DNA میتوکندریال نشان می دهد که ریشه‏ ی مشترک مادری تمام اقوام ایرانی ساکن در فلات ایران، به زمانی بسیار عقب تر از آن چه در نظریه‏ ی مهاجرت اقوام آریائی مطرح می باشد بر می‌گردد. بدین ترتیب که اگر تمامی اختلاط ها و شاخص های ژنتیکی مربوط به سایر مناطق جغرافیایی و قومی را از محتوای ژنتیکی نمونه‌های مدرن ایرانی حذف کرده و به کناری بگذاریم، اخیرترین جد مشترک مادری ما (Most Recent common ancestor- MRCA)، زمانی حدود ۱۰ هزار تا ۱۱ هزار سال قبل در فلات ایران می زیسته است.

گفتگوی دکتر اشرفیان بناب با ایسنا

 

اسناد و شواهد تاریخی و باستان شناسی نشان می دهد که آریائیان اقوامی مهاجر نبوده اند، بلکه از حدود ده هزار سال قبل در این سرزمین ساکن بوده و مبدا و منشاء بزرگترین ابداعات و نو آوری های انسان مدرن بوده اند (از جمله ابداع کشاورزی، پیدایش نخستین روستاها و شهرهای کشف شده در جهان، اهلی کردن حیواناتی چون احشام برای اولین بار، ابداع خط و نگارش و بنیان گذاری بزرگترین و اولین تمدنهای پیشرفته بشری در بسیاری از نقاط ایران بودند

اعتقاد بنده اینست که عموم ما ایرانیان از اعقاب آریائیهائی هستیم که از بیش از ده هزار سال قبل در این سرزمین می زیسته اند و بزرگترین تمدنهای انسانی را پایه گذاری کرده اند.

شباهت ژنتیکی ایرانیان با اروپاییان

به گفته ی دکتر اشرفیان این پژوهش ها نشان می دهد که شباهت ژنتیکی ایرانیان و اروپاییان احتمالا به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به اروپاست:

این مطالعات ژنتیک نشان می دهند که شباهت های ژنتیکی ما ایرانیان با اروپائیان نه به دلیل مهاجرت اقوامی از اروپا به ایران (در حدود چهار هزار سال قبل) بلکه به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به سمت اروپا (در حدود ده هزار سال قبل) می باشد.

برای بررسی بیشتر این موضوع، در ادامه نوشتار به چند مورد از پژوهش های پیشین که به این حوزه ارتباط پیدا می کند اشاره می کنیم.

پژوهش های کاوالی اسفورتسا

تصویر زیر نتایج پژوهش های «کاوالی اسفورتسا» را نشان می دهد. همانطور که مشخص است بخشی از اقوامی که هند و اروپایی خوانده می شوند از نظر تباری نزدیک هستند.

تحقیقات آقای کاوالی اسفورتسا بر روی نمونه های واجد شرایط از بیست و شش ملیت مختلف انجام گرفت که نتایج جالبی بدست آمد. مطابق با این گراف نزدیکترین گروه به ایرانیان، یونانیان هستند با ۰٫۰۰۷۰ اختلاف، پس از ایشان به ترتیب ۰٫۰۱۳۳ مردمان ایتالیا و ۰٫۰۱۵۲ هندوستان و...

این موضوع نشان از نزدیکی برخی از ملت های هند و اروپایی به یکدیگر دارد و به نوعی همان آریایی بودن این ملت ها را نشان می دهد.

برای دانش بیشتر بنگرید به: میزان خویشاوندی و شباهت ژنتیکی بیست و شش گروه جمعیتی

پیش از این اشاراتی به منابع داشتیم که این نزدیکی را هم می توان از آنها برداشت کرد.

واژه «ایران» و مفهوم آزادگی

می دانیم که نام زیبای «ایران» نام یک تمدن کهن است که به مرور زمان به شکل «ایران» در آمده است. جدا از بررسی های پیرامون نژاد و تبار ایرانیان، باید توجه داشت که به نظر می رسد لفظ «ایران» کاربردی فرا تر از مفهوم نژادی هم برای ایرانیان داشته است و شاید یکی از دلایل ماندگار بودن این نام همین موضوع باشد. مفهومی که مرتبط با آزادگی و شرافت می باشد. برای مثال در بخشی از شاهنامه فردوسی، هنگامی که از زیبایی و بلند بالا بودن بیژن حیرت کرده اند؛ این سوال برایشان پیش می آید که «آیا سیاوش زنده شده است و یا پیژن از پری زادگان است؟» بیژن هم اینچنین پاسخ می دهد:

سیاوش نیم نز پری زادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

هرچند که مهم ترین موضوع در هویت یک ملت، فرهنگ و تمدن آن ملت است. مطمئناً اهمیت زبان و نژاد کمتر از فرهنگ و تمدن است و باید برای بهبود روز افزون شرایط فرهنگی و تمدنی کشورمان بکوشیم و این موضوع را در اولویت قرار دهیم. تاریخ نشان داده است که ایرانی راستین بودن قبل از آنکه به نژاد و تبار بستگی داشته باشد به نیک سیرتی بستگی داشته است. در طول تاریخ، نژاد اهمیت چندانی برای بزرگان و خردمندان این سرزمین نداشته است؛ اما در شرایطی که از هر روشی برای تضعیف کشور ما بهره می برند؛ از جمله آنکه انواع و اقسام نظریه ها درباره تبار و نژاد ما داده می شود و برخی از آن ها به دنبال ایجاد تمایلات جدایی طلبانه هستند؛ نیاز به پژوهش های بیشتری در این زمینه احساس می شود.



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:27 | نویسنده : فرشید خان
 

برسی علمی چهره مادها و تفاوت ظاهری احتمالی آنها با پارسها و پارتها

دغدغه خیلی از تاریخ شناسان این است که مادها  این سردم داران  زیبا و نجیب نژاد و تمدن بزرگ ایرانی  را در کجای تاریخ ایران جا گذاشتیم

انچه از تصاویر حکاکی شده بنای با ارزش تخت جمشید و همچنین توصیفات مورخان یونانی می توان فهمید مادها بسیار شبیه پارسها  بوده اند اما با این تفاوت که صورتی کمی دراز تر و اکثرا دارای بینی نوک عقابی کشیده تر از  بینی نوک عقابی پارسها با ارتفاع کم از نیم رخ  و یا حتی بینی ساده و بدون غوز و چشمانی رنگی تر بوده اند که ما با این اسناد و شواهد محدود و دست به دامن حدس و گمان به جستجوی شکل ظاهری مادها می پردازیم

سرزمین ماد کجاست؟

سرزمین ماد 675 پ.م.ماد نام سرزمینی بود که تیرهٔ ایرانی مادها در آن ساکن بودند. این سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آتروپاتن  در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و ناحیه امروزی تهران (ری)،حوزه شمال غربی کویر مرکزی، همدان، کرمانشاه، ایلام وکردستان(کردستان ایران.عراق.ترکیه.سوریه امروزی) را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد در گذشته اکباتان نام داشت که بعدها به هگمتانه و الان همدان تغییر نام داد همچنین مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان (کردوخی ها و میتانی ها) ، ستروخاتیان (ساگارتی ها، کرمانجها) وبودیان    بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده اند ازآریزانتیان (طایفه نجبای ماد) که درحدود کاشان میزیسته اند و مغها که در ناحیهً بین رغهً آذربایجان (مراغه) و رغهً تهران (ری) ساکن بوده اند و سرانجام پارتاکانیان (یعنی مردمی که درکنار رود زندگی می کنند) همان مردم منطقهً اصفهان بوده اند   .

در نقشه زیر به محدوده احتمالی اسکان مادها توجه کنید

از مطالب بالا کاملا می شود پی برد که به حدود قلمرو مادها اشاره شده است نه خود مادها پس برای پیدا کردن مادها و ویژگی های ظاهری آنها باید به سوالات زیر پاسخ داد.

 

آیا کردهای امروزی بارمانده مادهای باستان هستند؟

 

 

کردها که در طول تاریخ به نام های آریزانتیانو ساگارتی ها، کرمانجهاوگوتی‏ها و کاردوخی‏ها ،کرتی،کاردو،کاردوخ معروف بودند که تشکیل دهنده مادها خطاب شده است. چنانکه از قدیمترین مدارک سومری چنین برمی‏آید که ملتی موسوم به گوتو یا گوتی وجود داشته که آشوری‏ها آنها را گاردویاکاردو Kardu کرتی،غوردی،قورتی،مینامیده‏اند.
 
پس کوردهای آریایی و تشکیل دهنده مادهستند و شواهدی  در رد کردن ماد بودن کردها  وجود ندارد
دو نظریه:
 
مثلا مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد ها بوده و بعدها رو به جنوب رفته اند.آنچه در اینجا قابل تذکر است آنستکه برخی از محققین کردها را از همان گروه که در منطقه زاگرس اقامت گزیدند و بنامهای، گوتی،کاسی،لولو،کاردوخ و غیره معروف شدند،میدانند پس کردها می توانند پارس باشند همچنین زبان کردی که شاخه ای اصلی از زبان مادی وپارس باستان است گویایی پارس بودن کردهاست نه ماد بودن آنها
 
گواه دوم پارس بودن کوردهای امروزی نام خود کوروش(فرزند کرد) و تعصب و احترام فوق العاده مادها هخامنشیان و ساسانیان واشکانیان و...به سرزمین کردستان و ساخت بناهای یادبود در ان ناحیه مشخص کننده پارس بودن ان نقطه است از نظر زبان شناسی نیز پروفسور مکنزی بر این باور است که زبان کردی با زبان مادی از یک ریشه است و حال اینکه زبان کردی دارای عناصر قوی زبانهای جنوب غربی ایرانی نیز می‌باشد و از این رو هرگونه وابستگی میان زبان‌های کردی و مادی را رد نمی کند حال اینکه شبیه‌ترین زبان‌ها به زبان کردی، بلوچی، گیلکی(گیلانی و مازندرانی)و تالشی هم هستند، . ضمن اینکه دیگر زبانهای نزدیک به زبان کردی که زیرگروه جنوب غربی زبانهای ایرانی به شمار می آیند خود زبان فارسی را نیز شامل می شود. اما در بین آنها گه گاهی افرادی با چهره های کشیده که بر ماد بودن آنان صحه می گذارد دیده می شود
 

 


آیا مردم شمال ایران را می توان وارث تمدن مادها
 
دانست؟
 
 
 
سایکس در مورد حضور مادها در گیلان و مازندران و گلستان و از همه مهمتر مردم تالش چنین می گوید:دولت ماد در مرکز رشته ‏کوههای زاگرس و جلگه‏های حاصلخیز واقع در مشرق این رشته‏ کوه،تشکیل شده بود.ابتدا ناحیه اطراف همدان تحت انتظام‏ درآمد،لیکن این مرکز بزودی قلمرو خود را در چهار جانب بسط داد تا اینکه حدود شمالی آن به دریای کاسپین و رود(ارس)و گیلان و یقینا قسمتی از مازندران که مادها در آنجا ساکن بودند رسید،پس طبق گفته این محقق ارزشمند مادها قبل از به قدرت رسیدن حکومت مرکزی مادها در همدان در مازندران ساکن بودند
.
در مورد مردم گیلان و مازندران باید گفت که با برسی شکل ظاهری افراد این استان ها با سه نوع چهره روبرو می شویم
 
1-صورت های کاملا گرد با پف زیر گردن که بیشتر در پارتها دیده می شود
 
2-صورت های بیضی مایل به مربع با شکستگی فک ها که همراه با فر موی سر و یا صاف به رنگ قهوه ای و لب های نیمه نازک که کاملا ویژگی پارس هاست زمان ورود انها به مازندران نیز به دوران هخامنشیان باز می گردد.
 
3-اما دسته سوم با صورت های کشیده و بینی های نوک عقابی کشیده تر از بینی نوک عقابی پارس ها و همچنین چانه های کشیده و چشمانی اغلب رنگی و جنس مویی کاملا صاف دیده می شود.گروه سوم که بیشتر در گیلان و غرب مازندران دیده می شود دارای چهره هایی زیبا و کشیده که با حکاکی های روی تخت جمشید مطابقت دارند و اندامی لاغر و کشیده هستند بدون شک همان ویژگی های ظاهری را دارا می باشند که مد نظر ما در این پست است
از نظر خصوصیات رفتاری انها می توان به بی حاشیه بودن و پرهیز از شوخی  و خونسرد بودن پای حرف های زده و کرده خود ایستادن  انها اشاره کرد که کاملا متفاوت با طبع پر حاشیه و شوخی گر پارسهاست
 
 
 

آیا کردها ی امروز بازماندگان مادهای باستان هستند

 

سایکس اضافه می کند که سرزمین ماد سه استان بزرگ داشت، «ماد بزرگ»که امروز عراق عجم مناطق زاگرس است«ماد آتروپاتن» که اکنون آذربایجان و کردستان است و«مادر اجیانا» که ولایات اطراف‏ تهران و زاگرس و البرز حالیه می‏باشد.کردها بازماندگان مادهاهستند شاید زبان کنونی مردم غرب که کردی خطاب می شود همان زبان تمدن گمشده مادها باشد  از نظر ویژگی های ظاهری نیز کردها علارغم چهره ای کاملا ایرانی دارای صورتی کشیده تر و زیباتر از پارسها و پارتها هستند و همچنین شباهت زیادی به مردم اروپا خصوصا مردم فرانسه و آلمان دارند این در حالیست که پارسها دارای اشتراکات ظاهری زیادی با مردم جنوب اروپا نظیر ایتالیا و یونان و رومانی و هند.....دارند از نظر خصوصیات رفتاری نیز کردها دارای تاب تحمل زیادی هستند و همچنین معروف است که پای حرف  و کرده خود  می ایستند
 
 
از برسی های علمی  به نتایج زیر دست پیدا می کنیم
 
1- مادها شاخه ای اصلی  ایرانی های باستان هستند که دارای چهره ای کشیده و موهایی بور و کمتر تیره رنگ و همچنین چشمانی رنگی و کمتر تیره رنگ می باشند که اکثریت کردها  که در مازندران و گیلان و آذربایجان و زاگرس و ایلام و کرمانشاه و شمال عراق و ترکیه و سوریه و شوروی وو....  ساکنند .
 
