تاريخ : پنجشنبه 27 آذر1393 | 22:6 | نویسنده : فرشید خان
  سرزمین های جدا شده از ایرا ن در طول 196 سال گذشته

با توجه به تهدید های مرزی موجود علیه تمامیت ارضی ایران بد نیست به این نکته اشاره کنیم که سرزمین کنونی ایران، تنها سی درصد از ناحیه‌ای وسیع است که در تاریخ با نام‌های «ایران‌زمین»،«ایران‌بزرگ » یا «ایرانشهر» و در جغرافیا با نام «فلات ایران» شناخته می شود. ترفند ها و دسیسه های بیگانگان و سستی پادشاهان بی کفایت گذشته بخش های زیادی ازاین سرزمین کهن را در طول فاصله کوتاه 196 ساله از ایران بزرگ جدا نمود که مروری بر چگونگی هر یک از این جدایی ها به رغم تلخی بسیار برای میهن گرایان ایرانی جهت الزام جدیت و حساسیت ما دست کم برای حفظ سرزمین های باقیمانده موجود بسیار آموزنده خواهد بود..
گستره سرزمین‌های جدا شده از ایران در قراردادهای ترکمانچای،گلستان،آخال،پار یس و... به قرار زیر است:

سرزمین های جدا شده قفقاز بر اساس قرارداد های گلستان و ترکمانچای با روسیه(1813 و 1828 م.)
آران و شروان: ۸۶۶۰۰ کیلومتر مربع؛
ارمنستان: ۲۹۸۰۰ ک .م؛
گرجستان: ۶۹۷۰۰ ک.م؛
داغستان: ۵۰۳۰۰ ک.م؛
اوستیای شمالی: ۸۰۰۰ ک.م؛
چچن: ۱۵۷۰۰ ک .م؛
اینگوش: ۳۶۰۰ ;ک.م
جمع کل: ۲63700 کیلومتر مربع
سرزمین‌های جداشده ایران شرقی براساس پیمان پاریس و پیمان منطقه ای مستشاران انگلیسی
هرات وافغانستان: ۶۲۵۲۲۵ ک.م؛
بخش‌هایی از بلوچستان و مکران: 3۵۰۰۰۰ ک.م؛
جمع کل: ۹۷۵۲۲۵ کیلومتر مربع
سرزمین‌های جداشده ورارود(ماوراءالنهر) بر اساس پیمان آخال با روسیه(1881 م.)
ترکمنستان: ۴۸۸۱۰۰ ک.م؛
ازبکستان: ۴۴۷۱۰۰ ک.م؛
تاجیکستان: ۱۴۱۳۰۰ ک.م؛
بخش‌های ضمیمه شده به قزاقستان: ۱۰۰۰۰۰ک.م؛
بخش‌های ضمیمه شده به قرقیزستان: ۵۰۰۰۰ ک.م؛
جمع کل: 1226500 کیلومترمربع
سرزمین های جداشده جنوب خلیج فارس بر اساس پیمان منطقه ای مستشاران انگلیس
امارات:83600ک.م:
بحرین:694 ک.م:
قطر:11493ک.م:
عمان:309500ک.م:
جمع کل: 405287کیلومتر مربع

مساحت سرزمین‌های جدا شده از ایران درونی به همراه دو سوم کردستانات (که در دوره صفویه به اشغال عثمانی در آمد و بعد ها در بین سه کشور ترکیه،عراق و سوریه تقسیم شد) به مساحت تقریبی 200000ک.م. و نیز عراق به مساحت 438317ک.م. در جمع حدود 3.5 میلیون کیلومتر مربع بالغ می شود که این مقدار تجزیه یک کشور در کل تاریخ ایران و دنیا بی سابقه است.



تاريخ : جمعه 30 آبان1393 | 0:39 | نویسنده : فرشید خان

دکتر محمود اکرامی فر – اسفراین

///

 

کُرد هستم، نفس کوه مرا می‌خواند

 

دشت، این وسعت انبوه مرا می‌خواند

 

باید از همهمه‌ آهن و سیمان بروم

 

باید از این همه انسان شتابان بروم

 

باید از خویش برون آیم و کاریز شوم

 

جریان یابم، از رفتن لبریز شوم

 

بال‌های یله در باد، مرا می‌خوانند

 

نی و “لی‌لانه” به فریاد مرا می‌خوانند

 

دشت‌ها منتظر آمدن بارانند

 

بادها بی‌سر گیسومان سرگردانند

 

خسته شد روح غزل‌خیز درختان بی‌ من

 

سنگ شد چشمه در آغوش بیابان بی ‌من

 

بید مجنون شده در بی‌منی و پیر شده‌ست

 

یاس از پنجره تا کوچه سرازیر شده‌ست

 

رمه‌هایم یله در باد، یله در باران

 

آفت افتاده به انبوهی گندم‌زاران

 

باید از همهمه‌ آهن و سیمان بروم

 

باید از این همه انسان شتابان بروم

 

من نه آنم که به این همهمه‌ها دل بندم

 

گریه‌ام گم شده، ناچار چنین می‌خندم

 

اهل ایلم، پدر و مادر من اکرادند

 

پشت در پشت غزل‌ پیشه و عاشق‌‌زادند

 

پدرم مُرد، زمین یکسره سرگردان شد

 

عقل بعد از پدرم چرخ زد و نادان شد

 

بعد مرگ پدرم از همه تیپا خوردم

 

ماه مرداد، در آغوش تو سرما خوردم

 

پدرم از سفر موی دراز آمده بود

 

رفته بود از خود صد مرتبه، باز آمده بود

 

پدرم بود که می‌گفت زمستان سرد است

 

هر که در مرحله‌ عشق ببازد، مرد است

 

گرچه در کوه صدای پدرم گم شده است

 

دشت مرده، رد پای پدرم گم شده است

 

گرچه بعد از پدرم عشق فراموش شده است

 

آتش غیرتمان یخ زده، خاموش شده است

 

دشت در دشت سکوت است و غزل‌خوانی نیست

 

باد زندانیست، گیسوی پریشانی نیست

 

سفره‌های پدری ازنمک و نان خالی‌ست

 

آسمان از وزش سبز درختان خالی‌ست

 

مادیان از نفس افتاده در این سنگستان

 

گل نمی‌روید، آغوش بیابان خالی‌ست

 

ابر آبستن هیچ است که می‌بارد هیچ

 

ناودان از نفس روشن باران خالی‌ست

 

از”خجه لوره”(1) و”سردار عوض”(2) نامی ماند

 

کوه از نی‌لبک و هی‌هی چوپان خالی‌ست

 

می‌روم از نفس هرزه این شهر شلوغ

 

ایل از وسوسه‌ شهوت و شیطان خالی‌ست

 

ایل خالی شده از گله و گندم، اما

 

شهر از عشق، از آیینه ز انسان خالی‌ست

 

مردم شهر که می‌خواهمتان چون جانم

 

با شما هستم و می‌خندم و می‌خندانم

 

قصه چشم شما خواب مرا شیرین کرد

 

در شب چشم شما ماه شدم، تابانم

 

با شما می‌شکفم، می‌رسم و می‌افتم

 

پرم از بودن و افتادن، سیبستانم

 

با شما پنجره‌ای از خود تا خورشیدم

 

بی ‌شما در خطر و خاطره سرگردانم

 

آستینی تهی از دستم و در باد رها

 

ساکن سایه، سرازیرتر از بارانم

 

این همه نور، صدا، همهمه، زنجیر شماست

 

خر دجال، همین شهر نفس‌گیر شدم

 

ای شمایی که خدای همه‌تان پول شده است

 

فعل‌هاتان همه مستقبل و مجهول شده است

 

ای شمایی که دل و جان شما مصنوعی است

 

رنگ رخساره و چشمان شما مصنوعی است

 

دلتان کهنه کلوخی است، نه، سنگی سرد است

 

سبزی برگ درختان شما مصنوعی است

 

ماه در کوچه بن‌بست شما سرگردان

 

روشنایی خیابان شما مصنوعی است

 

خنده‌ ظاهرتان گریه پنهان من است

 

مردمی که گل و گلدان شما مصنوعی است

 

پای تا سر شده‌ام گریه و می‌گویم فاش

 

آب و نان و لب و دندان شما مصنوعی است

 

مردم شهر که می‌خواهمتان چون جانم

 

با شما هستم و می‌خندم و می‌خندانم

 

سفر از شهر شمایان سفری جانکاه است

 

جادوی “مادر فولادزره” در راه است

 

می‌روم حرف دل گمشده من این است

 

شهر در عین قشنگی دملی چرکین است

 

کُرد هستم، نفس کوه مرا می‌خواند

 

دشت، این وسعت انبوه مرا می‌خواند

 

باید از همهمه‌ آهن و سیمان بروم

 

باید از این همه انسان شتابان بروم

 

باید از خویش برون آیم و کاریز شوم

 

جریان یابم، از رفتن لبریز شوم



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:43 | نویسنده : فرشید خان

آشنایی با کُردهای سیستان و بلوچستان – بخش اول – کُرد های تفتان و بزمان و حسین کُرد شبستری

در جنوب شرقی کشورمان ایران در مناطق سیستان و بلوچستان گروه های زیادی از کُردها زندگی می کنند که در دوران های مختلف به این ناحیه نقل و انتقال یافته اند. از این جمله برآهویی ها، زیک ها ، شهرکی ها و در دوران نزدیکتر کُرد های ساکن تفتان در شهرستان خاش (از نسل ”اُتلان” برادر تنی “حسین کُرد شبستری“)،  کُرد های ساکن بزمان می باشند که البته دیگر زبان و پوشش و آداب و رسوم کردی را ندارند. گروهی از این کردها در منطقه بزمان دارای فامیل های کرد – کورد – کردنیا –  کرد نسب – کردزاده – کرد بزمان می باشند. در رابطه با برآهویی ها، زیک ها ، شهرکی ها که برخی از آنان در سرتاسر نوار مرزی ایران و افغنستان در سیستان و بلوچستان و خراسان (سرخس، تایباد و …) پراکنده اند و همچنین در رابطه با کُردبودن رستم دستان جای تحقیق و پژوهش زیاد است. در جلد دوم حرکت تاریخی کُرد به خراسان تالیف استاد کلیم الله توحدی حقایق زیادی در رابطه با کُردهای خراسان و سیستان و بلوچستان (غیر از کُرمانج ها) با اسناد و مدارک بیان شده است که می توانید از همین سایت تهیه نموده و در این مورد مطالعه نمایید. در این مقاله بررسی اوضاع و احوال چند دسته از کُردها که مهاجرت و جابجایی آنها به دوران ما نزدیک تر است از جمله کُرد های ساکن تفتان در شهرستان خاش،  کُرد های ساکن بزمان می پردازیم. در مقاله های آتی در این رابطه بیشتر خواهیم نوشت.