 
2-مادها بر خلاف پارسها که بیشتر شبیه مردم جنوب اروپا نظیر ایتالیایی ها و یونانی ها هستند شباهت زیادی به ژرمن ها و مردم فرانسه دارند
 
به کشیدگی چانه ها و کشیدگی چهره مردم شمال اروپا و شباهت های انان با مادها توجه کنید
 

3- آنها افراد جدی هستند که از شوخی های بی جا پرهیز می کنند آنها افرادی بی حاشیه ای هستند و مرد و مردانه پای اعمال و گفتار خود می مانند

 



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:4 | نویسنده : فرشید خان

کردستان یکی از مهم ترین سرزمینهای آریایی و کهن ایران زمین است که به یکی از مراکز اصلی عرفان  ایران زمین و حتی مشرق نیز شهرت دارد . متاسفانه بخش های زیادی از  کردستان با توطئه های استعمارگران و نا آگاهی و حماقت خلفای گذشته ایران از بدنه اصلی اش جدا شده است و در ترکیه و عراق و سوریه قرار گرفته است , که امید بسیار داریم مردم نیک سرشت کُرد ما به یاری دیگر هم میهنانمان روزی این خاکهای نژاد ایرانی را به میهن اصلی اش پیوند دهند و همه ایرانیان آریا نژاد متحد و یکپارچه در  مرز جعرافیایی ایران زندگی کنند . نام کشور ایران از واژه اوستایی ائیرانه ویچه گرفته شده است و در تمامی متون اوستانی و پهلوی و باستانی بر آن تاکید شده است . ائیرانه ویچه در معنی سرزمینهای آریایی یا خواستگاه آریایی ها معنی می دهد . به همین روی از دهها قوم و تیره مختلف تشکیل شده است که همگی آریایی هستند . نام ایران برای همه نژادهای آریایی برگزیده شده است و متاسفانه کردستان عراق که امروزه با اعراب عراق زندگی میکنند هیچ همخوانی با نام آنها ندارد و جایگاه اصلی آنان سرزمینهای آریایی است که همانا ایران است . کردستان عراق با وسعتی برابر 80 هزار کیلومتر مربع همان استان شادپیروز در زمان ساسانی است که هویتی تماما ایرانی دارد و هنوز جشن نوروز ایرانی جشن ملی آنها نیز هست و باقی مراسمهایشان و زبانشان نیز  کردی است . همین طور هم کردستان ترکیه و سوریه . متاسفانه وضعیت کردستان سوریه از همه مناطق کرد نشین وخیم تر است . به صورتیکه حکومتی بعث سوری کردها را تنها از هویت عرب می داند و هیچ هویت دیگری ( ایرانی ) را برای آنان به رسمیت نمی شناسد . در سال 1962 دولت سوریه کردها را از لیست شهروندان سوری خارج کرد و از داشتن کارت شناسیایی محروم گردیدند . در مارس سال 2004 در شهر قامشلی طی یک نبرد خیابانی بیش از 30 کرد توسط پلیس سوری کشته و صدها نفر دیگر زخمی شدند .  کردهای سوریه که دارای ملیت ایرانی هستند جمعیتی بالغ بر 3 میلیون نفر می باشند . امید بر این است روزی کردستان و کردهای ایران و دیگر تیره های ایرانی در تمامی امور کشوری و فرهنگی و هنری بیش از پیش فعال تر و پویا تر باشند . بدون شک کردستان از غنای فرهنگی و هنری و...بسیاری برخوردار است . موسیقی شگفت انگیز سنتی کردی که انسان را دگرگون میکند یکی دیگر از همین هنرهای بارز ایرانیان کرد است . امروزه برجسته ترین شخصیتهای موسیقی غنی ایرانی را کردها تشکیل میدهند و به راستی میتوان میگفت که کردان ایران زنده کننده موسیقی غنی و عرفانی ایران زمین هستند .  . .  لباسهای محلی زیبا و هنرهای بی نظیر کوردی .به راستی روح انسان را نوازش می دهد . ریشه تاریخی کردهای ایرانی نژاد –  به بیش از 4500 پیش از میلاد باز میگردد سرزمین ماد بزرگ پایه گذار  امپراتوری بزرگ ایران  است . به عبارتی میتوان گفت تک تک این تیره های کهن ( ماد + پارت + پارس ) تشکیل ایرانی را داده اند که روزگاری بس طولانی به شکلی بسیار دموکرات و متمدن بر خاورمیانه حکومت می کرده است .

 در نبرد ایران و عراق , کردهای عراقی و سنندج ایران به شهرهای مختلف ایران منجمله تهران و کرج و تبریز مهاجرت کردند و سختی های بسیاری را در این جنایت صدام متحمل شدند . افتخار کنونی ملت ایران این است که پس از فروپاشی حکومت ننگین و دست نشانده صدام , رئیس جمهوری ایرانی بر مسند قدرت عراق تکیه زده است . جلال طالبانی کرد ایرانی نژاد در منطقه عظیمیه کرج سالها زندگی می کرد . آقای بارزانی رئیس اقلیم کردستان عراق نیز در کنار وی بودند . پدر وی یکی از بزرگان تاریخ معاصر ایران بود . افتخار ما است که کردها بر عراق حکمرانی کنند  " هرکجا کُرد باشد، آنجا ایران است."

به جرات می توان گفت که اقوام ( مدیا ) کرد  بنیان گذاران سرزمین آریایی ایران زمین هستند  .کردها نباید بازیچه عده ای سناریو نویس آمریکایی و انگلیسی شوند زیرا  بخش اصلی  هویت ملی ایرانیان کردها هستند و کردها هم بخش مهم و سرنوشتشان با هویت ملی ایرانی شان پیوند خورده است در تمامی ریشه های ایرانی این نزدیکی و یکی بودن قابل مشاهده است ( از موسیقی کردی تا دین و فرهنگ , زبان پهلوی  و کردی , آئین و رسوم نوروز و جشنهای باستانی , آتش افکنی و . . . ) . بدون شک در نبود هر کدام دیگری ضربه های بسیار بزرگی خواهند خورد و در آن روی سکه بیگانگان هستند که به نیت شوم و اهریمنی شان خواهند رسید و سرمایه های این شهرهای کردستان را به یغما خواهند برد و تا صدها سال دیگر سایه استکبار را بر بالای سر آنان قرار خواهند داد . ایران یعنی ماد وپارس و پارت  و . . .

سال 2625 مادی  

برابر است با

سال1393 خورشیدی



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:1 | نویسنده : فرشید خان

زبانشناسی در مقابل نژادشناسی

این واقعیت که مفاهیم «آریایی» (به عنوان صفت) و «آریایی‌ها» (به عنوان اسم خاص) در ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیستی عملاً مترادف با «غیریهودی» و «غیریهودی‌ها» مورد استفاده قرار می‌گرفت، با توجه به قتل‌عام یهودیان، قطعاً استفاده بی ملاحظه و سرسری از این واژه‌ها را در مناطق آلمانی زبان در آینده دور و نزدیک بدنام و با مشکل روبرو کرد. حال آنکه این واژه‌ها، تا زمانی که نازی‌ها موجب بدنامی آنها نشده بودند، تاریخچه‌ای طولانی از تحول معانی را پشت سر داشتند که وجه مشخص آن از سویی تحولی چند مرحله‌ای در جهت موارد کاربردی روزافزون گسترده تر و متنوع تر آنها بود و از سوی دیگر و همزمان با آن موجب عامیانه تر شدن فزاینده معانی و کاسته شدن روزافزون دفت و بار علمی معانی آنها شد.

سرآغاز این روند، ورود مفهوم یا واژه هندی اَریه یا واژه ایرانی آریا به زبان هندواروپایی بود که به زودی برای نامگذاری زبان‌های خویشاوند در مناطق هندواروپایی مورد استفاده قرار گرفت. اما آبراهام ه. آنکتیل دوپرون فرانوسی که گویا نخستین بار این واژه را به کار برده بود، منظورش از آن صرفاً مشخص کردن اقوام بود:

این نویسنده (هرودوت) به دو قوم موسوم به «آری‌ها» یا «آرین‌ها» اشاره می‌کند، اولی ... قوم همسایه سُغدیان بوده است و در مورد دومی می‌نویسد: «سابقاً مادها را به طور کلی با نان «آرین‌ها» یا «آری‌ها» می‌شناختند». هرودوت از سویی به ما می‌آموزد که در روزگاران کهن به مادها، آرین‌ها، یعنی اقوام ایرانی، می گفته‌اند؛ و از سویی دیگر دیودوروس سیسیلی می‌نویسد زرتشت مرید ایزد نیکی، قانون گذار آریایی‌ها بوده است. پس چگونه می‌توانیم از این ویژگی‌ها نپذیریم که این زرتشت همان زرتشت مردی اورمزد (اهورامزدا) و قانون گذار مادها و مردم ایران (آریایی :یونانی آریانویی: آریان‌ها، یا آری‌ها) بوده است.

یوهان فردریش کلویکر مقاله آکتیل دوپرون را به آلمانی ترجمه کرد و بدین ترتیب برای نخستین بار، واژه «آریایی‌ها» به ادبیات مناطق آلمانی زبان راه یافت. آرنولت هرمان لودویگ هه‌رن نیز از واژه «آریایی‌ها» به عنوان مفهومی در جهت مشخص کردن یک قوم استفاده کرده است. یوهان گونلیپ روده نیز با استناد به سه مولف بالا این مفهوم را به همین معنا به کار برده است. و بالاخره اینکه فردریش کرویتزر نیز این واژه استفاده کرد.[

این واژه از طریق فردریش فون اشلگ دستخوش اولین و در عین حال تعیین کننده ترین گسترش معنا شد، زیرا وی به دلایل زبان شناختی نظریه خویشاوندی اقوام ژرمنی با ایرانیان را مطرح کرد:

اما برای نام آریایی‌ها خویشاوند دیگری نیز وجود دارد که بیش از همه به خود ما مربوط می‌شود. چون این همان ریشه هند ari است که بی شک با ژرمنی‌ها زنده و شناختنی است... تعجب نکنید اگر اضافه کنم که این نظریه از مدت‌ها پیش برای من به یک حدس تاریخی تبدیل شده که در تائید آن شواهد بسیاری یافته‌ام. شواهدی که نشان می‌دهند نیاکان ژرمنی ما زمانی که نوز در آسیا می‌زیستند، در آنجا عمدتاً با نام آریایی شناخته می‌شدند... که در صورت آن افسانه و باور باستانی که آلمانی‌ها یا به عبارت دیگر اقوام ژرمن و گُت را خویشاوند پارسیان و ایرانیان می داند، یکباره صورت دیگری به خود می‌گیرد و سرنخ و مبنای تاریخی معینی کسب می‌کند.

کریستین لاسن استاد سوئدی رشته هندی شناسی دانشگاه بن، از اشلگل نیز پا فراتر گزارد. از سویی پیشنهاد کرد برای نامیدن اعضای خانواده زبان‌هایی که امروزه غالباً «هندواروپایی» یا «هندوژرمنی» نامیده می‌شوند، از صفت «آریایی» استفاده شود، و از سوی دیگر معتقد بود که واژه «آریایی‌ها» را که مشخص کننده قوم (آریایی) است، باید به مجموعه «قوم آغازین» تسری داد:

دانشمندان برای این زبان‌ها نام‌های گوناگون ابداع کرده‌اند که همگی یا مانند «یافتیک» و «قفقازی» غیرتاریخی هستند و یا مثل «هندوژرمنی» تلفظ آنها به دلیل ترکیبی بودن دشوار است... از آنجا که نام مشترک قومی که از یک مرکز واحد تا مسافت‌های غیرقابل تصور در سراسر جهان چنان گسترش یافته که شاخه‌های زبان آن امروزه تقریباً تمام اروپا را به طور کامل پوشانده، در آمریکا زبان فرمانروایان را از آن خود کرده و در میهن اصلی اش آسیا نیز هنوز بخشی از زیباترین سرزمین‌ها را در اختیار دارد و جتی در استرالیا و آفریقا هم ریشه دوانده است و جهانگشایی‌های جدیدی را نیز مژده می‌دهد... از آنجا که این نام اکنون دیگر یافت نشدنی و غیرقابل اثبات است، من پیشنهاد می‌کنم برای نامیدن آن همان اسمی انتخاب کنیم که توسط تیره‌ها و طوایف زیادی از این قوم به راستی به کار رفته و مورد استفاده قرار گرفته بود. هندیان و ایرانیان باستان خود را به همین نام، یعنی آریایی می‌شناختند، نامی که در میان آلمانی‌های جنگاور نیز همچون بالیدنی و افتخارآمیز مطرح بوده است.

دانش زبان شناختی در ادامه نتوانست روی یک قاعده زبانی مشترک به توافق برسد. در حالی که برداشت چند نفری (مانند لاسن که از آغاز این نظر را داشت) از این مفهوم، زبان تمام اعضای خانواده زبان‌های هندوژرمنی بود، عده‌ای دیگر آن را مفهم هندوایرانی و نیز گروهی دیگر آن را فقط مترادف مفهوم ایرانی تلقی کردند. خود لاسن هم بعدها از کاربرد سفت آریایی به معنای جامع عقب نشینی کرد و از آن پس عموماً از مفهوم هندوژرمنی استفاده می‌کرد. اما تاثیر اندیشه‌های اولیه او به دو معنا همچنان ادامه یافت: «ریشه لغوی آریا را در بسیاری از واژه‌ها و نام‌هایی که طنینی مشابه دارند کشف و اثبات کنند.» و ثانیاً در قالب اعتقاد به فرضیه وجود یک «قوم آغازین» آریایی یا هندوژرمنی با فرهنگی در سطح بالا و مشخصات ویژه ظاهری و شخصیتی.

پس به زودی اقوام دارای زبان آریایی یا هندوژرمنی در فرهنگ علم زبان‌شناسی آن سال‌ها به عنوان نژاد معرفی شدند. هر چند لازم به ذکر است که این رویداد بیشتر مربوط به کشورهای غیرآلمانی بود. پنداشت‌های این گونه پژوهندگان از بهشت باستانی آریایی و فضایل شاخصی که آریایی‌ها را تا امروز از دیگران متمایز می‌سازد، به ایجاد نوعی اسطوره آریایی انجامید که شالوده‌ای شد برای نظریه‌های بعدی و به دیگران امکان داد آن را گسترش دهند اما پس از آنکه انبوهی از پریشان ترین انواع نظریه‌های نژادشناختی معیارهای متمایزکننده‌ای را که در اصل ریشه در زبان‌شناسی داشتند، از دیدگان زیست‌شناسی نژادی تحت شعاع قرار دادند و آنها را نیز تیره و پریشان کردند.[ پژوهندگانی از قبیل موللر وظیفه خود دانستند علیه این گرایش به پا خیزند. موللر در یک سخنرانی در دانشگاه استراسبورگ چنین گفت:

(بسیاری) این واقعیت را به سادگی فراموش می‌کنند که اگر ما درباره خانواده آریایی‌ها یا سامی‌ها سخن می‌گوییم، معیار تمایز و تقسیم بندی ما صرفاً زبانشناختی است. وجود زبان‌های سامی و آریایی امری مسلم است. اما غیر علمی است اگر ... از نژاد آریایی، خون آریایی یا جمجمه آریایی سخن بگوییم و سپس بکوشیم تا بر مبنای معیارهای زبان شناختی، تقسیم بندی‌های نژادشناسانه انجام دهیم... هر چه در تفاوت و تفکیک این دو رشته یعنی زبان‌شناسی و نژادشناسی، بگوییم کم گفته‌ایم... هنگامی که این دو رشته متفاوت تقسیم بندی اقوام و زبان‌ها را مستقلاً و جدا از هم به سرانجام رساندند (تازه آنگاه) وقت آن است که نتایج با هم سنجیده شوند. اما حتی در آن زمان هم نمی‌توان از یک زبان دولِکوسفال سخن گفت، همان طور که سخن گفتن از یک جمجمه آریایی نیز بی معنا است.

در آن سالها در محافل علمی زبان‌شناسی آلمان استفاده از واژه «آریایی» به معنای اعم (یعنی مترادف با واژه «هندوژرمنی») تقریباً به طور کل از مد افتاد بود و نیز استفاده از مفهوم نژاد آریایی بر اساس معیارهای پژوهش‌های انسان شناختی آن سالها هم با مخالفت روبرو بود. اما کاربرد واژه آریایی به مفهوم «هندوایرانی» آن همچنان رواج داشت. ولی با توجه به محبوبیت استفاده از این واژه غالباً تذکر با پانویسی به آن می‌افزودند تا نشان دهند واژه مورد نظر فقط به این معنای خاص برای مصارف علمی قابل قبول است. در دوران ناسیونال سیوسیالیسم، هنگامی که واژه آریایی نه تنها به مفهوم آلمانی یا دارای خون آلمانی، بلکه حتی به مفهوم غیر یهودی رواج و محبوبیت یافت. مثلاً زیگرت نوشت:

البته اصلاً معلوم نیست که آیا هنوز می‌توان اصطلاح آریایی به مفهوم خون آلمانی و نژادهای خویشاوندی را کنار گذاشت و منسوخ کرد یا نه ... بنابراین لزوم اینکه پژوهشگران علوم دقیق در پژوهش‌های خود به استثنای واژه ترکیبی و روشن هندواروپایی و نیز معادل قرار دادن دو مفهوم آریایی و هندوایرانی به طور کلی از کاربرد واژه آرایی چشم بپوشند، بسیار اهمیت دارد.

اما در مورد آموزگار زیگرت یعنی ووست چنین می‌نماید که او بر خلاف آنچه در ظاهر وانمود می‌کرد از تعبیر غلطی که توسط بخشی از افکار و رسانه‌های جمعی ناسیونال سوسیالیستی از مفهوم آریایی نشر و تبلیغ می‌شد، چندان هم ناراضی و نگران نبود. نامگذاری یکی از سمینارها به اسم «سمینار فرهنگ‌شناسی و زبان‌شناسی آریایی» (و نه سمینار درباره فرهنگ و زبان هندوایرانی یا مشابه آن) به خوبی نشان می‌دهد که تصورات و معنای نادرست اما مثبتی که در آن سالها هنگام شنیدن و خواندن واژه آریایی در ذهن تداعی می‌شد، شایسته و مطلوب تلقی می‌گردد. این امر در مورد نحوه استفاده ووست از مفهوم آریایی و آریایی‌ها نیز صدق می‌کند. او از سویی بر تفکیک و تمایز دقیق میان دو واژه آریایی و هندوژرمنی تاکید می‌ورزد:

قبل از هر چیز باید قویاً و قاطعانه مشخص کرد که به هیچ وجه نمی توان واژه آریایی را با واژه هندوژرمنی برابر دانست، یعنی به عبارت دیگر نمی توان مجموعه اقوامی را که به زبان های هندوژرمنی تکلم می کنند و اقشار فرهنگساز اجتماع آنها عمدتاً به نژاد شمالی تعلق دارند، به این اسم نامید.

اما از سوی دیگر به همانندی های میان آریایی ها و آلمانی ها در شیوه تفکر، در احساس و عمل پای می فشرد و به روابط خویشاوندی موروثی میان آلمانی ها و آریایی ها اشاره می کرد. این اظهارات، صرف نظر از درستی یا نادرستی شان، از یک سو نشان می دهند که برای روست مفهوم هندوژرمنی (و نیز آریایی) به عنوان موضوعی ذاتی و شخصیتی، به یک واژه دارای بار معنایی و موضع فکری و ایدئولوژیک، دقیقاً همانند واژه نژاد تبدیل شده بود و از سوی دیگر نماینگر آن است که از دید او این دو صفت «آریایی» و «آلمانی» گرچه دو مفهوم یکسان نیستند، اما به هر حال پیوند و نزدیکی شان مهمتر از جداسازی و تفکیک دقیق واژه شناختی میان آنهاست.

اگر به ادبیات تاریخ باستان نگاردی در قاصله میان سال های ۱۸۵۰ تا ۱۹۰۰ نگاهی بیندازیم، در برخورد با این مفاهیم همان مشکلاتی را مشاهده می کنیم که دانش زبان شناسی آن دوره نیز با آنها روبرو بود: به عنوان مثال، کارل‌فون بونزن (۱۸۵۷) و منتقد و مفسر آثار او یعنی آلفردفون اشمیت (۱۸۵۸) به رغم اختلاف نظر در بسیاری از موضوعات و با وجود نتیجه گیری های تاریخی ای که امروزه به نظر ما عجیب و غریب می رسند، هر دوی آنها این دو واژه را به معنای هندوایرانی و هندوایرانیان به کار برده اند. همین نکته در مورد مارکس دونکر هگلی مسلک نیز صدق می کند(۱۸۷۵-۱۸۷۷) دونکر پژوهش مفصل خود درباره هندی ها و ایرانیان (شرقی) را با عنوان «آریایی های ساحل سند و گنگ » و «آریایی های ایران خاوری» معرفی کرده است. ضمن اینکه برای نامیدن اقوام و مللی که دارای زبان خویشاوند مورد بحث در اینجا بوده اند، از واژه هندواروپایی استفاده کرده است.

ارنست کورتیوس بر خلاف پژوهندگان نامبرده،در نوشته های عمومی و مقدماتی خود درباره تاریخ یونان چنین نوشته است:

بدین سان دانش زبان شناسی قادر به تکمیل قدیمی ترین دوره های زندگی بشر است و می تواند چنان تبارنامه از اقوام و ملل تدوین کند که در سایر روایات هیچ اثری از آن باقی نمانده است. زبان یونانی هم از این طریق یکی از زبان های خویشاوند هندوژرمنی و قوم یونانی به عنوان شاخه ای از آن قوم آغازین کهن شناخته شده، که زمانی در فلات آسیا اسکان داشته و نیای باستانی هندیان، ایرانیان،سلت ها، یونانیان، ایتالی ها، ژرمن ها، لِت ها و اسلاوها بوده است



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:54 | نویسنده : فرشید خان

پیش از مادها

آریایی‌ها را به نام زبان فرضی مشترک باستانی آنان هند و ایرانی می‌نامند. زبان، دین و ساختار اجتماعی جامعه آنان در دوره‌های پس از مهاجرت حاکی از آن است که این اقوام در ابتدا قوم واحدی بودند. جدا شدن آریایی‌ها از دیگر قبایل دامدار و اسکان نیافته هند و اروپایی باید پس از آغاز پراکنده شدن جمعی این قوم‌ها در نیمه دوم هزاره ۴ پ. م رخ داده باشد. مهاجرت اقوام هندو اروپایی که در فاصله هزاره ۵ تا ۳ پ. م در استپ‌های جنوب روسیه زندگی می‌کردند، احتمالاً به سبب افزایش جمعیت، ثروت (به ویژه احشام)، اختراع گردونه و ارابه جنگی و استفاده از است برای سواری بود. این قوم‌ها با فرهنگ کورگان که از هزاره‌های ۵ تا ۳ پ. م در استپ‌های شمال دریای سیاه گسترش داشت، مربوط اند. هندو اروپایی‌ها در جهات مختلف حرکت کردند و از هند تا ایرلند مسکن گرفتند. در طول هزاره ۳ تا اوایل هزاره ۲ پ. م گروه هندو ایرانی یا آریایی که شاخه‌ای از قوم هندو آریایی بود، احتمالاً در آسیای مرکزی، یعنی حدوداً استپ‌های ایران شرقی در سُغد، خوارزم و بلخ باستان و مناطق مجاور آنها همچنان به زندگی مشترک خود ادامه می‌داد. باستان‌شناسان شوروی معمولاً قوم هندوایرانی را در کهنترین دورانهای آن با فرهنگ آندرُنُو که آثار آن در قزاقستان و جنوب سیبری یافت شده است، مربوط می‌کنند. این فرهنگ به هزاره ۲ پ. م تعلق دارد و با فرهنگ کورگان مربوط است. سرانجام هند و ایرانیان نیز در حدود ۲۰۰۰ پ. م در جستجوی سرزمین‌های تازه با چراگاه‌های بهتر و دامهای بیتشر و شاید به سبب خشکسالی‌هایی که به طور ادواری استپهای فصل مشترک اروپا-آسیا را که مسکن آنها بود، تهدید می‌کرد، به تدریج از هم جدا شدند و با حرکتی پردامنه از سمت شرق دریای خزر و آسیای مرکزی، یا از غرب از سوی قفقاز، یا شاید از هر دو جهت از موطن مشترکشان به سوی فلات ایران حرکت کردند. در این زمان با پراکنده شدن هند و ایرانیان در منطقه‌ای گسترده و نیز به سبب سستی روابط اقتصادی میان آنها که روابط را کم کرد، تفاوت میان زبانهای ایرانی و هندی باستان که هر دو از گویش مختلف زبان هندواروپایی آغازین سرچشمه گرفته بودند و در دروه آریایی تحول مشترک آنها برای ادغام کامل آن دو کافی نبود، به تدریج شدت گرفت.

مانند دیگر جابجایی و هجوم قوم‌های اسکان نیافته، احتمالاً در ابتدا گروه‌های کوچک پیشرو آریایی به مناطق تازه نفوذ می‌کردند. گروه‌های کوچک معمولاً در اقوام بومی مستحیل می‌شدند، اما با رسیدن پیاپی گروه‌های بزرگتر در دوره‌ای به نسبت طولانی و تفوق آنان بر اقوام بومی یا متحد شدنشان با آنها عنصر قومی و زبانی آریایی در این منطقه برتری کسب می‌کرد. آریایی‌ها گاه صلج جویانه و گاه با جنگ و خونریزی سرزمین‌های تازه را به چنگ می‌آوردند.

زبان گروهی از آریایی‌ها را که بعداً سراسر شبه قاره هند را فتح کردند، به اعتبار زبان مشترکشان، آریایی می‌نامند. اینها در حدود ۲۰۰۰ پ. م از موطن اصلی خود حرکت کردند و سپس از ایران شرقی به شمال افغانستان نفوذ کرده، پس از آن با گذر از کوه‌های هندوکش میان ۱۷۰۰ تا ۱۳۰۰ پ. م به منطقه پنجاب وارد شدند و اقوام بومی را شکست دادند و کم‌کم به سمت جنوب پیش رفتند. از لوحه‌های یافت شده به خط میخی در آسیای صغیر بر می‌آید که تقریباً در همین زمان، یعنی در حدود سده ۱۷ پ. م، گروه‌های نسبتاً کوچکی از جنگاوران و چابک سواران آریایی (هندوآریایی متقدم) پیش از دیگر آریایی‌ها از ایران گذشته و از طریق کوه‌های صعب العبور زاگرس به آسیای غربی نفوذ کرده بودند. این آریایی‌ها را بدین سبب پیش هندوآریایی می‌نامند که آنها پیش از مهاجرت هند و آریایی‌ها به هند، از آنها جدا شده بودند، اما به سوی هند نرفته بودند. اینها از نظر زبانی به همان گروه از قبایل آریایی تعلق داشتند. این جنگاوران و چابک سواران آزیایی به زودی رهبری سیاسی و نظامی اقوام غیرآریایی هوری و کاسی را در آسیای غربی بدست گرفتند.

امپراطوری میتانی هم که در حدود ۱۴۵۰ پ. م پا گرفت و سراسر بخش علیای بین‌النهرین را شامل بود، با رهبری آریایی‌ها تشکیل یافت. دولت میتانی، قدرت بسیاری کسب کرد و حتی دیرزمانی بر آشور هم تسلط داشت، اما در ۱۳۷۰ پ. م به دست شوپیلولیومَه، پادشاه هیتی از میان رفت.

در اسناد بایگانی هیتی در بغازکوی که در آسیای صغیر یافت شده و نیز در نامه‌های العمارنَه از مصر علیا برخی نام‌های خاص آریایی از جمله «اَرتَتَمه» و «اَرتَمَنیه»، «اَرتَشوورَه» و «شووَرداتَه» دیده می‌شود. در باغاز کوی کتابی درباره سوارکاری هم یافت شده که شخصی کیکولی نام از دولت میتانی آن را تالیف کرده است. در این کتاب اصطلاحات مسابقه اسب دوانی و اعداد، همه صورت پیش هندوآریایی دارند.

سند مهم دیگر، پیمان نامه کورتیوَزه، پادشاه میتانی و شوپیلولیومه، پادشاه هیتی است که در همانجا یافت شده است. در این پیمان نامه، کورتیوزه به میتره-ورونه، ایندره و خدایان توامان ناستیه، سوگند یا می‌کنند. ننام این خدایان هم بیانگر پیش هندو آریایی بودن زبا این اسناد است. پیش هندو آریایی‌های میتانی، چون از نظر جمعیت منطقه درصد کمتری را تشکیل می‌دادند و فقط در میان طبقات حاکم حضور داشتند، با سقوط دولت میتانی به زودی در اقوام بومی مستحیل شدند و تاثیر عمیق فرهنگی و زبانی درازمدتی در آسیای صغیر بر جای نگذاشتند.

پس از پیش هندوآریای‌ها، قبایل ایرانی که هر یک به گویش خاص خود از زبان مشترک فرضی ایرانی باستان سخن می‌گفتند، از موطن اصلی خود در آسیای مرکزی به صورت موج‌های پیاپی به سوی فلات ایران رهسپار شدند. در حدود ۱۱۰۰ پ. م نخستین گروه از اینان به سرزمین‌های شرقی ایران رسیدند که هند و آریایی‌ها و پیش هند و آریایی‌ها پیشتر از آن گذر کرده بودند. به نظر می‌رسد که نخستین قبایل ایرانی که در آخر هزاره ۲ پ. م در جهت غرب ایران حرک کردند، کسانی بودند که زبان آنها به شاخه غربی زبان‌های ایرانی باستان منسوب است، یعنی اجداد مادها، پارس‌ها و سپس پارت‌ها.