***

کُرد های ساکن تفتان در شهرستان خاش 

کُرد های ساکن تفتان در شهرستان خاش گروهی از مهاجران از نسل کردستان از غرب ایران  و از نسل “اُتلان“ برادر تنی “حسین کُرد شبستری“  پهلوان نامی ایران می باشند.

داستان سکونت آنها در سرحد بلوچستان از این قرار است که : حسین کرد که متولد منطقه شبستر و فرمانده کل سپاه نادر شاه افشار بود پس از فتح هندوستان و بازگشت از آنجا و احساس ندامت از کشتارهایی که انجام شده بود بر خلاف میل نادر از فرماندهی کناره گیری و از ادامه رهبری لشکر سر باز می زند تا اینکه نادر وی را مقطوع النسل نموده و همراه برادرش اتلان وی را به بلوچستاو و منطقه سرحد تبعید می کند حسین فوت می کند و برادرش اُتلان همانجا می ماند و نسلش به همان نام کرد می مانند و وصلت هایی هم با بلوچ ها می کنند تا جاییکه پس از چندین نسل زبان مادری کردستان به کلی از بین رفته و زبان جدیدی که مختص کرد های تفتان و کردی ها و جمالزهی هاست را اختیار می کنند همچنین لباس کردی به کلی تحلیل رفته و فراموش می شود و لباس بلوچی و اندکی هم زبان و فرهنگ بلوچی اختیار می کنند

از سردارانی که از اُتلان به جای ماندند و از نسل مستقیم وی بودند میریحیی کُرد  معروف ترینشان است که شجره نامه نسلش بدین صورت است:

سردار میریحیی کُرد

سردار عبدالکریم خان کُرد

سرادر بهروز خان کُرد

سردار حاج امیر خان کُرد

سردار حاج الله رسان کُرد

سرادر ولی محمد کُرد (سردار فعلی)

میریحیی به خاطر جنگاوری ها و حکومت و اقتداری که با تکیه بر قرآن و اعتکاف های طولانی داشت توانست لشکر غارتگر منگل (از پاکستان به بلوچستان حمله و غارتگری می کردند) را در یک نقشه استراتژیکی ماهرانه در هم بکوبد و قبرستان منگل در کنادر روستای دستکرد شاهد این امر است از آن به بعد هرگز منگل نتوانست در بلوچستان حمله ای داشته باشد – همچنین از سایر اقدامات وی به زور مسلمان کردن گروهی از آتش پرستان و گبر های اطراف تفتان بود که به خار گلکی معروف بودند ۰ از دیگر اقدامات وی سرکوب کردن گروهی از راهزنان یارمحمد زهی از جمله زابد بود که وی را در منطقه دهپابید به دام انداخته و می کشد که منطقه پشتکوه (در خاش) که گروه زیادی از یارمحمد زهی ها آنجا ساکن اند در واقع خونبهایی است که میر یحیی به بازماندگان کشته شدگان یارمحمد زهی بخشید و بعد از این جریان یارمحمد زهی ها و کُرد ها وصلت های زیادی با هم داشتند و کنار هم زندگی می کنند.میر یحیی توسط نظامیان که توسط مردم تطمیع شده بودند شبانه در راه بازگشت از راه قم (گروهی می کویند در راه بم) مسموم شده صبخ نظامیان به دروغ جار می زنند که فلان سردار بزرگ دیشب میهمان ما بود و بعلت نامعلوم فوت نمودند مردم بسیار زیادی ریخته و مراسم با شکوهی برای وی گرفته و همانجا دفن می شود و می گویند بارگاهی هم برایش در آنجا (یا  قم  یا بم ) ساخته بودند. و غلامش شمشیر و اسلحه اش را شبانه پنهان کرده و بعدها به خانواده وی تحویل می دهد.

عبدالکریم خان فرزند میر یحیی در جنگهای داخلی طایفه به ناحق شهید شده و بهروز خان بعد از وی مدتی به افغانستان مهاجرت و بعد از سالها بازگشته و حکومت کُرد را به دست گرفته و همچنین در جنگ مدافعان سرحد نیز افتخارات زیادی به خاطر در هم کوبیدن و کُشتار سنگین لشکر انگلیس در دره “نالک” روستای سنگان کسب می کند.

فرزند عبدالکریم خان سردار امیرخان کُرد توانست در امر توسعه عُمرانی منطقه سنگان موفقیت زیادی داشته باشد از جمله احداث اولین اسیاب آبی استان – حکاکی و شکستن دیواره صخره های برای انتقال آب از ارتفاعات به روستاهای پایین از طرق جوی های سنگی هوایی – طراحی نقشه راه منسب برای تردد میان سنگان و میرجاوه . همچنین ایشان در جوانی توانست یک گردنه گیر معروف در لرستان که سالها مردم از ترس وی در امان نبودند را با زیرکی گرفتار و بکشد و از این طریق بسیار مورد احترام حکومت وقت شد ایشان در سال ۱۳۶۸ شمسی دیده از جهان بست.از ایشان ۶ پسر و ۶ دختر به جای ماند.

سپس فرزند ایشان حاج الله رسان کُرد تا ۱۳۸۵ سردار طایفه کرد – میربلوچ زهی و سهراب زهی بودند که سه سال پیش پس از شش ماه بستری در بیمارستان خاتم زاهدان دیده از جهان فرو بستند.

***

کُرد های ساکن منطقه بزمان از توابع شهرستان ایرانشهر

گروهی از کردها که از نوادگان میرافضل کرد می باشنددر حال حاضر در منطقه بزمان از توابع شهرستان ایرانشهر زندگی می کنند این کردها که در این منطقه بیشتر به میر مشهور میباشند از نسل دو برادر به نامهای میرجلال خان و میرشهبازخان هستند که هر دو فرزندان میرکریم میباشند ( میر کریم فرزند میراولیا فرزند میرزا خان فرزند میرغلام شاه فرزند میرافضل فرزند میرزا خان فرزند میریحیی ) میباشد این کردها که از ساکنان سرحد خاش میباشند پس از آنکه اجداد آنها به دلیل در گیری بر سر حکومت و کشته شدن یکی از آنها توسط پسر عمویش به بزمان و نزد بزرگان میر بزمان که از  بستگان و نسبت خویشاوندی با آنها داشتند مراجعه و در آنجا سکنی گزیدند میر جلال  خان دارای چهار پسر گردید به نامهای ۱- میربلوچ ( که مادر وی از طایفه یارمحمد زهی ساکن سرحد میباشد ) ۲- رشید خان ( مادرش از طایفه بامری میباشد ) ۳- عوض  خان ( که او نیز با رشید خان هم مادری میباشد ) ۴- علی خان ( مادرش از بزرگان  میر و از شاخه سهرابزهی ساکن بزمان می باشد )

 کردهای ساکن بزمان اغلب از نظر شناسنامه ای با فامیلهای – کرد – کورد – کردنیا –  کرد نسب – کردزاده – کرد بزمان – میرسجادی – سجادی – میرزاده – حسینی –  مشهور میباشند .

نادر شاه افشار و منطقه سرحد و بلوچستان

برای بررسی این موضوع کتب بسیاری را مطالعه نمودم و در ضمن این مطالعات به این نتیجه رسیدم که ناحیه ای در بلوچستان بنام سرحد به طور کلی در یک برهه ۵۰۰ ساله از تاریخ بلوچستان محذوف گردیده است. وقایع اندکی که ذهن مردم سرحد آن را به یاد دارد عبارتند ازسفر نادر شاه به منطقه و سپردن حکومت خاش به شخصی بنام بایی خان ( نادر شاه افشار ارادت خاصی به مردم منطقه بلوچستان داشته است این ارادت را می توان در چند جا دید ۱- سپردن حکومت سرحد به میر بایی خان ۲- سپردن حکومت مکران به پدر زن بلوچش میر مبارک۳- انتخاب یک فرد بلوچ به عنوان  فرمانده لشکر ایران و سپس سپردن حکومت افغانستان به این بلوچ (احمد خان درانی ) که موسس دولت افغانستان بوده است.۴- انتصاب سردار عبدالله خان براهویی به فرماندهی سپاه ایران در جنگ با هند و سپردن حکومت منطقه کلات به وی. ) آنچه از تاریخ بجای مانده است حکایت سفر نادر شاه و گذر ایشان از منطقه سرحد است. نادر شاه افشار در سفری که به سرحد انجام می دهد در تفتان اطراق می کند . ظاهرا مسئول حکومت این منطقه شخصی است بنام میر بایی خان. که از نزدیکان دربار صفوی و شیعه مذهب می باشد. می گویند میر بایی خان از نوادگان حسین کرد شبستری پهلوان نامی ایران بوده است که در عهد شاه سلطان حسین آخرین شاه رسمی صفویان با حکمی که شاه عباس به پدر بزرگش داده است به دربار صفوی می رود . و آنجا به عنوان فردی که حامی نشر تشیع در بلوچستان و سر حددار منطقه بوده مورد استقبال شاه قرار می گیرد. در نهایت میر بایی خان با یکی از شاهزادگان صفوی ازدواج نموده و با حکمی دیگر به سرحد باز می گردد . حال نادر شاه می خواهد این پیر مرد داعیه دار حکومت سرحد را که سر و سری با دربار صفوی داشته است تنبیه کند. در نیمه های شب سر و صدای بسیار قور باغه ها و آبزیان امان نادر را می برند و خواب را برایش حرام می کنند . نادر فورا دستور می دهد بزرگ منطقه را حاضر نمایند . پس از حضور وی نادر دستور می دهد فورا به قورباغه های منطقه ات دستور بده که خاموش شوند و گرنه فردا تو را دار خواهم زد . مدتی بعد تمامی صداها خاموش می شوند ونادر به خواب می رود . صبح فردا پیر مرد را می آورند و نادر از وی می پرسد که چگونه سر صدای دیشب را خاموش نمودی؟ و ایشان در جواب می گویند که کاری بسیار ساده بود . روده های گوسفندانی را که لشکریان شما آنها را برای شام سر بریده بودند داخل نهرهای آب ریختم و این باعث شد تا آبزیان گمان کنند که مارهایی در آب هستند و از ترس شکار شدن ساکت شدند. نادر از این همه ذکاوت خوشش آمد و دوباره حکم حکومت سرحد را برایش تایید نمود. و در ضمن دستور داد تا سرحد که تا آن زمان منطقه تاخت و تاز یاغیان بود امن شده و در مرکز آن شهر خاش بنا شود. شاید یکی از دلایل گذشت نادر شاه از میر بایی خان کرد بودن هر دو است. حکومت اکراد در منطقه سرحد در دیگر اسناد تاریخی نیز یاد شده است. البته حکایت دیگری نیز از عهد نادر داریم . نادر شاه که برای مقابله با سپاه هند به این منطقه لشکر کشی می کند در نبرد اول خود شکست می خورد. علت اصلی شکست وی ترس اسب های سپاه از فیل های هندی بوده است. سپاهیان هندی توسط فیل های خود موجب رم کردن اسب های سپاه نادر شده و وی به منطقه بلوچستان امروزی عقب می نشیند. در این منطقه یکی از بلوچهای زیرک به وی پیشنهاد خوبی می دهد . وی می گوید این بار سپاه نادر به جای استفاده از اسب از شترهای اقوام بلوچ سود ببرند . در حمله دوم نادر شترها باعث می شوند تا فیلهای هندی رم کنند و شیرازه سپاه هند که در پشت فیلها بوده اند به هم بریزد. با این ترفند هزیمت در سپاه هند می افتد و نادر به پیروزی می رسد. تمامی حکایتهای بجای مانده از عهد نادر شاه تکیه بر زیرکی مردان بلوچ دارند. و استفاده کثیر نادراز بلوچها در سپاه ایران این مطلب را تایید می نماید. نکته ای که توجه به آن خالی از لطف نیست قضیه بلوچ های منطقه سیستان امروزی است . این بلوچها در واقع از زمان صفوی و حتی قبل از آن در عهد صفاریان به این منطقه کوچ کرده اند. ساکنان اولیه سیستان سکاها بودند که مورد غضب شاه عباس قرار گرفته و از ایران اخراج شدند. این کار توسط اکرادی انجام شد که امروزه تمامی مرز ایران و افغانستان را در بر گرفته اند. اینان چون شیعه مذهب بودند و از متحدان کرد طوایف ترک همراه صفویان به حساب می آمدند نیرویی مزاحم برای دربار صفویه بودند که مشغول کردن آنها با سکاها هم آنها را ضعیف می کرد و دور از مرکز می نمود و هم سکاها را از بین می برد. نادر شاه افشار  خود از همین اکراد بوده و از قوچان به پادشاهی رسید. با شکست سکاها و کوچ آنها به مناطق شمالی تر و شرقی بلوچهای منطقه سرحد و کلات سیستان را در اختیار گرفتند. حکومت احمد خان درانی در افغانستان نیز مزید بر علت شد. وی از طایفه بارکزهی بود و از اقوام نادر به حساب می آمد. که پس از مرگ نادر به صورت خودمختار عمل می نمود.