برای نخستین بار در سالنامه آشوری سالهای ۸۳۵-۸۳۶ پ. م متعلق به دوره شلمانزر سوم از حمله به قلمرو پَرسواَش میان دریاچه ارومیه و دشت همدان و حمله به سرزمین مَتَی‌ها در جنوب شرقی آن سخن رفته است. در این سالنامه از پارتی‌ها کمی دیرتر یاد می‌شود. مطالب سالنامه‌های بعدی بیانگر ادامه حرکت پارس‌ها به سمت جنوب شرقی و بازایستادن مادها از حرکت در منطقه همدان امروزی است.

در سنگنبشته‌ای از سارگن دوم (سل ۷۰۵-۷۲۲ پ. م) از دیوکو، حکمران ماد که شاید همان دیوکس هرودوت است، نام برده است. در عهد تیگلات پیلسر سوم (۷۲۲-۷۵۴پ. م) سرزمین پارس باید جایی در منطقه مرکزی زاگرس بوده است.

در عهد سناخریب (۶۹۱ پ. م)، مادها - متحد ایلامیان- جایگاهشان در نزدیکی کوه‌های بختیاری بود. در ۶۳۹ پ. م آشوربانیپال پادشاهی ایلام را از میان برداشت و به جنگ کوروش اول شتافت که بر انشان و پَرسواَش یعنی تل ملیلان حکم می راند. این بدان معناست که در این دوره پارسی‌ها تقریباً به سرزمینی که بعدها به نام آنان خوانده شد، رسیده بودند. سمت این جابجایی‌ها حاکی از حرکت پارسی‌ها از شمال غربی به جنوب غربی است و شاید بتوان شاهدی بر آن باشد که سیر مهاجرت نخستین آنان از سی غرب دریای خزر، یعنی از گذرگاه‌های قفقاز بوده است.

پس از ایرانیان متکلم به زبانهای شاخه غربی ایرانی باستان، یعنی مادها، پارسها و پارتها، ایرانی‌های شرقی زبان، مهاجرت خود را آغاز کردند. برخی از اینها در منطقه میان ایالت مرو باستان و ایالت بلخ باستان، رخج و بلوچستان اسکان یافته بودند، اما بیشتر قبایل ایرانی شرقی از جمله گروهی از سکاها، (اسکیت‌ها، الان‌ها، ماساگت‌ها)، خوارزمیان و سغدیان در منطقه جنوب شرقی اروپا و آسیای مرکزی باقی‌ماندند، برخی از بازماندگان آنها مانند اوستی‌ها در قفقاز و یغنایی‌ها و پامیری‌ها در تاجیکستان هنوز در آسیای مرکزی به زبانهای ایرانی شرقی سخن می‌گویند.



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:47 | نویسنده : فرشید خان
تاریخ به دنبال  گشودن راهی به اعماق قرون است و هموار کردن مسیری برای بازگشت به عصر نیاکانمان تا این که آن دوره را  لمس کنیم و با آن زندگی کنیم و از فراز و فرود آن برای راهی که در پیش داریم درس و عبرت بگیریم. اما افسوس که بضاعت  انسان در جست و جوی تاریخ ناچیز بوده و آن چه ثبت و ضبط نموده نسبت که تکاپوی های نیاکان اندکی بیش نیست. با این وصف همین اندازه که هست ، غنیمت است! باید در پاسداشت آن کوشید و به آن ارج گذاشت و همگان را به مطالعه و بهره وری از آن تشویق نمود.

درست است که در  میزان راستی گزارش های تاریخی اما و اگر هایی هست، اما بی شک همین گزارش ها دست مایه ی مورخان برای تبیین تاریخ است. تردید در پاره ای از  نوشته ها و گزارش های تاریخی نباید با را به کلیت  دانش تاریخ بدبین کند. در هر صفحه و سطر از همین متون و آثار شرح مفصلی از داستان زندگی بشر رقم خورده است و بر ماست که تاریخ را دریابیم! تا از درون آن دُر یابیم!



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:36 | نویسنده : فرشید خان

تنديسه ميترا در حال قرباني کردن گاو نر، موزه بريتانيا لندن




تنديسه ميترا در حال قرباني کردن گاو نر، موزه بريتانيا لندن



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:34 | نویسنده : فرشید خان

قسمتی از متن حقوق بشر کورش بزرگ

اينک كه به ياری مزدا تاج سلطنت ايران، بابل وكشورهای چهارگانه را برسر گذاشته ام اعلام می كنم « تا روزی كه زنده هستم و اهورامزدا پادشاهی را به من ارمغان می كند كيش و آيين و باورهای مردمانی را كه من پادشاه آنها هستم را گرامی بدارم و نگذارم كه فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر راپست بدارند ويا آنهارا بيازارند.

من كه امروز افسر پادشاهی را برسر نهاد ه ام ، تاروزی كه زنده هستم ومزدا پادشاهی را به من ارزانی كرده هرگز فرمانروايی خود را بر هيچ مردمانی به زور تحميل نكنم و در پادشاهی من هر ملتی آزاد است كه مرا به شاهی خود بپذيرد يا نپذيرد و هرگاه نخواهد. مراكه ، پادشاه ايران وبابل وكشورهای چهارگانه هستم ، نخواهم گذاشت كه كسی به ديگری ستم كند و اگر كسی ناتوان بود و براو ستمي رفت من از وی دفاع خواهم كرد و حق اورا گرفته و به او پس خواهم داد وستمكاران را به كيفر خواهم رساند.

من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسی مال و اموال ديگری را با زور ويا هر روش ، نادرست ديگری از او بدون پرداخت ارزش واقعی آن بگيرد.

من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسی ،كسی را به بيگاری بگيرد وبه او مزد نپردازد.من اعلام می كنم كه هر كس آزاد است هر دين و آيينی را كه ميل دارد برگزيند ودر هر جا كه می خواهد سكونت نمايد و به هر گونه كه معتقد است عبادت كند و معتقدات خود را به جا آورد وهر كسب و كاری را كه مي خواهد انتخاب نمايد ، تنها به شرطی كه حق كسی را پايمال ننمايد و زيانی به حقوق ديگران وارد نسازد.

من اعلام می كنم هر كس پاسخگوی اعمال خود می باشد هيچ كس را نبايد به انگيزه اينكه يكی از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد واگر كسی از دودمان يا خانواده ای خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد وبا ديگر مردمان و خانواده كاری نيست.

تا روزی كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و يا نامهای ديگر بفروشند واين رسم زندگی بايد از گيتی رخت بر بندد.

از مزدا می خواهم كه مرا در تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و ممالک چهارگانه گرفته ام پيروز گرداند.



تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 23:15 | نویسنده : فرشید خان

امپراطوری 2500 ساله‌ یا 2700 ساله؟

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

بسیاری از کسانی که حتی در حد ابتدایی به مطالعه‌ی تاریخ ایران باستان پرداخته‌اند، می‌دانند که مادها اولین بنیانگذار امپراطوری در ایران باستان بوده‌اند. مادها که سالیان سال زیر ظلم و ستم دولت خونخوار و متجاوز آشور زندگی می‌کردند، بعدها در حدود سالهای 728 پیش از میلاد به رهبری دیاکو، پایه‌های اولین امپراطوری در ایران را بنیاد گذاشتند. اما چرا با وجود چنین حقیقت انکارناپذیری، وقتی از تاریخ ایران صحبت می‌کنیم، این قسمت اصلی و مهم از تاریخمان که سلسله‌های بعدی، وجود خود را مدیون این امپراطوری بزرگ بودند، توسط تاریخ‌نگاران امروزی نادیده و بی‌‌اهمیت گرفته می‌شود؟! تا جایی که مبدا شاهنشاهی در ایران را، به دوران هخامنشی یعنی 2500 سال قبل نسبت می‌دهند، و متاسفانه بسیاری از ما، به عمد یا به اشتباه، این تاریخ تحریف شده را قبول کرده و بیش از 200 سال امپراطوری ماد در ایران قبل از هخامنشی را به حساب نمی‌آوریم و یا آن را بی‌اهمیت می‌دانیم، گویی که این بخش از تاریخمان، افسانه‌ای بیش نبوده‌است؟!
در این جستار، ابتدا به شرح مختصری از چگونگی پیدایش این امپراطوری بزرگ در ایران می‌پردازیم، سپس به نحوه‌ی به قدرت رسیدن دیگر سلسله‌های بعد از آن خواهیم پرداخت و در پایان، دلایل این تحریفات را تجزیه و تحلیل خواهیم کرد.

دیاکو در (۷۲۸ پ.م.) به شاهی رسید و شهر همدان(هگمتانه آن‌روزگار) را پایتخت خویش قرار داد. وی دستور ساخت هفت دیوار تودرتو و استوار را در همدان داد که درون این دیوارها باغ و بیشه و بوستان فراوانی پدید آوردند. این سازه‌ی شگفت‌انگیز پایتخت ایران آن روزگار بود. دیاکو ۵۳ سال پادشاهی کرد. مدت زمانی پس از شکست دیاکو از سارگن دوم شاه آشور، فرزند و جانشین او، فرورتیش، قدرت رهبری رابه دست گرفت و در برابر آشوریها به پا خاست.
پس از دیاکو، فرورتیش ۲۲ سال (دوره حکومت: ۶۷۵-۶۵۳ پ.م) حکومت کرد و قبایل ایرانی را به اتحاد خود در آورد. آنگاه وارد جنگ (۶۷۲ یا ۶۷۳ پ.م) با دولت آشور شد ولی در برابر آشوریها شکست خورد و کشته شد. فرورتیش بر سرزمین ماد از حدود ری تا اصفهان و آذربایجان و کرمانشاه و کردستان و همدان سلطنت می‌کرده‌ است.

پس از فرورتیش رهبری مادها را خشتریته (دوره حکومت: ۶۵۳-۶۲۵ پ.م) در دست گرفت. خشتریته اولین پادشاهی است که پادشاهی ماد را در غرب فلات ایران تشکیل داد. به دنبال حمله‌ی مجدد آشور به مادها، خشتریته برای پایان دادن به حملات اشور با مانناها و سکاها پیمان دوستی بست و عملاً با آشور وارد جنگ شد. داستان سلطنت سکاها در ماد خطا است، دولت ماد در این فاصله قدرت خود را مستحکم کرد. خشتریته در سال ۶۲۵ پ. م در گذشت.
سرانجام بعد از از خشتریته، با به پادشاهی رسیدن هووخشتره(کیاکسار مدارک یونانی)(کیخسرو را صورت افسانه‌ای هووخشتره فرمانروای بی نظیر وبی مرگ اوستا و شاهنامه می‌دانند.) بزرگ‌ترین پادشاه ماد، دولت سامی آشور برای همیشه نابود شد.
توانایی‌های او در منظم کردن ارتش و بستن توافق نامه‌های خارجی با دولتهای همسایه، او را به قدرتمندترین شاه غرب آسیا در زمان خودش تبدیل کرد. هووخشتره در ده سال اول حکومتش موفق شد که رابطه اش را با پادشاه سکاها(آنها نیز آریایی بودند)، پروتوثیس، به اتحاد متقابل تبدیل کند.هووخشتره ارتش خود را را به دوقسمت پیاده نظام مجهز به نیزه و سوارنظام تیرانداز (شکلی که از سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و برای اولین بار از ارابه‌های جنگی مجهز به نیزه‌های برنده که صد سال بعد در جنگهای کورش و داریوش معروف شدند، استفاده کرد.

در این زمان، آشور بنی پال دوم، شاه نیرومند و بی رحم آشور، درگذشته بود. از طرفی، یک حکومت کلدانی جدید در بابل در حال شکل گیری بود و شاه آن، نبوپولسر، در صدد گسترش مرزهای کشورش بود و موفق شده بود بخش‌هایی از مملکت عیلام را نیز تصرف کند. هوخشثره، تصمیم به برقراری یک توافق‌نامه برعلیه آشور با نبوپولسر گرفت. در زمان حکومت هووخشتره، ماد قبایل آریازنتا و پارتاکانیان را در نواحی ری و اصفهان و دیگر قبایل ایرانی شرق را تا ناحیه‌ی گرگان به اطاعت کشاند و دولت نیرومند سراسری مادها در ایران را تشکیل داد هوخشتره سپس به پارس حمله کرد و قبایل پارس را به اطاعت در آورد.
هووخشتره شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال ۶۱۴ پ م از کوه‌های زاگرس گذشت و ضمن تسخیر آبادی‌های آشوری سر راه، شهر آشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، پادشاه بابل در شهر آشور به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال ۶۱۳ پ م، شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال ۶۱۲ پ. م. تسخیر شد. نیروهای ماد و بابل ، پایتخت عظیم آشور را به تصرف درآوردند و برای همیشه به تاریخ این امپراتوری بزرگ و خونریز پایان دادند.
در آغاز قرن ۶ پ. م، با شکست آشور و فتح شرق لیدیه، پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. خاورمیانه بین دو پادشاهی نیرومند تقسیم شد: یکی دولت بابل و دیگری دولت ماد.

امپراطوری ایران در زمان مادها

در این زمان، هووخشتره بر بزرگ‌ترین شاهنشاهی غرب آسیا حکومت می‌کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه‌های شرقی خود را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه‌ی نوعیلامی آمیخته می‌شدند، اما هم انشان و هم بقیه‌ی پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.
دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه‌های سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ نبشته‌ی بیستون می‌گوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده‌است.
هوخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و هم‌زمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه‌ی کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه‌ی سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ، به زیر یک پرچم آورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت بزرگ ایرانی بود.
ایشتوویگو یا آستیاگ (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ.م) واپسین پادشاه ماد و جانشین هووخشتره بود. در مورد حکومت او اطلاعات زیادی در دست نیست و بیشتر روایات یونانی به اواخر سلطنت او و نابودی حکومت ماد به دست کورش بزرگ اشاره می‌کنند.
پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه‌ی «وحدت ملی» اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به شمار آورد.
دیاکونوف، ماد را سرزمینی دانسته که به مفهوم وسیع کلمه در عهد باستان از شمال به رود ارس و کوههای البرز و از شرق به دشت کویر و از غرب و جنوب به رشته کوههای زاگروس محدود می‌گشت.
بسیاری از دانشمندان و محققان بر این نکته اتفاق نظر دارند که مادها و پارسها، همانند سکاها، پارتها، سرمتها، و دیگر تیره‌های(آریایی) ساکن در فلات ایران، از اقوام ایرانی بودند که پس از ورود به فلات ایران و ادغام شدن با این قبایل همنژاد، به ادامه‌‌ی همان تاریخ پرداختند. استاد گرانتوفسکی ضمن تشریح این موضوع، مادها، پارسها، گیلانیان، مازندرانیان، لرها، و بلوچها را از قبایل ایرانی ساکن غرب فلات ایران دانسته و در این زمینه چنین نوشته است :
« تأسیس دولت ماد که زبان رسمی آن ایرانی بود، در امر گسترش وسیع زبانی ایرانی در استانهای مختلف ایران از اهمیت خاصی برخوردار بوده است.»
برخی از زبانشناسان معتقدند که زبان کردی به طور قطع از بازماندگان زبان مادی است. اما با این حال برخی دیگر، زبان‌های ایران مرکزی را بازمانده‌ی زبان مادها می‌دانند. ولی بیشتر نظریه‌ی اول، یعنی همان زبان کردی مورد تایید است، چون کتاب اوستای زرتشت، بیشترین نزدیکی را به زبان کردی و خصوصا شاخه‌ی اورامی(هورامی) آن دارد و همه‌ی اشعار تک بیتی و فولکلوری ترانه‌های کردی، بر وزن ده هجایی، یعنی همان اوزان گاتاهای اوستا می‌باشد.
پرفسور سایس مس می‌گوید: «مادها عشایر کرد بوده‌اند و در شرق آشور سکونت داشتند و ولایات آنها تا جنوب دریای خزر ادامه داشته و زبان آنها آریایی و از نژاد خالص آریایی هستند».
جرج راولینسون آنجا که از نژاد باستانی آریایی سخن می‌راند، می‌گوید: «شاید کردها و لرهای امروز از لحاظ خصوصیات جسمانی شبیه‌تر به مادی‌های باستان باشند تا ساکنین لطیف فلات بزرگ».

با این اوصاف، هنوز نیز درباره‌ی تاریخ مادها ابهامات زیادی وجود دارد و از بین رفتن یا کمبود آثار مربوط به این دوره از تمدن ایران باستان، کار را برای ما مشکل‌تر ساخته‌است. اما آنچه که میتوان دریافت، این است که سرزمین ماد یکی از نخستین جایگاه‌های آریائیان در فلات ایران بوده است.
امپراطوری ایران در زمان هخامنشیان
واقعیت امر این است که، سلسله‌های بزرگی در طول تاریخ امپراطوری ایران، به قدرت رسیدند، سلسله‌هایی چون ماد، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان. اما به قدرت رسیدن هیچ‌کدام از آنها، به معنای این نبود که خود را از یکدیگر جدا بدانند. برای مثال ساسانیان برسر قدرت با اشکانیان جنگیدند اما هدف آنها، تنها کسب قدرت و اعمال سیاستهای بهتر و سازنده‌تر در ایران بود، درست مانند انقلابهایی که امروزه در بسیاری از کشورها برای بهتر شدن وضعیت جامعه رخ می‌دهد. چون اشکانیان نیز در اواخر حکومت خود، همواره دچار نبردهای داخلی بودند که برخی میان اعضای خاندان اشکانی برای رسیدن به شاهی و برخی دیگر بر اثر شورش‌های فرمانروایان محلی بود. این مشکلات داخلی، اشکانیان را به مرور زمان ضعیف کرد. در این دوران رومیان که اشکانیان را دچار آشوب‌های داخلی می‌دیدند از فرصت استفاده کرده و پیاپی دست به تهاجم به مرزهای ایران می‌زدند. به غیر از نبردی که اردوان پنجم با رومیان کرد، در همه‌ی نبردهایی که در این دوره میان ایران و روم درگرفت برتری با رومیان بود و آنان در همه‌ی این نبردها، خرابی‌های زیادی را باعث شدند. این مشکلات بحران‌های اقتصادی را نیز در بر داشت، ارزش پول اشکانیان به شدت پایین آمد. به این ترتیب در زمان پادشاهی اردوان پنجم دولت اشکانی از همه نظر آماده‌ی سقوط بود. و ما شاهد آن هستیم که بعد از به قدرت رسیدن ساسانیان، بیش از 4 سده و تا زمان حمله‌ی اعراب، ایران در اوج قدرت و شکوفایی بود.
ساسانیان که کردتبار بودند، خود را ادامه دهنده‌ی امپراطوریهای قبل از خود می‌دانستند و طبق منابع تاریخی، نوادگان آنها به هخامنشیان برمی‌گردد.
«لمبرت» به نقل از «رشید یاسمی» می‌گوید: نه تنها کردهای پارس بزرگترین پشتیبان قدرت نظامی و جنگی ساسانیان بودند، بلکه اردشیر اول، موسس امپراطوری، خود یک کرد بود. او می‌گوید: ساسان پدر بزرگ اردشیر با «رام بهشت» از کردهای مازنجان ازدواج کرد که بنا به عقیده استخری، یکی از پنج طایفه‌ی کرد پارس بود. فرزندشان بابک از خویشاوندی و پیوندهای کردی خود استفاده کرد و فرزندش اردشیر را به عنوان حاکم دارابگرد فرستاد، که مرکز چوپانان، یا شبانکاره بود. اتحادیه بزرگ عشایر که بازنجان به آن تعلق داشت، در شورش اردشیر علیه اردوان پنجم(آخرین پادشاه اشکانی)، حامی اصلی او بوده‌اند، بعد از اینکه اردشیر خود را شاه شاهان اعلام کرد، اتحادیه‌ی بزرگ عشایر به او یاری کرد. اردوان نامه‌ی توهین آمیزی به اردشیر نوشت؛ این نامه توجه ما را به اصل و نصب کردی اردشیر جلب می‌کند« یعنی تو پای از گلیم خویش بیرون نهادی و مرگ را به جانب خویش خواندی. کردنژاد که در چادر کردها پرورده شده‌ای ترا که رخصت داد که آن تاج را بر سر گذاردی.»(لمبرت،1367 :102 )
لمبرت ضمن اینکه کردهای فارس را با لرها و بختیاری‌ها نزدیک می‌داند، می‌نویسد: « قطعی‌ترین همه‌ی اینها، این حقیقت است که واژه‌ی کرد در زبان فارسی و متون عربی صرفاً به معنی چادرنشین است و بر هیچ نوع ویژگی نژادی دلالت نمی‌کند. در این حالت است که نامه‌ی اردوان پنجم توهین آمیزتر می‌گردد. چون در آن، وی، اردشیر را یک چادرنشین نادان خطاب می‌کند. »(لمبرت، 1367 :103)
اما در بخشی از کارنامه‌ی اردشیر بابکان که کتابی است از دوران ساسانیان، این نظریه‌ی لمبرت که کرد بر نژاد دلالت ندارد، رد می‌شود. در این بخش چنین آمده است: «و ساسان شپان پاپک بود و همواره با گوسپندان بود و از تخمه‌‌ی دارای دارایان(داریوش هخامنشی) و اندرش خدایی الاسکندر بگریز و نهان روشی بود و با کرد شپانان بسر می‌برد ....» بنابراین منظور از این عبارت "کرد شپانان" یعنی شپانانی که از تبار کرد بوده‌اند و مسلما منظور از واژه‌ی "کرد" در متن‌های سده‌ی سوم هجری به بعد نیز چیزی غیر از نژاد کردی نیست. متاسفانه برخی از تاریخ نویسان و محققان غربی، بر این عقیده‌اند که واژه‌ی کرد بر نژاد دلالت نمی‌کند و به معنای کوچ‌گران و چادرنشنیان است، اما این به دور از منطق و استدلال درست است. زیرا همانطور که در کارنامه‌ی اردشیر بابکان می‌بینیم، کرد در واژ‌ه‌ی "کرد شپانان"، به تبار و نژادی خاص دلالت می‌کند. بعلاوه آنکه در کتب تاریخی یونان بارها به مردمانی با نام کردوک و کاردوخ اشاره شده‌است. «استرابون» جغرافیدان و مورخ یونان باستان در چند قرن پیش از میلاد درباره‌ی چگونگی تربیت و پرورش بدنی جوانان کرد می‌نویسد: «جوانان ایرانی را چنان تربیت می‌کنند که در سرما و گرما و بارندگی، تاب و توان داشته،‌ ورزیده باشند. اینها را کردک (kardak) گویند».
«بدلیسی» در شرفنامه (تاریخ مفصل کردستان) در مورد لفظ کرد می‌گوید: «لفظ کرد تعبیر از شجاعت است چراکه اکثر شجاعان روز گار و پهلوانان نامدار از این طایفه برخاسته‌اند، مانند رستم زال که در ایام حکومت پادشاهی کی‌قباد می‌زیسته از طایفه‌ی اکراد بوده و چون تولد او در سیستان بوده‌، به رستم زابلی اشتهار یافته است. و کسانی چون آرش کمان‌گیر(در زبان کردی کرمانجی آرش به معنی آتش سیاه می‌باشد، آرش مخفف کلمه‌ی آررش است، آر به معنی آتش و رش نیز به معنی سیاه)، فریدون(فریدون درزبان کردی به‌ معنای عالم، دانشمند و کسی‌ که بیشتر می‌داند است، فری به معنی خیلی‌زیاد و دون به معنی دانستن و فهمیدن)، بهرام چوبین، میلاد و فرهاد کوه‌کن همگی کرد بوده‌اند».
فردوسی در شاهنامه‌ی خود که آنرا با الهام از اساطیر ایرانی سروده‌است، کردها را از نژاد جوانانی می‌داند که از دام ظهاک رهانیده شده و به کوهستان پناه بردند:
همی بنگرید این بدان آن بدین ــــ ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند ــــ جزین چاره ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسپند ــــ بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت ــــ نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر ــــ تو را از جهان دشت و کوه است بهر
به جای سرش ز آن سری بی بها ــــ خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی جوان ــــ ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست ــــ بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش ــــ سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد ــــ که ز آباد ناید به دل برش یاد
با این تفسیر می‌توان گفت که کرد در اصل صفتی بوده که به مردم این بخش از ایران می‌داده‌اند و به معنای دلیر و پهلوان می‌باشد. جالب است که هنوز نیز صفت پهلوان برای مردمان زاگرس و خصوصا کردها به کار می‌رود و واژه‌‌ی "گرد" نیز مطمئنا با واژه‌ی کرد همریشه است.تا اینجا در مورد چگونگی به قدرت رسیدن این سلسله‌ها در ایران، به اختصار شرح داده شد. و اما در رابطه با این تحریف و دروغ تاریخی، و اینکه تمام اختلافات سیاسی و فرهنگی امروز در جامعه‌ی ایران را به این بخش مبهم و کور از تاریخ ایران ربط می‌دهند، به تجزیه و تحلیل می‌پردازیم.

چیزی که در این میان غیر منطقی و نادرست نمود می‌کند، از بین رفتن تمدن یا امپراطوری مادها توسط پارسها یا همان کورش بزرگ است که به نظر واقعیت ندارد و روایات یونانی در اینباره، منبع تاریخ‌نگاران شده‌است که در این مورد بیشتر به خیالپردازی می‌پردازند تا تاریخ‌نگاری. مثلا هرودوت می‌گوید که کورش نوه‌ی «آستیاگ» آخرین شاه ماد بود که آستیاگ بعد از خوابی که دید او را به وزیرش سپرد تا او را از بین ببرد، اما او کوروش را به چوپانی داد. و بعدها کوروش توانست آستیاگ را به زیر بکشد و فرمانروایی را از دست او خارج کند. این داستان هرودوت دقیقا برگرفته از اسطوره‌ی کیخسرو است. کیخسرو نیز به همین صورت متولد می‌شود!
در سال‌نامه‌ی بابلی نبونید نیز چنین آمده: «شاه آستیاگ، سپاهش را فراخواند. آنان بسوی کوروش، شاه اَنشان به پیش تاختند تا به نبردی پیروزمندانه با او در آیند. اما سپاهیان آستیاگ بر شاه خود شوریدند. او را به زنجیر کشیده و به کوروش سپردند. آنگاه کوروش، بسوی کشور هگمتانه پیش تاخت و سرای پادشاهی او را تصرف کرد». حتی اگر این نوشته را بپذیریم، باز تغییری در اصل موضوع ایجاد نخواهد کرد، چون طبق این نوشته مشخص می‌گردد که آستیاگ آغازگر نبرد با کورش بوده و نه تنها درگیری صورت نگرفته، بلکه سپاهیان ماد خود حاضر به تسلیم کردن او به کورش بوده‌اند و درواقع آنها با رضایت خود شاهی را به کورش انتقال داده‌اند. وگرنه چگونه ممکن است که مادها با دست خود حاضر به نابودی خود بوده باشند؟! و باز طبق همین نوشته(نبونید)، می‌توان دریافت که این تنها یک تغییر سیاسی در امپراطوری ایران آن روزگار بوده، که نارضایتی آستیاگ را به همراه داشته، اما همه‌‌ی بزرگان ماد و هخامنشی بر سر آن به توافق رسیده‌ بودند. چون همه می‌دانیم که کورش از مادر مادی و نوه‌ی خود آستیاگ و از پدر منتسب به منطقه‌ی پارس بود و جد پدریش(هخامنش) در زمان امپراطوری ماد، بزرگ قوم پارس بود و به همین خاطر او وارث برحق تاج و تخت شاهی بعد از آستیاگ بود و پس از رسیدن به قدرت به احترام جدش هخامنش، خود را شاه هخامنشی نامید نه شاه پارس و هیچگاه خود را از ماد جدا ندانست و حتی زمانی که به شاهی رسید به مانند مادها لباس برتن کرد. چون زبانش زبان مادریش مادی بود در تأیید این مطلب گزنفون تعریف می‌کند: «کورش لباس مادی را اقتباس کرد و از خانواده‌اش خواست تا لباس مادی بپوشند. او در اوّلین بار که از قصر خود بیرون آمده بود، لباس‌های مادی به رنگ‌های ارغوانی، سیاه و سرخ پررنگ را به سرداران داد و برای ترغیب مردم، به کسانی که جامه‌ی مادی می‌پوشیدند، امتیازاتی داد. حُسن این لباس آن است که معایب بدن را می‌پوشاند و اشخاص را بزرگ‌تر و شکیل‌تر می‌نمایاند». هرودت نیز می‌نویسد: «ماد و پارس زبان مشترک داشته اند ، بعلاوه وضع لباس و پوشش مردم پارس و ماد باهم شباهت تام داشته».
از این تعاریف می‌توان استنباط کرد که گفته‌های مبنی بر نابودی تمدن و امپراطوری بزرگ ماد توسط پارس، چیزی جز تحریف تاریخ نیست و می‌خواهند با واقعی جلوه دادن آن، ماد و پارس را دشمن یکدیگر نشان داده و منشأ اختلافات سیاسی امروز در ایران را، به آن دوران نسبت دهند، تا مردم ساده‌ای که از تاریخ خود چیزی جز تحریف واقعیت نشنیده‌اند، یقین پیدا کنند که این دشمنی، ریشه در تاریخ این سرزمین دارد و به دوران معاصر برنمی‌گردد و با این حربه، جدایی و نفاق را در بین آنها به وجود آورند، که متاسفانه تا به امروز نیز در این راه، کم و بیش کامیاب بوده‌اند.
پارس نه به معنای نام یک تمدن جدا از تمدن ماد، بلکه تنها نام منطقه‌ای از جنوب ایران( استان فارس کنونی) بوده‌است که در زمان امپراطوری ماد، هر منطقه شاه خود را داشته و همه‌ی این شاهان در زیر چتر فرماندهی شاه‌ شاهان یا همان شاه ماد، حکومت می‌کرده‌اند. و هخامنش جد پدری کورش نیز در زمان مادها، شاه منطقه‌ی پارس بود که در آن دوران خراج‌گذار ماد محسوب می‌شدند.
کورش به قدرت رسید چون پدربزرگش آستیاگ فرزند پسری نداشت، از این رو کورش که نوه‌ی دختری او بود، طبیعتا جانشین بعد از او می‌شد و او خود را ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری، یعنی امپراطوری ماد می‌دانست و همانطور که قبلا نیزاشاره شد، تنها به احترام جد پدریش، هخامنش که شاه پارس بود، خود را کورش هخامنشی نامید.
اگر به گفته‌ی برخی از تاریخ‌نویسان، این اقدام کورش، خیانت بر علیه امپراطوری ماد بوده‌است، پس چرا در زمان او هیچ‌گونه شورشی آنگونه که در زمان داریوش بزرگ به وقوع پیوست، صورت نگرفت؟! و ممکن نیست، امپراطوری ماد به آن بزرگی و عظمت، به یکباره و بدون هیچ مقاومتی و به سادگی از بین برود، مگر آنکه مادها خود را با هخامنشیان یکی دانسته و خود خواسته باشند که ادامه‌ی این امپراطوری را به دست کورش بسپارند.در تورات بارها از شاهان ماد سخن رفته است و از اقوام اورارتو، مانا و سکا نیز به عنوان تابعان دولت پادشاهی ماد یاد شده است.