***

مرحوم سردار حاج الله رسان کرد

 سردار حاج الله رسان کرد در روستای سنگان از توابع بخش مرکزی خاش دیده به جهان گشود وی همچون پدر بزرگوارش  حاج امیرخان دارای خصوصیات پسندیده ایی چون مهمان نوازی و  مردم داری و صلح جویی بود ایشان بعد از وفات پدر در دهه هفتاد رهبری قوم میربلوچ زهی و کرد و سهراب زهی را بر عهده گرفت محبت و مهربانی ایشان بحدی بود که مردم سایر طوایف نیز شیفته مرام او بودند . و در خاش کمتر سرداری بود که دارای چنین جایگاه مردمی والایی باشد . سرانجام سردار حاج الله رسان  که همانطور که گفته شد جز آخرین بازماندگان سرداران بزرگ بلوچستان بود  بعد از سالها کار و فعالیت ومردم داری و آشتی دادن طوایف مختلف در بیمارستان خاتم زاهدان بعد از ۶۴ روز مبارزه با بیماری سخت و جانکاه  جان به جان آفرین تسلیم کرد و بسرای باقی شتافت و نتنها سرحد را در غم فراق خود فرو برد بلکه تمام بلوچستان را داغدار کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد

هم اکنون برادر کوچکتر ایشان سردار ولی محمد کرد سردار طایفه کرد ، میربلوچزهی و سهراب زهی هستند.

 ***

شهسوار خان یار محمد زهی

در سال ۱۲۷۰ بدنیا آمد پدرش بجار نام داشت. زندگی سیاسی او همزمان با ورود زنرال دایر و حمله وی با همکاری سردار جیند خان یار محمد زهی به پاسگاه های انگلیس در نوشکی و ساندیک و کاروانهای نظامی انگلیس در داخل خاک هند آغاز شد .او مردی دانا شجاع و زیرک بود و عالی رتبه ترین مشاور سردار جهیند خان یار محمد زهی محسوب می شد در بدو ورود دایر به سرحد مدافعان سرحد به فرماندهی سردار جیهند خان یار محمد زهی در روستای گزک سنگان در دو کیلومتری محل استقرار زنرال دایر اتراق نمودند پس از مشورت با سردارپهلوان گمشادزهی سردار جیند خان یارمحمد زهی شهسوار را به نمایندگی از خود به نزد دایر فرستاد و به او پیام داد که ما قصد صلح و مذاکره داریم ولی چون شما کافرید و ما مسلمان دین ما اجازه نمی دهد مسلمان به دست بوس کفر برود دایر با شنیدن این پیام دست به حیله زد و گفت شما حسن نیت نشان داده اید و به استقبال آمده اید اکنون چون حرمت مسلمانی اجازه نمی دهد اشکالی ندارد ما به استقبال شما می آییم شهسوار این پیام را به مدافعان سرحد رساند و آنها منتظر ورود دایر بودند که خود را در محاصره دیدند و جنگ آغاز شد تا غروب آفتاب مردانه جنگیدند و دو تن از بهترین جنگجویان آنها پهلوان گمشادزهی فرزند لشکرخان و ولی محمد یارمحمد زهی فرزند جیند خان به شهادت رسیدند پس از آن که دایر دید کاری نمی تواند بکند تا روستای کمال آباد آنها را تعقیب کرد و با اشغال این روستا به خاش حمله نمود پس از سقوط خاش توانست محمد حسن خان کرد را از حکومت به پایین کشد و حکومت ملوک الطویفی کردها را در خاش منقرض سازد گرچه تا سالها بعد حاکمان کرد در تمین کوشه تمندان و زابلی بر مسند حکومت بودند پس از فتح خاش سرداران بلوچ از جمله شهسوار درصدد باز پس گیری این شهر افتادند ولی چون سلاح های آنها قدیمی بود شهسوار ماموریت یافت برای دریافت سلاح های جدید با آلمانی ها مذاکره کند وی با نامه سردار جیهد خان عازم نرماشیر شد و از آنجا به بم برود ولی دایر از ماموریت شهسوار اطلاع پیدا کرد و قبل از خروج وی از خاش او را دستگیر نمود و حکم اعدام داد ولی با وساطت گل بی بی یار محمد زهی فرزند هیدل حکم او لغو شد وی سرانجام پس از سالها مبارزه در سال ۱۳۲۹ رخت از جهان فرو بست و در گزو به خاک سپرده شد

***

حاج امیر خان کرد

در سال ۱۲۹۴ در روستای سنگان بدنیا آمد پدرش سردار بهروزخان نام داشت که خود سردار قوم کرد میربلوچ زهی و سهراب زهی بود در دوران کودکی در روستای نازیل به مکتب رفت و قران را نزد ملا غوث آموخت وی همچنین بوستان و گلستان و مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری رباعیات خیام دیوان شاه نعمت الله ولی و منطق الطیر عطار را از حفظ بود وی با علمای مشهور بلوچستان همچون علامه شهداد مسکانزهی مولوی عبدالعزیز ساداتی مولوی عبداعزیز ملا زاده و مولوی محمد عیسی شهنوازی ارتباط و دوستی داشت و از این طریق توانست روستای خودش یعنی سنگان را بیست و هفت سال مهد دین در سرحد کند مردم برای قضاوت و داوری از خاش تمندان پشتکوه و میرجاوه بدانجا می آمدند و او با مهربانی از آنها استقبال کرده و مشکلشان را حل می نمود وی قبل از اینکه سردار باشد یک عالم دین بود و بعلت علاقه زیادی که به سرزمین وحی داشت به محمد مصدق تلگراف و بعد از چهل و هشت ساعت اجازه خروج از کشور به وی داده شد سردار حاج امیرخان در راه مکه از سرزمین های عراق اردن فلسطین عبور کرده و از راه حجاز وارد عربستان گردید در نتیجه این سفر بیش از یک سال طول کشید و با این سفر توانست مردم سرحد را برای رفتن به حج تشویق کند وی با تلاش فراوان توانست دومین مدرسه خاش بنام داریوش را در روستای سنگان تاسیس کند و به همین سبب بسیاری از جوانان بلوچ این روستا توانستند با تحصیل سرنوشت سرزمین خود را خود بدست بگیرند تواضع و صداقت از ویزگی های وی بود سرانجام در سحرگاه هیجدهم آذر سال هزارو سیصدو شصت و نه دار فانی را وداع گفت و در آرامگاه ابدی اش در روستای سنگان به خاک سپرده شد

***

 بلوچستان در زمان ساسانیان   

بلوچستان در زمان ساسانیان: کشور ایران در زمان ساسانیان خصوصا در اواخر آن به چهار رقسمت تقسیم شده بود منطقه جنوبی آن شامل نوزده شهرستان بود که یکی از آنها به گفته کولسنیکف درکتاب ایران در آستانه یورش تازیان مکوران نام داشت . گفته اند که در دوره ساسانیان بوده است که بخشی از اقوام ساکن در نواحی شمال غربی و مغرب ایران به نام بلوچ به منطقه کرمان کوچانیده شده اند. در شاهنامه نیز چنین مضمونی آورده شده است. فردوسی از قتل عام بلوچها توسط انوشیروان سخن می گوید. طبری آورده است که در شهر گور(که در سه کیلو متری فیروز آباد کنونی استان فارس قرار دارد) فرستادگانی از شاه کوشان و طوران و مکران با پیام اطاعت برسیدند. نولدکه در توضیح جمله طبری از استخری نقل کرده است که طوران قسمتی از بلوچستان امروزی است که پایتخت آن قصدار است. و تا اندازه ای مطابق با خان نشین امروزی کلات می باشد. وی گفته است که در بسیاری از کتابهای مهم جغرافیایی قدیم طوران و مکوران با هم ذکر شده اند. نولدکه عقیده دارد که آمدن شاهان طوران و مکوران به حضور اردشیر نمی تواند دلیل باشد بر اینکه اردشیر بر آن سرزمینها دست یافته بوده است . این مطلب از آنجا معلوم می شود که پسر او شاپور اول در کتیبه حاجی آباد خود را شاهنشاه ایران و جز ایران می نامد. اما پدرش را فقط شاهنشاه ایران می خواند. و از این راه می رساند که خود او شاهنشاهی ایران را تا آنسوی مرزهای دوران اخیر پارتیان گسترش داده است. در کارنامه اردشیر بابکان که کتابی است به زبان پهلوی و در اواخر دوره ساسانیان نوشته شده است در مورد جنگ اردشیر اول ساسانی و اردوان پنجم اشکانی آمده است که اردشیر از سپاهیان کرمان و مکران و پارس کمک گرفت و آنان را به جنگ اردوان فرستاد جمله ترجمه شده صادق هدایت از متن کارنامه از زبان پهلوی چنین است: اردشیر خود به استخر نشسته از کرمان و مکران و پارس کسته کسته سپاه بی شمار مر گرد می کرد و به کارزار اردوان می فرستاد. عبدالله گروسی در کتاب جغرافیای تاریخی ناحیه بمپور بلوچستان وضعیت بلوچستان در زمان ساسانیان را چنین شرح می دهد: در زمان ساسانیان به واسطه رونق امر تجارت و نظم و نسق در بهره برداری از منابع و ایجاد سد و بند بر روی رودخانه ها و پا کوهها و استفاده از نیروی عظیم کار بردگان در امر تولید کشاورزی و نیز رونق صنایع بافت پارچه های ابر یشمین و فلز گری و فولاد سازی و تردد قافله های تجاری آبادانی مکران و حوزه بمپور به اوج خود رسیده است . از جمله درآمدهای ساکنین ناحیه بمپور امر مکاری و حمل مال التجاره از راههای موجود بوده است و به نظر می رسد در این روزگار پرورش شتر و شتر داری که مناسب ترین حیوان بار کش برای مسافرتهای طولانی و عبور از سرزمینهای بیابانی بوده در ناحیه بمپور از رونق برخوردار بوده است. به شهادت منابع تاریخی مکران و طوران در زمان بهرام دوم ساسانی (۲۷۷-۲۹۳م) تحت تسلط این دولت نبوده اند ولی نرسی پادشاه ساسانی (۲۹۳-۳۰۳م) در کتیبه خود که در پایکولی (محلی در سلمانیه کردستان عراق) قرار دارد فهرستی از کسانی که برای تاجگذاریش حضور داشته اند نام می برد که در آن اسامی پادشاه پارادنه و شاه مکران که هر دو در بلوچستان کنونی بوده اند دیده می شود. به عقیده فرای تسامح دینی نرسی و عدم اصرار او بر آیین زردشت باعث گردید تا پادشاهان دیگر بلاد مثل شاه مکران که دین زردشتی نداشتند نیز از وی حمایت کنند. تاریخ طبری و بلعمی نشان میدهد که این روند در زمان بهرام پنجم ( بهرام گور۴۲۰-۴۳۹م) نیز ادامه داشت و شاهان غیر زردشتی فقط مالیاتهایی را به دربار ساسانی تحویل می دادند. اما در زمان خسرو انوشیروان همزمان با تحولات بزرگ اقتصادی و اصلاحاتی در اداره امور نظامی سرتاسر ایران به چهار قسمت تقسیم گردید که شامل خراسان خورباران نیمروز و آذربایگان بود. روایتی از جغرافیای ارمنی آشخاراتسویتس است که ظاهرا در سده هفتم میلادی نگارش یافته است مطابق این روایت نیمروز نوزده شهرستان داشته که از آن جمله پارس خوزستان اسپاهان کورمان طوران مکوران اسپت واشت ساکستان زاپلستان میشون هاگار پان یات رشیر دیر میش ماهیگ مازون هوزهرستان اسپاخل دیبوخل بدین ترتیب نام مکران در تقسیمات کشوری زمان انوشیروان آمده است. در فهرستی که جغرافی نویس ارمنی آورده است نامهای اسبت و وشت نیز ذکر گردیده اند. بر خی از تاریخ نویسان همچون کولسنیکف عقیده دارند اسبت نام نصرت آباد فعلی بوده است و وشت همان خاش امروزی است. مارکوارت اسپت را به زبان پهلوی اسپیت (سفید ) دانسته است و این محل را کراقان ( کلاغ آباد) امروزی و گرگ نزدیکی نصرت آباد کنونی دانسته است. همچنین از محل اسپیت در کتابهای مقدسی ابن خرداد به و یاقوت حموی نام برده شده است. دومین محلی که جفرافیای ارمنی نام برده وشت است که کولسنیکف آن را با بخش کنونی وشت در خاور بلوچستان یکسان دانسته است .مارکوارات وشت را صرفا خواش یا خواص مورد نظر جغرافیدانان عرب می داند یعنی همان خاش محلی در نواحی سرحدی ایران در بلوچستان می داند.از شهر خواش ابن فقیه در کتاب البلدان به عنوان شهری در جنوب کوهی که در آن سنگ گوگرد وجود داشته است نام می برد. نام مکران همچنین در رساله نامه تنسر آمده است. این رساله توسط تنسر موبد موبدان زردشتی در زمان اردشیر اول به گشنسب شاه طبرستان نوشته شده است. در این نامه از مکران به عنوان یکی از نقاط سرحدی ایران نام برده می شود. عین جملات نامه تنسر در این مورد چنین است: تورا می نمایم که زمین چهار قسمت دارد یک جز زمین ترک میان مغارب هند تا مشارق روم جز دوم میان روم و قبط و بربر و جز سوم سیاهان از بربر تا هند و جز چهارم این زمین که منسوب است به پارس و لقب بلاد الخاضعین میان جوی بلخ تا آخر بلاد آذربایگان و ارمنیه فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل و طخارستان و این جز چهارم برگزیده زمین است .

***

 منبع تمام مطالب بالا به غیر از بند مقدمه: وبلاگ سرحد



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:40 | نویسنده : فرشید خان

 زبان کُردی در مناطق و کشورهای مختلف دارای چندین گویش متفاوت است که مهمترین آنها گویش کُرمانجی (با بیش از ۸۰ درصد از جمعیت کُردها) بوده و سایر گویش ها شامل سورانی ، زازاکی، کلهری، هورامی و سایر می باشد. در ایران نیز این گویش ها در مناطق مختلف وجود دارند به طوریکه کُردهای خراسان، گیلان و بخش عظیم کردهای آذربایجان غربی دارای گویش کُرمانجی بوده و سایر مناطق از جمله کُردستان، کرمانشاه و ایلام با گویشهای هورامی، سورانی، کلهری  تکلم می کنند. بطورکلی در محدوده جغرافیایی کشور ایران گویش کُرمانجی دارای گویشوران کمتری نسبت به مجموع سایر گویشوران سایر گویش ها می باشد.



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:39 | نویسنده : فرشید خان

ڕه‌شی خۆراسانی (Reşî Xorasanî)

کردان آریایی ترین ایرانیان هستند . دلیل این موضوع بر یقین است. در گذشته اهورایی ایران زمین حوادثی چون حمله بربرها و اقوام مهاجم  همچنین گرمای بیش از اندازه سبب می شد گروهی از آریایی ها به کوهستان ها پناه ببرند. ومعمولا برای تامین مایحتاج روزانه دست به شکار و دامداری می زدند .بعد از گذشت چندی لقب کورتی (کردی) یعنی مردمان کوهستان برآنها گذارده شد و این اولین شکل گیری نژادی در ایران است که مربوط به هزاره سوم قبل از میلاد و حکومت بزرگ کوتی ها در ایران می شود که سرزمین آنها کوتیوم یا در زبان آشوری گوتیوم نامیده شد.واژه کرد یا گرد شکل گرفت . بعد ها همین گوتیوم تبدیل به کشور ماد شد که اولین حکومت بزرگ کردان شکل گرفت.از مادها هیچ کتیبه ای  تا کنون کشف نشده و متا سفانه اغلب معماری و کتیبه های آنها در زیر شهر همدان مدفون است.دانشمندان از چهره، فرهنگ و نام های پادشاهان ماد در کتیبه های دیگر کشور ها پی به کرد بودن آنها برده اند.مادر کوروش کبیر نیز از همین مادهای کرد زبان بود.

در شاهنامه فردوسی بارها کلمه گرد نوشته شده است که همین مردمان کوهستان یا کردها هستند . به سبب اینکه اصالت زبان ایرانی در شاهنامه؛ حماسه ملی ایرانیان حفظ شود از «گ» که همان قانون گچ پژ است استفاده شد.هم اکنون هم اکثر ورزشکاران و پهلوانان ایران از مناطق کوهستانی هستند. البته شاهنامه دستنویس فردوسی هیچ وقت پیدا نشد. واز ترجمه های عربی و ضبط های دیگران شاهنامه جمع آوری شد. اوج حضور کرد در شاهنامه در داستان ضحاک است که بعد از قیام کاوه آهنگر و پیروزی در برابر ضحاک ؛ فردوسی نژاد« کرد» را  از کاوه آهنگر می داند . واین جشن کاوه در بین تمامی کردان جهان همه ساله برگزار می شود . و متاسفانه کردان خراسانی آن را از یاد برده اند.                                                                                                                                                                        مهمترین خویشاوندان و متحدان مادها اسکیت ها بودند (سکاها) که زبان شان همان کردی باستان (مادی) بود . اولین دولت اسکیت ها هخامنشیان بودند (هخا= سکا) که کوروش و کمبوجیه ازنژاد اسکیت ها و داریوش از نژاد دارایان بود . به همین خاطر است که کوروش کبیر در هیچ کتیبه ای صحبت از دولت پارسی نمی کند و تا مدتها خود هخامنشیان و دولتهای همسایه ، کوروش و داریوش را شاه ماد می نامیدند. در کتیبه بیستون داریوش کبیر به وضوح زبان خود و پارسیان را با مادها  یکی می داند و اسکیت ها بعد ها حکومت اشکانیان و کوشانیان را قبل از اسلام در خراسان شکل دادند حضورحکومت های  کرد زبان  در خراسان با حکومت اشکانیان رقم می خورد . اشکانیان را به نام پارت می شناسیم. و قبیله پارتها به نام پارتاکنیان یکی از بخشهای حکومت کردی ماد  بود و زبانشان هم کردی (مادی) بود.ولی پارتها سلسله اشکانیان را تشکیل ندادند بلکه هم زبانان دیگرشان که «اسکیت » نام داشتند آن را تاسیس کردند.از میان اسکیت ها که به سکاها هم معروف هستند قبیله «داهه» که اشک یا  ارسک (سکاها) بود، در قوچان کنونی تاجگذاری کرد.که در بین کردهای خراسان ایل های رشوانلو،بیچرانلو،و سیوکانلو از نژاد اسکیت ها هستند و در آذربایجان غربی ایل بزرگ کرمانج سکا ک  که به شکاک معروف شده نمونه زنده اسکیت ها هستند.نام قوچان هم از همین سلسله کرد زبان کوشانیان(کوچی ها) که همان کوتیان (کوتی ها) کرد زبان قرن سوم قبل از میلاد هستند به وجود آمده است.(کوشان = قوچان).

…………………………………………………………..

منبع:1- شاهنامه فردوسی تصحیح استاد دکتر خالقی مطلق   2- ایران از آغاز تا اسلام  نوشته  پروفسورگیرشمن  3- پراکنش کرد در خاورمیانه  نوشته استاد  دکتر عقیل اوچ  4- هزاره های گمشده  نوشته پروفسور پرویز رجبی 4- آریاییان نوشته استاد دکتر درخشانی



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:33 | نویسنده : فرشید خان
 

ناصرالدین شاه در سفر دوم خود به خراسان در سال 1300 هـ.ق وقتی به قوچان رسید، شجاع الدوله که از قدرتمندان حدود شمال خراسان بود و در آن منطقه نفوذ و نیروی بسیار داشت به حضور وی رسید.