کتاب تورات، همواره نام پارس و ماد را در کنار هم آورده و داریوش و کورش بزرگ را «داریوش مادی» و «کورش مادی» ذکر کرده است. در کتاب دانیال، قانون و شریعت ایران به صورت «‌شریعت مادیان و پارسیان» و «‌قانون مادیان و پارسیان» آمده است. در تورات، کتاب استر، شخصیتهای درجه اول ایران «مادی و پارسی» نامیده شده‌اند. در این کتاب چنین آمده است: «هفت رئیس پارسی و مادی بودند که روی پادشاه (خشایارشاه) را می‌دیدند و در مملکت به درجه‌ی اول می‌نشستند».
حتی داریوش نیز، حکومت خود را پارس نمی‌خواند و آنرا حکومت هخامنشی می‌نامید. تنها یونانیان در کتب خود، ایران را پارس می‌نامیدند چون پایتخت هخامنشیان در پارسه(تخت جمشید) بود.
در کتیبه‌ی بیستون، داریوش همواره نام پارس و ماد را در کنار هم می‌آورد و حدود سی بار نام ماد ذکر گردیده و آنها را از یکدیگر جدا نمی‌داند. دلیل شورشهایی که در زمان داریوش به وقوع پیوست کاملا واضح است و او در کتیبه‌ی بیستون به خوبی آنها را شرح می‌دهد. دلیل این شورشها در زمان داریوش، کشته‌ شدن پسران کورش، یعنی بردیا و کمبوجیه بود که باعث شد تا هرج و مرج در سراسر ایران به وجود آید و هرکس خود را به دروغ شاه و جانشین کورش معرفی کند.
بردیا توسط برادرش کمبوجیه به قتل رسید:"بند 10 – داریوش شاه گوید: این است آنچه به وسیله من کرده شد پس از اینکه شاه شدم. کمبوجیه نام پسر کوروش از ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود بردی‌ نام، هم مادر و هم پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نا فرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس، هم در ماد، هم در سایر کشورها."
کمبوجیه نیز در راه بازگشت از مصر، به دست خود کشته شد و داریوش در بند 11 از کتیبه‌ی بیستون به آن اشاره کرده‌است: "پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد." به همین خاطر در سراسر سرزمین ایران و در هر منطقه که شاه کوچکی حکومت می‌کرد، در صدد به قدرت رسیدن و تصاحب مقام شاه‌ شاهان برآمد و گئومات مغ نیز یکی از این شورشیان بود که خود را به دروغ، بردیا فرزند کورش و جانشین وی نامید و برعلیه داریوش شورش کرد تا قدرت را تصاحب نماید."بند 11 – داریوش شاه گوید: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام. او از پ ئیشی یا وودا ( پی شیاووادا ) برخاست. کوهی است ارکدیش ( ارکادری ) نام. چون از آنجا برخاست از ماه وی‌یخن1، چهارده روز گذشته بود. او به مردم چنان دروغ گفت که: من بردیا پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را برای خود گرفت. از ماه گرم پد 92 روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت. پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد."
سپس داریوش در بند 12 می‌گوید:"نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کس از تخمه‌ی ما که شاهی را از گئومات مغ باز ستاند. مردم شدیداً از او می‌ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردیا را شناخته بودند بکشد. بدان جهت مردم را می‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردیا پسر کوروش نیستم. هیچ کس یارای گفتن چیزی درباره‌ی گئومات مغ را نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم. اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود. از ماه باگادیش 103 روز گذشته بود. آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهایی را که برترین مردان دستیار او بودند کشتم. دژی سیک ی ووتیش 4، نام سرزمینی نی‌سای نام در ماد آنجا او را کشتم. شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورا مزدا من شاه شدم. "اگر به بند 12 دقت کرده باشید، درخواهید یافت که داریوش بزرگ، ماد و پارس را از یک تخم و نژاد می‌داند و این نشانگر آنست که ماد و پارس تنها نامی‌ بوده که به دو منطقه‌ی جغرافیایی که کاملا همریشه و هم‌زبان بوده‌اند، اطلاق می‌شده است، همانگونه که امروزه نیز هر منطقه، نام مخصوص به خود را داراست.

این شورشها تنها در مناطق ماد نبود بلکه در منطقه‌ی پارس، شوش و بابل نیز کسانی برای تصاحب تاج و تخت، دست به شورش زدند.
داریوش در کتیبه‌ی بیستون، همواره به اهورامزدا سوگند یاد می‌کند که همه‌ی آنچه‌را که نوشته راست است و حقیقت دارد و خطاب به آیندگان و کسانی که این کتیبه را بعدا می‌خوانند، می‌گوید که آنرا دروغ نپندارید و بدانید که راست است:"بند 6- داریوش شاه گوید: این است آنچه من کردم. به خواست اهورا مزدا در همان یک سال کردم. تو که از این پس این نبشته را خواهی خواند، آنچه به وسیله‌ی من کرده شده تورا باور شود. مبادا آن را دروغ بپنداری." و در بند 7- داریوش شاه گوید: "اهورا مزدا را گواه می‌گیرم که آنچه من در همان یک سال کردم این راست است نه دروغ ."
همه‌ی ما می‌دانیم که در آیین زرتشت، دروغ یکی از بزرگترین گناهان است و پیروان این آیین تا جایی که توانسته‌اند خود را از دروغ‌ دور نگه‌داشته‌اند. مطمئنا و همانگونه که خود داریوش نیز می‌گوید، او این کتیبه را برای آیندگان که ما باشیم نگاشته. با اینکه در بند 20، داریوش شاه می‌گوید: "به خواست اهورا مزدا این نبشته را من به طریق دیگر نیز نوشتم. بعلاوه به زبان آریایی بود، هم روی لوح، هم روی چرم تصنیف شد. این نبشته به مهر تأیید شد. پیش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من این نبشته را همه جا در میان کشورها فرستادم مردم پذیرا شدند." اما داریوش برخلاف مکتوبات دیگری چون نسخه‌های خطی و گل نوشته‌‌ها که به مرور زمان از بین رفته و یا مورد تحریف قرار می‌گیرند، با زیرکی آنرا بر فراز کوه مقدس بیستون یا بغستان نگاشته و بعد از اتمام کتیبه دستور داده‌ است تا پایین آنرا تراش بزنند تا برای همیشه از این بلاها به دور بماند.
جالب است که با وجود چنین سند معتبری، برخی از دانشمندان معاصر، برای نمونه آلبرت امستد آشورشناس آمریکایی عقیده دارند، مردی که بر کمبوجیه شورید برادر واقعی و وارث حقیقی سلطنت بود که داریوش او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد.!! اینجاست که مشخص می‌گردد، غربی‌ها برای رسیدن به اهداف خود که همانا چیزی جز نابودی این تمدن نیست، از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند و با اتهام دروغ‌گویی به داریوش، درصدد بی‌اعتبار کردن این سند تاریخی هستند! اگر الان بعد از گذشت 2500 سال از قدمت این کتیبه، این دانشمندان به ظاهر باهوش، به سادگی پی به دروغ او برده‌اند، بی‌گمان مردم آنزمان نیز آنرا دروغ دانسته‌اند، پس دیگر چه لزومی به نوشتن این کتیبه بوده‌است؟!
حتی هرودوت نیز در اینباره می‌‌گوید: «گئومات یا بردیای دروغین پس از دستیابی به تاج و تخت، تمام زنان کمبوجیه را به همسری گرفت. یکی از این زنان فیدمیا، دختر اتانس (هوتن) یکی از تواناترین نجبای ایران بود. اولین کسی که پس از هفت ماه فرمانروایی، به گئومات ظنین شد که او فرزند کوروش نیست بلکه مرد شیادی است، اتانس بود. او از دختر خود پرس‌و‌جو کرد و دخترش نتیجهٔ تحقیق را به پدر اطلاع داد. اتانس یک دستهٔ شش نفره از نجبای ایران را که به آنها اطمینان داشت، در شوش تشکیل داد و با ورود داریوش از پارس تصمیم اتخاد شد که او را نیز در گروه خویش وارد سازند. این هفت تن با هم قسم خوردند که برای دفع غاصب اقدام کنند. هرودوت این قیام را قیام هفت یار نام نهاده‌است.»
در سنگ نبشته‌ای دیگر از داریوش در تخت جمشید، که خط‌شناسان فرانسوی آنرا ترجمه‌ کرده‌اند، دعای او را می‌بینیم که از اهورامزدا می‌خواهد این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت کند و این نیز نشان‌ دهنده‌ی آنست که او تا چه اندازه از دروغ متنفر بوده‌است و آنرا باعث نابودی سرزمینش می‌دانسته‌است. پس مسلما چنین انسانی نمی‌توانسته که دروغ‌گو باشد، همانگونه که هرودوت نیز به روشنی به این رویداد پرداخته‌ و این سند نیز، بر گفته‌‌‌های داریوش درباره‌ی گئومات مغ، صحه می‌گذارد.
بی شک نظر اینگونه دانشمندان(آلبرت امستد) دروغ و بی‌اساس است نه سخنان مکتوب داریوش بزرگ، و هدف آنها چیزی جز فریب مردم نیست. داریوش آنرا برای آیندگان نوشته نه برای زمان خود، تا ما امروز با حقیقت تاریخ خود آشنا گشته و گمراه نگردیم. و شاید می‌دانسته روزی خواهد رسید که دشمنان با حیله و دروغ، کمر به نابودی تاریخ سرزمینش خواهند بست، پس به این فکر افتاده که راستی‌ها را بر فراز کوه مقدس بیستون حک کند و اهورامزدا را شاهد بگیرد.
پس با توجه به کتیبه‌ی بیستون که کسی قادر به تحریف آن نبوده و همچنان بعنوان سندی معتبر بر بیستون نقش بسته و نیز با توجه به منابع دیگری چون کتاب مقدس یهودیان و حتی برخی از منابع یونانیان، می‌توان دریافت که اختلاف بین پارس و ماد، تنها نتیجه‌ی تحریفات تاریخی‌، خصوصا در 100 سال اخیر بود‌ه‌است، که دولتمردان معاصر ایران به خاطر مقاصد سیاسی خود و نیز خوش‌خدمتی به اربابانشان(دولتهای استعمار)، به آنها در این زمینه یاری رسانیده‌اند. و الی این دو قوم نه تنها از یکدیگر جدا نبوده‌اند بلکه حتی زبان آنها نیز یکی بوده و آن زبان کهن اوستایی یا همان زبان مادی و آریایی است که کتیبه‌ی بیستون گواه این ادعاست. و به صراحت می‌توان گفت که سلسله‌ی هخامنشیان ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری ماد بوده‌ و تنها نام امپراطوری به هخامنشی تغییر پیدا کرده‌است، که در این دوره، این تمدن بزرگ ایرانی، قدرتمندتر از قبل به گسترش و اشاعه‌ی تمدن خود به دیگر نقاط جهان مبادرت می‌ورزد.
مجموعه دلایلی که در بالا ذکر شد، باعث شده تا ما دچار مسائل ضد و نقیض در تاریخ خود شویم و در این بین دروغ‌ پردازی‌های برخی از مورخان یونانی که خود از دشمنان تمدن ایرانی بودند، مزید برعلت شده و امروزه با کشف آثار تاریخی در ایران، بسیاری از دروغهایشان برای ما آشکار وحقایق برای ما روشن می‌گردد. در حالیکه متاسفانه، امروزه تاریخ ما بیشتر بر اساس همین منابع روایتی یونانی و تفسیر هدفإدار برخی از دانشمندان معاصر غرب، به رشته‌ی تحریر درآمده‌ است و ما در کتب درسی از روی این منابع سرشار از دروغ به مطالعه‌ی تاریخ خود می‌پردازیم. تاریخی که تنها در چند سطر کوتاه، به امپراطوری بزرگ مادها پایان می‌دهد و بلافاصله بدون هیچ توضیح قانع کننده‌ای و با این تفاسیر بی‌اساس، این قدرت منقرض گشته و جای خود را به سلسله‌ی هخامنشی می‌دهد و تاریخ به ظاهر اصلی ما، از این سلسله آغاز می‌گردد؟؟!!
برخلاف کسانی که معتقدند، امپراطوری ماد به دست پارسها از بین رفت، باید گفت که هخامنشیان ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری بزرگ بودند و در واقع این سلسله‌ها با اتحاد و یکپارچگی در دوره‌ای از تاریخ، تمدن بزرگ ایرانی را به نقطه‌ی اوج خود رساندند و این تمدن بزرگ، بعد از حمله‌ی اسکندر مقدونی و انقراض سلسله‌ی هخامنشیان رو به نابودی تدریجی نهاد، چون بعد از این حمله‌ بود که آن تمدن کهن و باستانی به تصاحب یونانیان درآمد و اصالت و قداست گذشته‌ی خود را از دست داد، هرچند به کلی از بین نرفت و در دوره‌‌های بعد یعنی در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز به حیات خود ادامه داد و فراز و نشیبهای بسیاری را طی نمود، اما به خاطر همین نفوذ بیگانگان و سرانجام با پیدایش دینهایی چون مانی و مزدک در ایران، پایه‌های امپراطوری ساسانی که بر اصول آیین زرتشتی استوار بود نیز به تزلزل در آمد و موجبات جنگها و کشمکش‌های داخلی را رقم زد که سرانجام اعراب از همین اختلافات داخلی ایرانیان بیشترین استفاده را بردند و با بهره‌گیری از این اختلافات داخلی و حمله‌ به این سرزمین، برای همیشه به این امپراطوری بزرگ خاتمه‌ بخشیدند.
متاسفانه امروزه آنچه که از تاریخ ایران باستان در مدارس و دانشگاهها تدریس می‌شود، سرشار از دروغ و تحریف است و لازم است که دوباره تاریخمان را از نو و به دور از تحریف و دروغ، بازنویسی کنیم.
در عصر معاصر، در دوران پهلوی‌ها، تحت نفوذ استعمارگران غربی که هدفی جز اختلاف و تفرقه در بین ایرانیان و نابودی این تمدن بزرگ نداشته و ندارند، تاریخ امپراطوری و تمدن ایران، به زمان به قدرت رسیدن کورش بزرگ نسبت داده شد و رسما جشن 2500 ساله‌ را برگذار کردند، تا عملا امپراطوری مادها را که اولین بنیانگذار امپراطوری ایرانی در تاریخ بوده‌اند و کورش نیز خود را از آنها جدا نمی‌دانست، نادیده گرفته و آنرا محو کنند و با این کار نشان دهند که در حقیقت اختلاف بزرگی بین این دو سلسله وجود داشته‌است!!! و این همان استفاده‌ی ابزاری و سیاسی استعمارگران از تاریخ ایران باستان است که با بهر‌ه‌گیری از این مهره‌های دست‌نشانده‌ی خود، در طول یک قرن اخیر، توانسته‌اند این تاریخ جعلی را به خورد مردم ایران بدهند واین در دراز مدت باعث به وجود آمدن حس خودبرتر بینی‌ عده‌ای(فارس‌ها)، نسبت به دیگر ایرانیان شده‌است و نتیجه‌ی این تاریخ جعلی، آنست که امروز هموطنان فارس‌زبان ما، خود را به عنوان میراث‌داران واقعی کورش معرفی کنند و فرهنگ خود را اصیل‌ترین فرهنگ ایرانی و خود را صاحب اصلی این سرزمین بدانند و به دیگر فرهنگهای اصیل و کهن این سرزمین به دیده‌ی حقارت نگاه کنند. و این همان اختلافی‌ است که امروزه گریبان‌گیر ما ایرانیان شده و باعث گردیده تا ما در ذهن خود از کورش تصویری را بسازیم که با وجود بزرگ منشی واقتدارش، در حق مادها خیانت کرده و باعث نابودی آنها شده‌است. بطوریکه باورمان شده، او جد بزرگ فارس‌زبانان امروزیست، و آنها بازماندگان و نمایندگان راستین او هستند و همان سیاستهای او را دنبال می‌کنند! در حالیکه این کاملا نادرست است و حقیقت این است که کورش نه نماینده‌ی کسانی بانام فارس، بلکه پادشاهی بود که به همه‌ی ایرانیان تعلق داشت و به عنوان اولین پادشاه از سلسله‌ی هخامنشی، توانست امپراطوری ایران را نسبت به زمان مادها، وسعت بیشتری دهد و ادامه‌ دهنده‌ی امپراطوری ماد بود نه بنیان‌گذار اولین امپراطوری در ایران. و بایسته است که به این تحریف بزرگ خاتمه داده و تاریخ ایران را از نو نوشت و از امپراطوری 2700 ساله‌ی ایران گفت نه 2500 ساله.