شاه از قدرت او در آن حدود سخت بیمناک بود، چه اگر وی به دشمنی برمی‌خاست، فرونشاندن فتنه‌اش دشوار و شاید ناشدنی بود. از این رو در این اندیشه افتاد که به حیله و تدبیر، وی را همراه خود به تهران ببرد. بدین نیت به او گفت: شجاع الدوله ، تو با من به تهران بیا، تا از وجودت بهتر استفاده کنم و کاری خوب به تو بسپارم ، مظهر الدوله از شاهزادگان قاجار را به جای تو به حکومت قوچان و توابع منصوب، و برای سرحد داری هم کسی مثل پسرعمویت قهرمان خان را معین می‌کنم.شجاع الدوله جوابی نگفت و مرخص شد. چند ساعت بعد وقتی پیشکش‌های او را از نظر شاه می‌گذراندند چشم او به جعبه‌ای در بسته افتاد. چون گشودند شاه سرمظهرالدوله را در آن دید. هراسید اما به روی خود نیاورد. روز بعد در وقتی که سوار اسب می‌شد خطاب به شجاع الدوله گفت: کسی را برای حکومت منطقه قوچان و بجنورد و توابع و سرحدداری لایق‌تر از تو نیافتم. همین جا بمان و به همین خدمت بپرداز. و اما اصل قضیه از این قرار بود که شجاع الدوله از ناصرالدین شاه خواسته بود اجازه دهد که منزل پدرش رضاقلی خان ایلخانی را که عباس میرزا نایب السلطنه در جنگ قوچان خراب کره بود، تهیه نماید. ناصرالدین شاه از پیشنهاد تعمیر شدن بناهای رضاقلی خان و دژ قوچان یکه خورده بود. و چیزی نگفته بود یعنی موافقت نکرده بود، اما اندیشیده بود که اگر امیرحسین خان شجاع الدوله نیز مانند پدرش در قوچان سر به شورش بردارد، و با این کیاست و فراستی که در او هست، آیا در دستگاه سلطنت او نایب السلطنه ی دیگری پیدا خواهد شد که شجاع الدوله را دستگیر و سرکوب نماید یا خیر؟ آن شب را تا صبح ناصرالدین شاه به این موضوع اندیشیده و به خواب نرفته بود. به هر حال به هر نحو بود آن شب را به روز آورد و بامدادان پس از صرف صبحانه به سوی مشهد حرکت کرد. شجاع الدوله که برای بدرقه شاه تا خارج قوچان بیرون رفته بود، ناصرالدین شاه از او خواسته بود که خود را برای حرکت به تهران آماده سازد، و همانجا نیز حاکم جدید قوچان را تعیین و گفته بود که حکومت را تحویل وی بدهد شجاع الدوله با حاکم جدید که از شاهزادگان قاجار بود به شهر بازگشت. عصر آن روز رمضان‌خان وزیر خود را فراخواند و دو عدد صندوقچه به او داد و گفت: صندوقچه‌ها را در بین راه هنگامی تحویل شاه بدهید که شاه بارعام داه باشد و غیر از او در چادر سلطنتی عده دیگری نیز باشند. رمضان خان طبق امر شجاع الدوله عمل کرد و هر دو صندوقچه را جلوی شاه نهاد و گفت: اعلی حضرتا، سرکار شجاع الدوله این دو صندوقچه را تقدیم داشته و استدعا کرده است که صندوقچه سبز را در حضور دیگران هم می‌توانید بگشایید، اما صندوقچه قرمز چون مخصوص شاهنشاه است در خلوت بگشایند.



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:31 | نویسنده : فرشید خان

همان طور كه گذشت خراسان پس زا طلوع اسلام مركز قيام ها و شورش ها و تاخت و تازي هاي ازبكان و مغولان بود . در اواخر قرن دهم در ظهرو دولت شيعه مذهب صفوي نيز از اين تاخت و تازها كاسته نشد . دوري خراسان از پايتخت صفوي يكي از علل تشجيع ازبكان و تركمانان در تاخت و تازها و چپاولگري ها بوده است .

سركوبي هاي موقتي شاه اسماعيل اول و شاه تهماسب نيز نتوانست جلو يغماگري هاي اقوام متجاوز شمالي را بگيرد . سرانجام با پيروزي عبدالمومن خان ازبك بسياري از شهرهاي خراسان ويران و نابود و مردمش قلع و قمع گرديدند و ازبكان تا حدود دامغان و سمنان پيش رفتند . شاه عباس كه پادشاهي تيز هوش و سياستمدار بود با عوجه به فلسفه ابن عميد كه گفته بود :

( كردها را بايد سپر بلا قرار داد ) در صدد انتقال كردها به خراسان برآمدتا با يك تير دو هدف را بزند . اما اين كار اگر با مخالفت سران كرد روبرو مي شد شاه چچاره اي جز سكوت و انصراف از عقديه نداشت لذا حيله اي انديشيده در مجمعي كه از سران كرمانج تشكيل شده بود موقعيت جلگه تهران را براي تعليف دام و احشام آنان تشريح نموده آنانم را تشويق به مهاجرت به آن منطقه نمود . كردها كه از نظر جا و مكان منطقه آذربايجان را براي خود تنگتر مي يافتند از اين پيشنهاد استقبال نمودند .

بدين ترتيب فصل نويني در تاريخ نقل و انتقال و مبارزات كرد آغاز و حدود پنجاه هزار خانوار كوچ بزرگ و تاريخي خود را از حدود آذربايجان و مهاباد به سوي سرزمين ري آغاز كردند در اين حركت عده اي از كردها در اطراف زنجان و تاكستان قزوين به جا ماندند . اين حركت كه در حدود سال 1007 قمري انجام گرفته بود باعث شد كردها مدت دو سال در جلگه خوار و ورامين اتراق نمايند .

شاه كه قسمتي از برنامه خود را انجام شده يافته بود بار دوم اوضاع و موقعيت خطير خراسان و تسلط ازبكان بر اين استان پهناور را براي آنان تشريح نموده مجددا وسيله دومين حركت بزرگ را فراهم ساخت .

كردها كه سري پرشور و آكنده از عشق وطن داشتند داوطلب مبارزه با ازبكان و اخراج آنان از خراسان گرديدند . شاه نيز به مقصود خود رسيده بود چرا كه پيروزي يا نابودي كردها به هر حال به نفع وي بود . در اين حركت نيز عده اي از كردها در اطراف تهران و خوار و ورامين و دماوند بجا مانده در حدود 45 هزار خانوار در سال 1010 قمري وارد خراسان شدند .

شاه پس از انتقال اين عده ازكردها در غرب كشور موقعيت بهتري يافت چرا كه نيروي متحد كرد را از هم پاشيده بود و ديگران را نيز مي توانست با نيرنگهاي سياسي و ترورهاي ناجوانمردانه از برابر خود بر دارد . در ادامه اين سياست كثيف تمام مردان نام آور و سرداران بزرگ خود را كه از آنان بيمناك بود يا مي كشت يا كور مي كرد و به زندان مي افكند . سياستي كه نادرشاه نيز از آن بيرون نمود . از جكله قربانيان شاه عباس 3 تن از بزرگترين سرداران كرد يعني فرهاد خان قرامانلو و برادرش ذالفقار خان و ديگري امير خان برادر وست كه از كردان شكاك بودند .

امير خان مردي شجاع و دلير و متهور بود كه حكومت اروميه و اشنويه را عهده دار و بسيار مورد توجه شاه بود .

چنانكه در يكي از جنگ ها كه يك دست خود را از دست داده بود شاه فرمان داد دستي از طلاي ناب براي وي ساختند كه از اين تاريخ به ( خاني له پ زيرين ) يعني خان دست زرين معروف شد و هم او بود كه دژ معروف ( دمدم(Dem Dem  را بنا نهاد . (*امروز هم مردمان ايل برادوست در منطقه اشنويه و مهاباد از همان خوي شجاعت و اعتراض آميز امير خان لپ زرين برخوردارند ) .

شاه عباس كه از قدرت روز افزون امير خان سردار كرد و محبوبيت او درميان مردم بيمناك شده بود قصد كشتن وي كرد ، لكن اميرخان به فراست موضوع را دريافته در پناه دژ معروف دمدم كه خود ساخته بود مدت چهار سال و نيم با شاه مبارزه نمود اما سرانجام به سبب برگرداندن راه آب از دژ و عدم دسترسي مبارزين كرد به آب پس از مدتي نيروي آنان در هم شكست . اميرخان برادوست براي اينكه به اسارت نيفتد خود وزن و فرزندانش را از پرتگاه سنگ شمشيرخان به زمين افكند و شاه كه نتوانسته بود بر زنده وي دست يابد بيش از پيش خشمگين تر شد . ( كاري كه سه قرن بعد همان طور كه خواهد آمد سردار عوض خان زعفرانلو در خراسان در برابر سپاهيان روس تزاري انجام داد . )*

داستان جنگ اميرخان در ميان كردان سينه به سينه نقل شده و از شدت حوادث گوناگون ضرب المثل و سمبل شجاعت گشته است .

كردها در نواحي مهاباد به شدت با شاه عباس درگير شده بودند و در جنگي كه بين طرفين روي داد يك نفر از كردان مكري با خنجري زهرآگين به شاه حمله كرده خود را بر روي وي انداخت كه شاه از خوش شانسي به كمك اطرافيانش از مرگ حتمي نجات يافت .

بنا به علل فوق شاه تحكيم سلطنت خود را در از هم پاشيدن نيروي متحد كرد مي دانست و نيز برايش مسلم شده بود كه با تحكم و خشونت امكان پذيرش اين امر از سوي كردان نخواهد بود . لذا همان طور كهگذشت از راه حيله برآمده با طرحي دقيق كردها را به خراسان انتقال داد .

تازه واردين در خراسان با مغولان و ازبكان به زد و خورد پرداخته و آنها را اخراج و خود جايگزين شدند .

لردكر زن سياستمدار معروف انگليسي در اين رابطه مي گويد :

شاه عباس با اين كار عاقلانه دو منظور حاصل كرد . هم وضع خود را در مشرق استحكام بخشيد و هم از لطمه و نقار و كشتار تيره هاي كرد كه رد غرب مزاحم او بودند جلوگيري نمود. اين ايلات كه به كوهستان ها و جلگه هاي بين اسرتآباد و چناران كوچ داده شده بودند ، در اثر خدمات نظامي ايلاتي كه انجام مي داند و دفعاع نقاط مرزي با ايشان بود و بر عهده داشتند كه نفرات سوار براي قشون شاه فراهم سازند ، از دادن ماليات يا باج معاف بودند . حاصل خيزي عمده قوچان سبب شد كه از سركرده آن هم باجي مطالبه شود . بجنورد كه ناحيه فقير تري است هر ساله فقط اسما براي شاه پيشكش مي فرستاد .