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 19:28 | نویسنده : فرشید خان
هنگامیکه هووخشتره بر بزرگ‌ترین شاهنشاهی غرب آسیا حکومت می کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه های شرقی اش را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه نوعیلامی آمیخته می شدند، اما هم انشان و هم بقیه پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌نبشته بیستون میگوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است.

هووخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و هم‌زمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود.



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 19:26 | نویسنده : فرشید خان
ماد نام سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. مجموعه لشکرکشی های آشور به سرزمین ماد در قرن هشتم پ. م. و خطر حمله از غرب به‌وسیله دولت زورمند آشور، نیاز تشکیل یک دولت متمرکز را برای مادها که جدیدترین مهاجران به زاگرس بودند بوجود آورد.

هرودوت می‌نویسد: آشوریها در آسیا پانصد سال حکومت کردند، اول مردمی که سر از اطاعت آن‌ها پیچیدند مادها بودند اینان برای آزادگی جنگیدند،‌ رشادتها کردند و از قید بندگی رستند. ماد‌ها پایه‌های نخستین شاهنشاهی (۷۲۸-۵۵۰ پ.م.) آریایی‌تباران را در ایران بنیاد نهادند. در آغاز قرن ۶ پ. م. با شکست آشور و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. امپراتوری ماد در زمان، هووخشتره به بزرگ‌ترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود.
پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به شمارآورد.



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 19:25 | نویسنده : فرشید خان
به گفته مورخین یونانی، پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، در حدود سال ۷۰۸ قبل از میلاد، رهبر یکی از قبایل مادی دیاکو به‌وسیله مجلس اتحادیه، به عنوان رهبر قبایل مادی انتخاب شده و وظیفه تشکیل یک دولت مرکزی به عهده وی گذاشته می شود. این رهبر، دیـــــــاکو (دیوکس در یونانی) با متحد کردن قبایل پراکنده مادی و برقراری قوانین مختلف، به عنوان اولین رهبر ماد شناخته می شود و اوست که پایتخت خود را در همدان امروز (هنگمتان، همریشه با هنگمن و انجمن، به معنای محل جمع شدن) قرار می دهد.

یکی از کتیبه های آشوری از شخصی به نام دیاکو، بیست سال قبل از تاریخ انتخابش به عنوان شاه مادها، نام می برد. این شخص آغاز کننده چند شورش برعلیه دولت آشور است که برای خواباندن آنها، حضور شخص امپراتور آشور لازم است. دیاکو و تمام اعضای خانواده اش به تبعید محکوم می شوند و نام او در کتیبه ها دیگر نمی آید. بیست سال بعد، دیاکو به عنوان شاه ماد انتخاب می شود و با پایه گذاری دولت ماد، به عنوان یک دشمن متمرکز آشور، دوباره به صحنه تاریخ بازمی گردد



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 19:20 | نویسنده : فرشید خان
مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان (کردوخی ها و میتانی ها) ، ستروخاتیان (ساگارتی ها، کرمانجها) وبودیان  متعلق به کردها  بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده اند ازآریزانتیان (طایفه نجبای ماد) که درحدود کاشان میزیسته اند و مغها که در ناحیهً بین رغهً آذربایجان (مراغه) و رغهً تهران ( ری ) ساکن بوده اند و سرانجام پارتاکانیان (یعنی مردمی که درکنار رود زندگی می کنند) همان مردم منطقهً اصفهان بوده اند. مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد ها بوده و بعدها رو به جنوب رفته اند.


تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 19:11 | نویسنده : فرشید خان

[تصویر: 485930_316935201759083_1582054601_n.jpg]

فرنگیس حیدرپور ( زن تبر به دست ) کسی که یک افسر عراقی متجاوز را با تبر از پای در آورده و سرباز همراهش را اسیر کرده...
فرنگیس حیدرپور ساکن روستای از توابع گیلان غرب و از قهرمانان غیر نظامی جنگ ایران و عراق است . فرنگیس حیدرپور متولد سال ۱۳۴۱ در روستای اوازین است . او در حمله نظامیان عراقی به روستای محل سکونتش با رشادت و شجاعت خود حماسه ای را آفرید که بر اثر آن به شیرزن ایران شهرت یافت . در سال ۱۳۵۹ پس از حمله عراق به روستای اوازین مردم به دره های اطراف فرار می کنند . فرنگیس که در آن زمان هیجده سال داشت شب هنگام همراه برادر و پدرش جهت تهیه غذا به روستا باز می‌گردند در طول راه پدر و برادرش ضمن درگیری با عوامل عراقی دعوت حق را لبیک میگویند وشهید مبشوند خود او در پی برخورد با یک افسر و سرباز عراقی همراهش بدون داشتن هیچ گونه سلاحی فقط با یک تبر که یادگار پدرش بوده با آنها درگیر شده ، افسر را کشته و دیگری را با تمام تجهیزات جنگی اسیر میکند و به همراه 4 سرباز عراقی که دایی این شیر زن دستگیر کرده بود به مقر فرماندهی ارتش ایران تحویل میده



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:55 | نویسنده : فرشید خان

ماندانا نام دختر ایشتوویگو (آسیتاگ) پادشاه ماد است، که در زمان بارداری به زندان رفت و کوروش را از او گرفتند و به چوپانی دادند تا او را بکشد. ماندانا از سوی مادری فرزند شاهدخت آرینیس از لیدیه بود. آریـِنیس دختر آلیاتِس دوم پدر قارون بود. قارون یا همان کرزوس همان پادشاه لیدیه‌ای است که گنج و دارایی‌های او در ادبیات پارسی زبانزد است.ماندانا یا ماندانای مادی یک شاهدخت مادی بود، که بعدها به همسری کمبوجیه اول درآمد و ملکه او شد. وی مادر کورش بزرگ، شاهنشاه ایران و مؤسس سلسله هخامنشی است.به گفته هرودوت، ماندانا فرزند ایشتوویگو، پادشاه ماد و پسر هووخشتره بزرگ بود، و آرینیس شاهزاده اهل لیدیه مادر او به شمار می‌آمد. آرینیس خود دختر آلیاتس دوم، پدر کرزوس شاه معروف لیدیه بود و بدین ترتیب آرینیس خواهر کرزوس محسوب می‌شد. با این حال، کریستین استفانی می‌گوید که آرینیس دختری بود که از مادری دیگر [به جز مادر کرزوس] بدنیا بود.بر مبنای گزارش هرودوت، مدت کوتاهی بعد از تولد ماندانا، ایشتوویگو در عالم خواب، رویایی عجیب و غریب دید و آن رویا این بود که خواب دید از ادرار دخترش (ماندانا)، سیلی عظیم پدید آمد و این سیل آنقدر عظیم بود که سرتاسر آسیا را فراگرفت. او دربارهٔ این رویا به مشورت با یک مغ که تعبیر خواب می‌دانست، می‌پردازد و او ضمن تعبیر به وی هشدار می‌دهد که خوابش بدین معناست که فرزند ماندانا، حکومت وی را سرنگون خواهد نمود. ایشتوویگو، به منظور جلوگیری از تحقق چنین نتیجه‌ای، ماندانا را برای یک شاهزاده هخامنشی که جزو رعایای خودش است، یعنی برای کمبوجیه اول، نامزد می‌نماید. کمبوجیه (کامبیز)، مردی است از خانواده‌ای خوب و آرام و مطیع، که از نظر ایشتوویگو، هیچگونه خطری برای تاج و تخت ماد به شمار نمیاید.امّا ایشتوویگو برای بار دوم نیز، هنگامیکه ماندانا باردار بود، وی را در عالم رویا مشاهده نمود، در حالی که از درون رحم او، یک درخت مو می‌روید و به سرعت رشد می‌کند تا تمام جهان را فرامی گیرد. به همین دلیل ایشتوویگو، وحشت زده وفادارترین محرم اسرار بارگاه خویش، که هارپاگ یا هاریاگوس نام دارد را، برای کشتن کودک برمی گزیند. با این حال، هارپاگ از بر زمین ریختن خون سلطنتی بیزار بود، کودک را، که همان کورش دوم (کورش بزرگ) بود، مخفی نمود و او را به چوپانی به نام میتراداتس سپرد.سال‌ها بعد، کوروش به مخالفت و سرپیچی از پدر بزرگ خویش، ایشتوویگو پرداخت و او را به مبارزه طلبید، که این امر منجر به جنگ میان آنها گردید؛ جنگی که گرچه نخست کورش در آن توفیقی نداشت، اما بعد فرار هارپاگ از میدان جنگ به پاسارگاد منجر به سرنگونی ایشتوویگو و تحقق پیش بینی‌هایی شد که از رویاهای وی برمی خاست.گزنفون نیز، در کتاب خود معروف به سیروپدیا(آموزش و پرورش کوروش)، به ماندانا اشاراتی کرده‌است. بر مبنای این روایت، ماندانا و پسرش کوروش، هنگامی که کورش سنین نوجوانی خویش را طی می‌کرد، به بارگاه ایشتوویگو مسافرت نمودند. کوروش، هنگامیکه در میان پسران حاضر در شکارگاه سلطنتی بود، پدر بزرگ خود را مسحور و شیفتهٔ خویش کرد، در حالی که ماندانا نزد شوهر خویش، در انشان بازگشت. این همان زمانی است که کورش، داستانی جعل نمود و برمبنای آن ادعا کرد که پدرش، کمبوجیه اول، بیمار است و وی باید برای دیدار با او، بازگردد. بعد از این ایشتوویگو نیز، بدنبال کوروش می‌آید و بدین ترتیب نبرد بوقوع می‌پیوندد.برخی از محققان معاصر و امروزی، بر این تصورند که روایت هرودوت در مورد پیوندهای سلسله‌ای موجود، میان کوروش هخامنشی رو قلمرو پادشاهی وی پس از فتح سرزمین‌هایی چون ماد، لیدیه و بابل، صرفا تبلیغات اغراق آمیزی برای توجیه حملهٔ وی، به این سرزمین‌ها بوده و فاقد واقعیت تاریخی می‌باشند. از جمله به طور خاص، ادعای خویشاوندی با مادها، ادعایی بود که می‌توانست به نفع کوروش تمام شود، چراکه وی بدین ترتیب خود را به عنوان کسی معرفی می‌کرد که امپراطوری غصب شدهٔ خویش را باز پس می‌گیرد، و این گونه نزد مردم ماد قابل قبول تر به نظر می‌رسید.این شک بیشتر به واقعیت نزدیک است که، برای آن که ماندانا دختر آرینیس لیدیه باشد، لاجرم باید پس از نبرد اکلیپسه که در ۵۸۵ پیش از میلاد بوقوع پیوست، به دنیا آمده باشد و این مصادف با زمانی است که آرینیس، به عنوان بخشی از معاهده صلح و اتحاد میان لیدیه و ماد، به ایشتوویگو داده شده بود. این موضوع بدین معناست که ماندانا هنگامی به ازدواج کمبوجیه اول درآمد، در زیر سن ازدواج به سر می‌برد، و چنین موضوعی در ازدواجهایی که به منظور ایجاد اتحاد سلطنتی صورت می‌گیرد، بی سابقه نیست. بنابراین ممکن است چنین امری صورت گرفته باشد که این امر همچنین نشان می‌دهد که ماندانا هنگامی کوروش را زاده که تازه به سن بلوغ رسیده بوده‌است و خود کورش نیز، در هنگام مرگ او، مرد نسبتا جوانی بوده‌است.در این مرحله و با شرایط موجود، منابع تاریخی کافی برای تایید یا رد این نظریه وجود ندارد.منابعی موجودند که تاریخ درگذشت ماندانا را در سال ۵۵۹ پیش از میلاد ثبت کرده‌اند. گرچه، این تاریخ، همان تاریخی است که بعنوان تاریخ مرگ شوهرش (کمبوجیه یا کامبیز اول) در نظر گرفته شده‌است، بدین ترتیب معلوم نیست که این تاریخ، تاریخ واقعی مرگ اوست یا تاریخی است که وضعیت او بواسطهٔ مرگ همسرش، از ملکه به ملکه مادر تغییر یافته‌است.
کلا تاریخ هخامنشیان مبهم زیاد داره.هر موضوع و نوشته ای رو ساده قبول نکنین



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:20 | نویسنده : فرشید خان
به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش را درراه ایران از دست داده و در رنج و سختی به سرمی برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دخترفرمانروای ایران زمین با چند بانوی دیگر به دیدارآن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو می بیند کهگویی طوفانی بر آن وزیده است پیرمردی که درانتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید .آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت در جنگ شهیدشده اند و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .آتوسا می گوید میدانم که هیچ کمکی از طرف ما نمی تواندجای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهيم که از رنج و اندوهت بکاهد .پیرمرد گفت اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .می خواهم برای ایران فدا شوم آتوسا چشمهایش خیس اشک می شود و به همراهانش می. گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید همجانش را برای میهن از دست داد .آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود .او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند


تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:15 | نویسنده : فرشید خان
آتوسا یا آتش‌سا از شهبانوهای ایران بود. وی دختر کورش بزرگ و خواهر خوانده کمبوجیه، و همسر پادشاه هخامنشی داریوش یکم، و مادر خشایارشا بود. آتوسا در زمان حکومت خشایارشا، زنده بوده است

آتوسا دختر کورش بزرگ و همسر پادشاه هخامنشی داریوش یکم و مادر خشایارشا برجسته‌ترین زن در تاریخ ایران قدیم است.. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی می‌دانست، و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت. پس از درگذشت کمبوجیه در راه بازگشت از مصر، داریوش یکم با آتوسا ازدواج می‌کند. این ازدواج چند دلیل داشته‌است:ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می‌داد. از آنجا که آتوسا باهوش، بافرهنگ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می‌آمد. هرودوت می‌گوید آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحت‌های او بهره می‌جست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. هرودوت از قول آتوسا نقل می‌کند که به داریوش شاه گفته چرا نشسته‌ای و عازم جنگ نمی‌شوی و سرزمین‌های دیگر را تسخیر نمی‌کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته‌است که عازم جنگ شود و به پیروزی‌هایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر آن‌ها حکمرانی می‌کند. اگر گفته هرودوت اغراق‌آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش است. گفته شده‌است که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود اگاه بود، و از حضور یونانیان و دیگر ملیت‌ها به دربار بسیار بهره می‌برد.آتوسا از داریوش شاه دارای چهار فرزند شد، که بزرگ‌ترین آن‌ها خشایارشا بود. اما آتوسا همسر اول داریوش یکم نبود، و داریوش از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشا بزرگ‌تر بودند. مطابق قانون پادشاهی، پسر بزرگ شاه پس از او به پادشاهی می‌رسید. اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشایارشا را پس از داریوش به پادشاهی برساند.در زمان پادشاهی خشایارشا آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت می‌کرد.از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایارشا از جنگ یونان بر می‌گردد، زنده بوده‌است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم قرار دارد.آتوسا، یکی از شخصیت‌های کلیدی در شاهکار گور ویدال، یعنی کتاب آفرینش است. اعتبار این کتاب در بحث درباره چگونگی به سلطنت رسیدن داریوش بزرگ است.خب.حالا ما این چنین بانوانی داریم و هیچ حرفی ازشون نمیزنیم.!حتی شاید عده ای نظیر دوست بنده ندونه که بانو آتوسا کی بوده!!! و با تعجب و با قیافه ی ۴*۴ بپرسه که آتوسا دیگه کیه!!! ما اینچنین بانوهایی نظیر آتوسا،ماندانا،رکسانا،کاساندان،آرتمیس و... داریم و میاییم از سوسانو اجنبی که کل تاریخ کشورشونو از روی ایران کپی کردن و نمایش میدن تجلیل میکنیمو فیلمهای مثلا تاریخی و بیشتر متمایل کمدیشون رو نمایشم میدیم یا اینقدر بدختیم که برای اون خودکشی هم میکنیم و عاشقش هم میشیم!!! یا آقای جومونگ رو به ایران میاریم و عین یه کسی که مثلا خیلی مهم هست ازش تجلیل میکنیم و هواداران ایرانی این آقا که براشون متاسفممیان ساعت ها منتظر رسیدن این اقا میشن!!!
خداییش میگن ...خل پیدا نمیشه!!!بگردن خیلی هست!!!ما بزرگانی نظیر کوروش،داریوش،انوشیروان،آریوبرزن،تری داتس،و... داریم اما میام اسم فرماندهان کره ای رو از بر میکنیم و زندگی نامه هاشون به دقت میخونیم!!!و تازه کیف هم میکنیم و حال میکنیم که چه قدرتی داشتن!!!همین گاف ها رو دادیم که سفیر کره ی جنوبی با تمام پررویی میاد میگه جومونگ ما همانند داریوش و کوروش شما بوده و حکومتی واحد و قدرتمندی داشته!!وقتی توی کشور خود کوروش هخامنشی.توی زادگاهش در روزی که تمام دنیا ازش تجلیل میکنن و اون روز رو روز کوروش هخامنشی مینامند خبری نیست و توی تقویمش اسمی ازش برده نشده و حتی مثلا این رسانه ی ملی کشورش هم نام کوچکی ازش نمیبره باید چنین انتظاری از کشورایی نظیر کره و یونان داشت!



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:8 | نویسنده : فرشید خان
اولین فرمانده زن ایرانی - فرمانده نیروی دریایی خشایارشاه آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است ...

آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است . در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشا صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.
در این جنگ كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود. همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.
او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید.او به خشایارشا پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود. ناو شكن آرتمیس سالها بر روی آبهای خلیج پارس پاسدار سواحل ایران بود. ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماند



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:7 | نویسنده : فرشید خان

یوتاب: سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است. وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست.
ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. از او به عنوان شاه آتروپاتان (آذربایجان) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است. با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.
آرتمیز: نخستین و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز. او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشاه رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد. تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی – برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند. آرتمیس نیز درست می‌باشد.
آتوسا: ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش. هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی ها داریوش یاور فکری و روحی داریوش دانسته است. چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است.
آرتادخت: وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی. به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید
آزرمی دخت: شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی. او دختر خسرو پرویز بود که پس از ”گشتاسب بنده” بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد. آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود. واژه این نام به چم (معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است.
آذرآناهید: ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم. نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است. (٢۵٢ ساسانیان)
پرین: بانوی دانشمند ایرانی. او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است. از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است.
زربانو: سردار جنگجوی ایرانی. دختر رستم و خواهر بانو گشسب. او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال – آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده.
فرخ رو: نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید
کاساندان: پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است. کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی می‌کرده است. مورخین یونانی (گزنفون) از وی ا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است.
گردآفرید: یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران. تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد می‌کند که بالباسی مردانه با سهراب زور آزمایی کرد. فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یاد می‌کند.
آریاتس: یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد. مورخین یونانی در چند جا نامی کوتاه از وی به میان آورده اند.
گردیه: بانوی جنگجوی ایرانی. او خواهر بهرام چوبینه بود. فردوسی بزرگ از او به عنوان همسر خسرو پرویز یاد کرده که در چند نبرد در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان داده است. (ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوس )
هلاله: پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش (٣٩١ یشتها ۱+۲۷۴ یشتها ۲) کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را “همایچهر آزاد” (همای وهمون) نیز گفته اند. او مادر داراب بود و پس از “وهومن سپندداتان” بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبت قوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است.
پوران دخت: شاهنشاه ایران در زمان ساسانی. وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی می‌کرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود.
شیرین: شاهزاده ارمنی. ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا نظر شاهنشاه ایران. خسرو پرویز و شیرن حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند. شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور – شهریار – فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند.
پس او سر بر بالین (جسد بی جان) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند.
بانو گشنسب: دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر. نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است. یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است. او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیا موجود است.



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:5 | نویسنده : فرشید خان

آمه تیس اولین زن دلاور ایرانی بود که بازو بند طلا از داریوش بزرگ هدیه گرفت.
امه تیس از کودکی به درس و نوشتن علاقه داشت و از همین رو همیشه به مجامع درسی میرفت.در مواقعی هم که از درس خواندن فارغ بوداز مادر خود زری دوزی و خیاطی یاد میگرفت.زیرا آن زمان رسم بود دختران کارهای هنری رابیاموزند. پدرش هم به عنوان یک سرباز در قصر داریوش بزرگ فعالیت میکرد.همچنین امه تیس از زیبایی فراوانی برخورداربود.روزی امه تیس به همراه پدرش از خیابان میگذشت که ارابه ای از کنارانان رد شد.سرداری جوان بر ارابه سوار بودکه آرومین نام داشت.سردار رو به پدر امه تیس کرد و گفت:این دختر زیبا دختر توست؟پدر جواب داد:آری .او را از مکتب به خانه میبرم.آرومین گفت:حیف نیست قدم های این دختر بر سنگ فرش های خیابان خسته شود؟باید معلم را برای او به خانه ببری!پدر امه تیس گفت:هنوز وضع مالی خوبی نداریم که بتوانیم معلمی سر خانه بیاوریم.آرومین لبخندی زد و گفت بر ارابه ی من سوارشو.آمه تیس و پدرش سوار بر ارابه شدند و به طرف کاخ آرومین براه افتادند.تا به کاخ رسیدند.کاخ زیبایی خیره کننده ای داشت.با فرش های نفیس پوشید هشده بود و چیز های تزیینی و قیمتی زیادی آنجا بود.امه تیس و پدرش مات و مبهوت به اطراف مینگریستند.آرومین به پدر امه تیس گفت :دوست داری تو هم صاحب چنین کاخی شوی؟-آری تا به حال چنین شکوهی ندیده بودم!!-پس باید به من قول دهی که دختر تو را به نامزدی من در آوری.و به این ترتیب امه تیس و آرومین نامزد شدند و امه تیس تا ۱۷سالگی در قصر زندگی کرد.او از همه نظر شهره ی خاص و عام شده بود.که در همین سن با آرومین ازدواج کرد.ازدواج آنان با حمله ی سکاها به ایران مصادف شده بود و آرومین به دستور داریوش بزرگ باید برای جنگ آماده میشد.آرومین سردار گارد جاویدان بود و از محافظین اصلی شاه محسوب میشد.ولی آرومین و امه تیس که نمیتوانستنداز هم دور باشند نقشه ای پنهانی کشیدندو امه تیس توانست به همراه آرومین به جنگ برود.سپاه ایران چند روزی در راه بود تا به مرز های شمال شرقی و در مقابل دشمن قرار گرفت.جنگ سختی روی داد و هر دو طرف از امکانات و صلاحات قوی برخوردار بود. در این جنگ بازوی آرومین به شدت زخمی شد .شب هنگام/دو سپاه دست از جنگ کشیدند.داریوش سرداران را جمع کرد و در باره ی نقشه ی بعدی با آنان به مشورت پرداخت.ناگهان داریوش بزرگ پرسید:پس آرومین کجاست؟چرا در این جلسه ی مهم شرکت نکرد؟سرداران گفتند: او به شدت مجروح شد و نتوانست حضور یابد.بامداد فردا دوباره جنگ آغاز شد و داریوش نظاره گر جنگ بود که با صحنه ی عجیبی روبرو شد.دید که شخصی سوار بر اسب آرومین و با زره مخصوص به او وارد میدان شد و با دلاوری و رشادت قلب سپاه دشمن را می درید و افراد دشمن را میکشت و پیش میرفت.داریوش بزرگ با تعجب پرسید:او کیست که زره آرومین را بر تن دارد؟مگر آرومین مجروح نشده بود پس چگونه اینطور با سرعت و مهارت و نیرو با دشمن مبارزهمیکند؟!!! هر که هست اورا نزد من بیاورید. میخواهم بدانم این دلاور کیست؟زره پوش را نزد شاه آوردند.وقتی کلاه و نقاب را از صورت شخص برداشتند با تعجب دیدند که او امه تیس است.همه تعجب کرده بودند.
بعدها که جنگ به پایان رسید و پیروزی از آن ایرانیان گشت داریوش بزرگ بازو بندی قیمتی و گرانبها به امه تیس هدیه دادو او را به عنوان شجاع ترین زن معرفی کرد.



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:4 | نویسنده : فرشید خان
دغدویه یا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ری بوده است. وی در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربادگان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.


تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:3 | نویسنده : فرشید خان

پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود. پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید




تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 18:1 | نویسنده : فرشید خان
نام کوچک‌ترین دختر از سه دختر زرتشت، بود.نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است.به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است.پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده استدر گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان استداستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نظر ایرانیان باستان است در گات 53 نوشته شده است :" ای پورچیستای اسپنتمان ای جوانترین دختر زرتشتاهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد.ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند.در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بوده‌است. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم.این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد.وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند.


ابزار وبمستر

ابزار وبمستر