وضع قرين استقلال و استقلال ميراثي اين تازه آمدگان به زودي براي سركده هاي ايشان قدرت و اهميت بسيار فراهم ساخت و از اين لحاظ قوچان از مدت ها پيش وضعي ممتاز داشت و عنوان ايلخاني يعني بزرگ تيره وايل به رييس آن اعظا شد ، هم به مناسبت وضع برجسته اي كه او داشت و هم چنان كه گفته اند از آن جهت كه او نسبت به رفتار زير دستانش در برابر حكومت مركزي مسئول باشد . با طصف اين مهاجران كرد غالبا چه پنهاني و يا آشكارا در حال طغيان بودند و با اين كه نادرشاه بوسيله گرفتن يكي از دختران ايلخاني سعي نمود آنها را نرم كند ، همين كه او به فتح هندوستان رفت ، ايشان فرصت را مغتنم شمرده در غياب وي باز اظهار وجود و عنوان استقلال كردند و او به اين سبب چنان خشمگين شد كه به قصد ريشه كن كردن آنها راه قوچان پيش گرفت و در بيرون دروازه اين شهر بود كه به سال 1847 در خيمه گاه خود به قتل رسيد .

در اين قرن ( قرون 19 ) هم قوچان بر ضد فتح علي شاه شورش كرد و موقعي كه برنز Burnes به سال 1832 در آن جا بود بعد از محاصره اي طولاني شهر تازه بدست نيروي عباس ميرزا وليعهد كه افسران توپخانه او را اراده مي كردند افتاده بود



تاريخ : پنجشنبه 29 آبان1393 | 23:28 | نویسنده : فرشید خان

كردهاي خراسان بيشتر در شمال خراسان سكونت دارند، از راز و جرگلان ‌بجنورد تا آنسوتر از كلات نادر در طول مرز جغرافيايي با كشور تركمنستان و از اين سو، تا نيشابور، سبزوار، مشهد و چناران پراكنده اند.

كردهاي خراسان را كرمانج مي­ نامند. پيش از پرداختن به پيشينه­ ي كردهاي كرمانج شمال خراسان در مورد واژه­ ي كرمانج توضيحاتي ارائه مي­ گردد سپس به اصل موضوع يعني كردهاي خراسان پرداخته مي­ شود:

صفي زاده(31:1375) در مورد واژه ­ي كرمانج مي­نويسد:كرمانج كه كوتاه شده كُرد(kurd ) است و ديگر مان(mān ) كه همان ماننايي(mānnāy) است يكي از قبايل ماد بوده اند كه در سده نهم پيش از زايش در زاگرس فرمانروايي كرده ­اند ودر هنگام تشكيل فرمانروايي ماد به مادها پيوسته اند. رندل(31:1379) در اين باره نوشته است: كردي كرمانجي… زبان كردان چادر نشين است.

‌كرمانج  ظاهراً به برخي قبايل كردستان جنوب اطلاق مي شود آن هم نه در مقام مترادفي براي عشيرت، بلكه به عنوان يك برچسب قومي. سون(168:1378-170) مي نويسد كه كرمانج ها پاك ترين خون كردي را دارند. ساير قبايل را به طور ساده كرد مي­ خوانند. در كردستان شمال نيز لفظ كرمانج اغلب در دو معني متفاوت به كار مي­ رود :

الف: برچسبي قومي است كه در اشاره به تمام كردهايي كه به لهجه­ ي كرمانجي شمال سخن مي­گويند به كار مي­ رود .

ب: در مفهومي محدودتر در اشاره به رعاياي كشاورز به كار مي ­رود. دهقانان غير قبيله­ اي شاتاق كه زيرحكم و سلطه­ ي گراوي­ ها هستند كرمانج خوانده مي­ شوند. همين طور در شرناك و روستاهاي پيرامون آن كشاورزان غير قبيله­اي را كرمانج مي­خوانند.

به اين ترتيب، لفظ واحد كرمانج كه در جنوب در اشاره به فاتحان قبيله به كار مي ­رود و در شمال مخصوص رعاياي كرد غير قبيله ­اي است؛ خود نشان دهنده­ ي ‌رابطه­ ي پيچيده­ اي است كه بين بخش هاي قبيله ­اي و غير قبيله ­اي جامعه­ ي ‌كرد موجود است و اين پيچيدگي بسي بيش از آن است كه تئوري ما فوق طبقاني روا مي ­دارد …كرمانج­ها معمولاً زمين­داران خرده پا ومستقل هستند  . كرمانج ها در اين جا احتمالاً كردهاي قبيله ­اي(يا پيشتر قبيله اي) بوده­ اند كه در اين منطقه بر زمين­هايي كه تصرف كرده­اند ساكن شده­ اند.

لفظ كرمانج درشمال خراسان؛ هم به چادر­نشينان كرمانج­ زبان، و در مفهوم عام­تر به كردهايي كه گويش كرمانجي دارند اطلاق مي­ شود. و هرگاه سخن از كرمانج است كردنژادان كرمانج ­زبان مدنظر مي­ باشند.

اما كردهاي خراسان داراي چه پيشينه ­اي هستند؟ چرا كردها به خراسان كوچ داده شده ­اند؟ آيا پيش از آمدن كردها در زمان صفويه كردهايي در خراسان سكونت داشته ­اند يا خير؟

از آن جا كه فرهنگ، آداب و رسوم و باورها به نوعي در ترانه هاي كرمانجي شمال خراسان تبلور يافته، شناخت بيشتر كرمانج خراسان باعث ژرف­ نگري بيشتر در ترانه­ هاي اين مردم مي­ گردد وسعي مي­ شود در اين خصوص توضيح بيشتري داده شود.

توحدي(14:1371) در مورد زمان ودليل آورده شدن كردها به خراسان مي ­نويسد: كرمانجهای خراسان كه در اوايل دولت صفوي براي جلوگيري از تاخت و تاز تركمانان و ازبكان به مرزهاي شمال ايران انتقال داده شدند تحت عنوان سه ايل بزرگ زعفرانلو، شادلو، قراچورلو قرار دارند.

توحدی(28:1371) با اشاره به اين كه از زمان شاه اسماعيل صفوي، كردها به ويژه قرامانلوها به طور پراكنده براي دفاع از مرزهاي خراسان به اين ديار آسيب ديده آورده شدند وبعدها جانشينان شاه اسماعيل هم سياست انتقال كردها به خراسان را ادامه دادند، مي­ نويسد:

شاه عباس كه پادشاهي تيز­هوش و سياستمدار بود با توجه به فلسفه­ ي ابن عميد كه گفته بود: كردها را بايد سپر بلا قرار داد، درصدد انتقال كردها به خراسان بر آمد  حدود پنجاه هزار خانوار، كوچ بزرگ و تاريخي خود را از آذربايجان به سوي سرزمين ري آغاز كردند،‌ اين حركت كه در حدود سال(1005هـ .ق) انجام گرفته بود باعث شد كردها مدت دو سال در جلگه ي‌ تهران و خوار و ورامين اتراق نمايند.

رندل(31:1379) نيز در خصوص مهاجرت كردها به خراسان مي­نويسد:

‌شاه عباس اول به اين جريان( مهاجرت كردها ) شتاب بخشيد. كردهايي بودند كه از زادگاه خود كنده شده به شرق فرستاده شدند، نخست به آن سوي مرز آذربايجان، سپس به خراسان در مقابل تركمانان كه هنوز همان جا مانده اند(هزار مايل دور از زادگاهشان) به اين ترتيب صفويه قبايل سركش كرد را از مرزهاي غربي خود كندند و آنها را به پاسداري از ديگر مرزهاي آشفته­ ي كشور گماشتند و ساير قبايل كرد را به مناطق دورتري فرستادند، به هندوكش در افغانستان و بلوچستان امروز.

طبيبي(64:1371) آورده است:

بارتولد درتذكره­ ي جغرافياي تاريخي ايران مي­نويسد: شاه عباس براي صيانت مملكت از تاخت و تاز تركمن­ها و ازبكان تصميم بدان گرفت كه كردهاي جنگجو را از ولايت غربي بدين سامان(خراسان)‌ كوچ دهد .بر اثر اين تصميم پنج ولايت كرد­نشين دركليه سرحد از استر آباد تا ‌چنارانتشكيل داد.

طوايف كرد خراسان كه از ايلات كرد ساكن در خاك عثماني موسوم به چمشگزك(camos gazak) بودند، چون مذهب شيعي داشتند در زمان صفويه به داخل ايران آمده سپس به خراسان كوچ داده شده­ اند و در اواخر دوره ­ي صفويه به كُرد زعفرانلو معروف شده­ اند. اين ايل بزرگ از 32 شاخه تشكيل شده كه به هر شاخه ‌ايل مي­ گويند و در شهرهاي اسفراين، بجنورد، دره گز، شيروان، قوچان و نيشابور پراكنده­ اند.

ايل شادلو نيز، از ايلات كرد خراسانند كه آنها نيز از قفقاز به آذربايجان، سپس به خراسان كوچ داده شده و در شمال غربي آن مستقر شده اند.

حسين زاده بوانلو(8:1377) نیز در این باره چنین نوشته است:

مهاجرت كردها به خراسان عمدتاً در زمان حكومت شاهان صفوي و به منظور دفع تجاوزات مكرر ازبك­ها و مغول­ها و تركمان­ها به كرانه­ هاي شمال شرقي ايران صورت گرفته است.

اين مهاجرت كه در اواسط قرن دهم هجری قمري يعني از زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب شروع شده بود در اواخر اين قرن و اوايل قرن يازدهم يعني در زمان حكومت شاه عباس به اوج خود رسيد؛ چه در اين زمان بود؛ كه ازبك ها نه تنها مشهد را تسخير كرده و خراسان را ميدان تاخت و تاز خود قرار داده بودند؛ بلكه نواحي شاهرود، دامغان، سمنان، ورامين، كاشان و اراك را هم زير پا گذاشته بودند.

مهاجرت و مقابله به موقع كردها، مخصوصاً مبارزات رزمندگان دو ايل بزرگ ومعروف زعفرانلو و شادلو باعث جلوگيري از پيشروي بيشتر ازبكها شده و پس از مبارزات خونين و فراوان سرانجام موجبات بيرون راندن آنها از ايران را فراهم آورد.

حسینعلی­ پور(1378) نيز در مورد زمان ودليل كوچ اجباري كردها از غرب به شرق ايران مي­ نويسد:

مهاجرت تاريخي كردها به فرمان شاه عباس صفوي در حدود(1007 هـ .ق) آغاز شد. طي آن 40 هزار خانوار از كردهاي غرب كشور جهت حفاظت و حراست از مرزهاي شمال شرقي كه گاه و بي­گاه توسط اقوام ترك و به ويژه ازبك مورد تهديد قرار مي­ گرفت به اين منطقه كوچ داده شدند. كردهاي مهاجر در سرحدات شمال شرقي استقرار يافتند تا ديوار انساني و سپر بلايي باشند در مقابل هجوم ازبك­ها به قلمرو داخلي و به خصوص مركز ايران عصر صفوي.

صالح(27:1380) نيز در این مورد چنین آورده است: شاه عباس اول 150000 كرد را به خراسان نقل مكان داد تا در مقابل تجاوز بيگانگان از مرزهاي ايران دفاع نمايند و علت آن نيز اين بود كه درجنگيدن با دشمنان متجاوز، از شجاعت خاصّي برخوردار بودند.

برزويي(147:1378) در نظري متفاوت با ديگران كردهاي خراسان را از ايل شكاك تركيه دانسته و مي­ نويسد:

‌ايل شكاك، يكي از ايل هاي بزرگ كرد است كه خاستگاه و قلمرو اوليه آن آسياي صغير و نواحي خاوري امپراتوري عثماني بوده است. طايفه­ هاي گوناگون اين ايل همزمان با حكومت قراقويونلوها در شرق آناتولي در سده­ ي نهم هجري تا آغاز پاي­گيري دولت صفوي در سده­ ي دهم هجري به تدريج به سوي ايران كوچ كرده­ اند.

طايفه­ هاي شكاك، پس از ورود به آذربايجان در نواحي هشترود، گرمرود، سراب و قوري­ چاي از سلسله كوههاي سهند گرفته، تا ميانه اسكان يافتند؛ و بعدها در دوران شاه عباس گروه­هايي از آنها براي مقابله با تاخت و تاز ازبكان به مناطق مختلف خراسان و ازجمله به قوچان كوچانيده شدند.

همچنين عبدالحمید(28:1378) در مورد محل اسكان كردهاي خراسان مي­ نويسد:

درشرق درياي خزر و در 200 مايلي شمال شرق مشهد، در استان خراسان، اطراف شهرهاي بجنورد وشيروان آبادي­هاي كردنشيني وجود دارند، كه بيش از هزار مايل با ديگر كردها فاصله داشته و جمعيت­ شان حدود دويست هزار نفر است.

خراساني(1997) در مصاحبه با فصلنامه­ ي‌ آواشين چاپ انستيتوي كردي سوئد مي نويسد :

كردهاي خراسان از تركيب كردستان بزرگ  كرد هاي سوريه، قفقاز، باكو، تركيه، كردهاي جنوب عراق، ماكو و مهاباد تشكيل شده­ اند  و كردهاي افغانستان، پاكستان و هندوستان هم از خراسان به آن ولايت رفته­ اند.

علي­ رغم تحقيقات صورت گرفته در مورد كردهاي خراسان و ارائه نظرهاي متفاوت هنوز يك سؤال اساسي بي ­پاسخ مانده است: آيا كردها پيش از مهاجرت زمان صفويه هم در خراسان مي­زيسته ­اند و يا خير؟

اين ابهام را، هر چند به استناد برخي نظرها مي­توان برطرف كرد؛ ولي راستي چه پيوندي بين كرد خراسان و تركيه وجود دارد؟

آيا امكان ندارد تعدادي كرد نيز از خاور زمين به غرب رفته باشند و نام خراسان را با خود به استان ارض روم برده باشند كه امروز شهرهاي قوچان، شيروان وطوايف كيكان، سيوكان، اُمَران بنا به نظر انستيتوي كردي سوئد در ايران و تركيه وجود دارند و اين كه بگوييم همه­ ي ‌كردهاي خراسان يك باره از غرب آمده اند؛ پس چه كساني در 500 سال قبل اين مناطق و مرزها را در دست داشته اند؟

در مورد احتمال از شرق به غرب رفتن قوم کرمانج برخي چنین اظهار نظر کرده اند که:

محتمل است،‌ مهاجرت گروهي قبايل و طوايف ايراني از مشرق ايران به سوي غرب، تدريجي بوده و اين قبايل بعد از مدتي جدايي از يكديگر در كوهستان زاگرس و سواحل دجله به هم رسيده ­اند. و چون هم نژاد و هم زبان بوده و از حيث دين، اخلاق، آداب و رسوم اختلافي بين­ شان نبوده، آميزش و اختلاط آنها با هم به سهولت انجام پذيرفته است(طبیبی 115:1371).

آکوپف(52:1386) به نقل از مينورسكي نيز در نظري مشابه در بيستمين كنگره جهاني خاورشناسان گفته است:

كردان قومي هستند كه از ايران خاوري برخاسته ­اند. ولي در اين باره بايد تحقيقات بيشتري صورت گيرد و اين يك نظريه بيش نيست.

حقيقت اين است كه كردها قبل از زمان صفويه نيز در خراسان سكني داشته ­اند. كُرد بودن ابومسلم خراساني(انصاف پور 115:1379)، خاطرات دعبل خزائي در راه عبور و رسيدن به مرو و برخورد او با كُرد­ هاي علوي، خاطرات تيمور دركتاب منم تيمور جهانگشا، كه در مسير قوچان به گروهي بر مي­ خورد؛‌ كه مي­ گويند:‌ ما كُرديم و همزمان با دوره­ ي تيمور،‌ كلاويخو نيز در سفرنامه­ ي خود اشاره به وجود كردها در خراسان مي ­نمايد(رنجبر 1381) همه وهمه دليل بر وجود كردها پيش از زمان صفويه در خراسان است.



تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 1:41 | نویسنده : فرشید خان

نادر شاه افشار ، کُرد مردی از تبار کارمانجها

ڕه‌شی خۆراسانی (رشوانلو) (Reşî Xorasanî)

در این مقاله که ادامه مبحث قبلی (غُزها ، ترک یا کُرد؟) است اختصاصا در مورد تبار کرمانجی نادرشاه افشار و ریشه کُردی ایل افشار سخن خواهد آمد. ابتدا چند تحلیل بر اساس حقیقت های تاریخی ارائه میشود ، و در پایان  اسناد قطعی در مورد کُرد بودن نادر نگاشته خواهد شد.

تحلیل هایی بر اساس واقعیت و اسناد

۱-ججوخان، سردار کُرد ،خود را خواهر زاده ی نادر شاه میدانست

از قول علی اصغر نور محمد زاده باجگیران در کتاب مرزداران دامنه ی کیسمار نوشته شده است :ججوخان درگزی مدعی بود که من خواهر زاده نادر هستم ومانند دایی خود باید قیام کنم (مرزداران دامنه ی کیسمار- روانشاد هاشم صادقی باجگیران –apê haşim ص ۱۳۷)اینکه ججوخان که از کردهای کرمانج شهرستان درگز بوده ,  خود را از خویشان نادر میدانسته است .قابل تامل است . (xwarzî)   واژه  خواهر زاده در زبان شیرین و کهن کرمانجی در مفهوم خویشاوند و یا دوست صمیمی به کار می رود.  والبته حتما به معنی خواهر زاده نیست

۲-نادرشاه از ایل کُرد هفشرانلو ریشه گرفته بود

محمد کاظم نویسنده تاریخ نادر شاه در کتاب “عالم آرای نادری “جلد۱ص۱۶۱مینویسد :   “…………..نادر پیش از حرکت به سوی خراسان در این سال ،به قدر ۱۲هزارخانوار جماعت افشار و چهل و پنج هزار خانوار از جماعت ترکان ،بختیاری،اکراد و الوار و غیره را روانه ی خراسان گردانید “باید در نظر داشت که در نثر آن زمان هر سرباز را یک خانوار میدانستند .ضمنا همانطور که مشاهده می شود “افشار “جدا از ترک و کرد و …. معرفی شده است که نشان دهنده  این است که منظور از افشار همان طایفه کرد “هَفشرانلو “(افشرانلو)خراسان بوده است که در آن مقطع زمانی بسیار پر جمعیت تر بوده است.این نظر را سروده ای به زبان ترکی که احتمالا  توسط میرزا مهدی خان استر آبادی منشی مخصوص نادر شاه پرداخته شده است ، تایید میکند . ترجمه ی قسمتی از این سروده چنین است :

چهل هزار زابلی ،فرزند رستم     که شمشیر ایشان آهن و فولاد را درهم میشکند

چهل هزار کرمانج و چهل هزار بربر   برای ویران کردن سرزمین تو می آیند چهل هزار بختیاری و چهل هزار قشقایی

چهل هزار عرب و چهل هزار آذری چهل هزاردرگزی با سرداران کلاتی چهل هزار قوچانی و بجنوردی و چهل هزارافشار

چهل هزار ترکان شاهسون ،همه تفنگدار         آنها به عنوان پشتیبان سپاه می آیند     (حرکت تاریخی کرد به خراسان -جلد ۱ ص ۱۴۷و ص۱۴۸)

همانطور که  مشاهده میکنید افشار ، آذری ،ترک و کرمانج جدا از یکدیگر در نظر گرفته شده است .که دگر باره بر منظور نظر بودن “ایل هفشرانلو “تاکید دارد

۳- نادرشاه دلاوری از تیره کردان قرقلو :

در بعضی از کتاب ها و اسناد نادر شاه را از تیره ی “قَرقَلو “که شاخه ای از ایل افشار است دانسته اند.که ذکر آنها بر درازای مقاله خواهد افزود . اما “قَرَقلو “ها از کردان شادلو هستند و در روستاهای “بیدک “و “لنگر”بجنورد اسکان دارند .(نادر صاحبقران -کلیم الله  توحدی ص۴۱۴)                                                                                                                           همچنین روستای “قرقلو “در کردستان ترکیه در ولایت “خنس”ارزروم که کُرد کرمانج هستند، مسکن اولیه ی اجداد نادر شاه بوده است که در زمان صفویه به خراسان آمده اند .البته در مسیر حرکت اینان به خراسان ،گروه هایی از طایفه  قرقلو در آذربایجان ، قزوین،و….ساکن شده اند . که بعضی از آنها ترک شده اند و بعضی فارس شده اند , ولی در خراسان ، زبان کردی اجداد خود را همانند کرمانج های ترکیه , پاس داشته اند.ضمن اینکه «قرقلو» واژه ای است ایرانی که بر گرفته از واژه «کارَه» در کتیبه های هخامنشی آمده است(تبدیل «ق» به «ک»)که ابتدای واژه کرمانج (کارَه + مان+جیه) از آن گرفته شده است . واژه صحیح «کارَمانجَیَه»(کارمانج) است. به معنی «آزادگانِ قوم مانا» که در ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد از آنان آگاهی داریم. وقتی این واژه توسط دیگران مخاطب قرار میگیرد تبدیل به «کُرمانج» میشود.که مطابق با گرامر زبان کردی کارمانجی است.واژه «کُرد» نیز به معنی «آزاده» از همین واژه گرفته شده است.در مقاله مفصلی این واژه موشکافی خواهد شد.اما در ترکی این واژه می تواند به واژه «گِرخ» به معنی عدد«۴۰» شباهت داشته باشد.که با توجه به اینکه در ایل افشار نمادی از عدد ۴۰ نداریم ، قابل قبول نیست.

۴-کتیبه ی ترکی نادر شاه ناتمام می ماند:

در دربند کلات ،کتیبه ای ترکی منتسب به نادر شاه وجود دارد . که به علت اعتراض نادرشاه به اینکه او را به تیمور لنگ نسبت دادند ناتمام مانده است مرحوم قدوسی در صفحه ی۶۱۹کتاب نادر نامه در این مورد میگوید :شاید نسبت نادر به تیمور به سبب جهانگشایی بوده نه به سبب نژادی.

۵-نامه نادر شاه به سلطان عثمانی

خلاصه نامه نادر شاه به سلطان عثمانی این است که سرزمین هایی از ایران را که شما ترکها تصرف کرده اید به ایران برگردانید و مذهب شیعه را هم به عنوان رکن پنجم دین اسلام قبول کنید . در غیر این صورت بلایی که بر سر هند آوردم بر سرشما هم خواهم آورد. نکته مهمی در ابتدای این نامه وجود دارد که توجه شما را به آن جلب میکنم :”بر رای جهان آرای مقدس مخفی نخواهد بود که سه چهارمملکت معلومه الحدود به سلاطین اسلام اختصاص دارد که عبارت از روم ،ایران،هند و ترکستان میباشد .و از آن جمله ایران در تصرف سلاطین ترکمان بود ،چنان که در تواریخ مذکور است و حدود و سُنور که می فرمایند خاقان مغفور امیر تیمور و اجداد جنت مکین آن پادشاه اسلام پناه قرار یافته بود معلوم می باشد و…..(نادر صاحبقران-استاد کلیم الله توحدی ص۸۸۳)                                                                                                                                                                               .

همانطور که مشاهده می کنید نادر شاه ،در اواخر جمله از ضمیر “آن”برای پادشاه عثمانی استفاده میکند . و اجداد عثمانی ها را ترک (تیمور) می داند و خود را مُبَرّی نموده است.      

۶-واژه شناسی افشار       

تاکنون معنی های مختلفی در مورد واژه ی افشار گفته شده است که به دلیل اینکه از علم ترمینولوژی به دور بوده اند از تکرار آنها در میگذریم . اما واژه ی افشار از دو جز ” اَپ”(اف)+ “شار” (شال) تشکیل شده است .” اَپ”در واژه افسر (بالای       سر)،افراز(بلند)و…..وجود دارد و در کردی کرمانجی نیز به سبب بزرگداشت خانواده  پدری ،« عمو» را «ap» به معنی «بزرگ» و «بالا مرتبه» مینامند.در انگلیسی نیزup به معنی بالا است.  “شار”درکردی به معنی ” شال ” است .” افشار”یعنی دارای سر بند (شال)بر روی سر .به گمان افشارها کلاهخود و کلاه نداشته اند در تصاویر نقاشی شده از سپاه نادر نیز گروهی از سربازان او ،بر روی سر “شال” دارند . بستن شال بر سر (سر بند )از رسوم باستانی ایرانیان است (نیاکان ایلامی ما – مهدی خرسندی)و پادشاه باستانی کردان (گوتی ها)نیز بدون کلاه و با سر بند ،تصویر شده است (تاریخ ماد – دیاکونوف –صفحه ی ۱۱۱ –چاپ نهم )و این خود اصالت کردی( آریایی )افشار را نشان گر است .

۷- واژه شناسی نادرشاه افشار

بر اساس روایت ها ،نادر در ابتدا راهزن  بوده است و زندگی ثابتی نداشته است بدین خاطر ،کردان خراسانی نام او را” نَدَر”(نادر)گذاشته اند . ” نَدَر “نام پادشاه اساطیری ایرانیان یعنی “نوذر” است که او هم کُرد بوده است . اوخویشاوند «گشتاسپ» پادشاه کردان میتانی در ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد بوده است(ر.ک به : کردان خراسان به روایت شاهنامه به گواهی تاریخ). این نام در زبان پهلوی (کردی باستان )به صورت “نوتَر” یا ” نودر” ثبت شده است .پرفسور رجبی آنرا به معنی ” نوزاد ” میداند .( هزاره های گمشده – پرفسور پرویز رجبی) که به مفهوم “کم خرد “است که با خصوصیات پادشاهی “نوذر”و جوانی “نادرشاه ” هماهنگ است .

۸-”تاوشان جیل ” توتمی ایرانی بر پیکر ایل افشار

“تاوشان جیل “پرنده ای سیاه رنگ شبیه “قَرتال “ولی اندکی کوچکتر از آن و بزرگتر از “طغال “بوده است(تاریخ غزها –ص۳۰۶) گویا این پرنده توتم ایل افشار بوده است  .قابل توجه است که چون این پرنده ،سیاه رنگ  بوده است ، در نتیجه اصالت کُردی ایل افشار ثابت میشود . چون ترک ها از رنگ سیاه نفرت دارند ولباس سیاه را حقیر وآن را بد یُمن میدانند (تاریخ غزها ص۶۱۱) . واژه « تاوشان جیل » ، واژه ای کُردی است که «تاو » در کردی به معنی «آفتاب » است . «شان» پسوندی ایرانی است که در واژه های «درخشان» ، «بدخشان» و.. وجود دارد و «جیل» نیز همان «جِل» در کُردی و لُری به معنی «پوشش ولباس»است .« تاوشان جیل » یعنی «پرنده ای که بال و پرش را آفتاب سوزانده است  (پرنده سیاه) .ضمن اینکه ایرانیان و شاخه ی اصیل آن ،یعنی کردان نژاده  آریایی در گذشته ی باستانی خود همیشه دارای توتم بودند که این رسم و فرهنگ ،به دیگر جهانیان نیز نفوذ پیدا کرده است به عنوان مثال “گزنفون”مورخ یونانی میگوید :در لشگرکشی کوروش هخامنشی به سوی بابل ، درفش پادشاهی ایران شاهینی بود که از زر ساخته شده بود که بر نیزه برافراشته بودند –( فرهنگ ایران باستان –پروفسور ابراهیم پورداود –ص ۳۰۰)و یا در کتاب ” بازگشت ده هزار نفر “( آنابازیس ) همان مورخ مینویسد ” دِرَفش اردشیر دوم هخامنشی “شاهین ” بوده است (فرهنگ ایران باستان –پروفسور ابراهیم پورداود –ص ۳۰۰)پرفسورپور داوود مینویسد : در اوستا “سئن “همان عقاب یا شاهین است (ص۳۰۲-فرهنگ ایران باستان .پروفسور رجبی می نویسد : عقاب در فرهنگ ایران باستان حضوری افسانه ای دارد و نماد ایرانی به فرهنگ دیگر کشورها و ملتها نیز نفوذ پیدا کرده است( هزاره های گمشده –جلد ۱ –ص ۴۱۳ و ۴۱۴)

همچنین در شاهنامه فردوسی ، در داستان تهمورث میخوانیم :

زمرغان هم آنگه بد و نیک ساز

چو بازو چو شاهین گردنفراز

بیاورد و آموختنشان گرفت

جهانی بدو مانده اندر شگفت

و یا در داستان فرود ، نشان پهلوانان ایران در برابر توران چنین است :

زرسپ فرزند توس با درفش دارای نقش پیل , فریبرز برادر سیاوش با عَلَمی دارای نقش خورشید , گستهم با درفش  دارای نقش ماه , بیژن گیو با عَلَمی سرخ و سیاه , شیدوَش با درفشی دارای نقش ببر , گُرازه با عَلَمی دارای تصویر گُراز , فرهاد با درفشی دارای نقش گاومیش , گیو با عَلَمی دارای نقش گرگ , گودرز با درفشی دارای نقش شیر و بهرام با عَلَمی دارای نقش میش کوهی .

همانطور که مشاهده می کنید این رسوم ، ریشه چندین هزار ساله در میان ایرانیان دارد.

۹- تبر در دستان نادر شاه افشار

وجود “تَبر “در دستان نادر شاه افشار ریشه ایی باستانی از تمدن شکوهمند ایرانی دارد .واژه ی”پَرَشی ” که بعدا تبدیل به “پارس ” شده است در دوره ای از تاریخ باستان در مفهوم « تبر داران » به کار  رفته است  (ر.ک پروفسور جهانشاه درخشانی – دانشنامه ی کاشان جلد ۳ )هیچکدام از ایلات و خاندانهای ترک زبان در طول تاریخ خود از ” تبر ” در جنگ ها استفاده نکرده اند

۱۰- پدر و مادر نادرشاه ، دلاورانی از ایل کرد باچوانلو

مادر نادر شاه به نام “تومار “که بسیار قوی بنیه بود ه است و همچنین پدر او ” امام قلی ” هر د و از ایل کُرد باچوانلو ، در خراسان بوده اند ( نادر صاحبقران – کلیم الله توحدی -ص۶۱)

۱۱–نادر قلی به کردان خراسان پناه می برد

پس از اینکه نادر قلی ازدست ترکمنان خیوه که او را به همراه مادر و برادرش اسیر ‌کرده بودند گریخت به ایل کُرد کوسه احمد لو قاسملو که از ایلات کُرد افشار بوده،و در مقاله پیشین ذکر آن رفت ، پناه برده است(نامنامه ایلات و عشایر- منوچهر ستوده –ص۴۱۳)  وپس از درگیری شدیدی که با جوانان آن ایل بر سر خواستگاری از گلنسا دختر بابا علی بیگ کوسه احمد لوی افشار داشت به شدت مجروح می شود  و به حاج سلیمان تاجر بیچرانلو که از سران کُرد ابیورد بود پناه برد و او نیز پزشکی به نام ” صفر علی حکیم مروی ” را از شهر مرو بر بالین نادرآورد و او را مداوا کرد.

۱۲-سام خان کرد زعفرانلو (وکیل الا کراد )محترم ترین در نزد نادر

نادرمراسم پر تجمل تاجگذاری خود را با شرکت اجباری بزرگان سراسر ایران و سفیران و نمایندگان دول خارجی در فوریه ۱۷۳۶برابر با اواخر بهمن ۱۱۱۵ خورشیدی در دشت  مغان برگزار کرد .،سام خان کرد زعفرانلو ، به عنوان نماینده  خراسان ،بعد از  برادر نادر اولین کسی است که برای عرض تبریک به حضور نادر رسید . و نادر دستور داده است که اول سام خان کرد زعفرانلو صورت مجلس شاهنشاهی نادر را امضا کند( ص۶۵۶-نادر صاحبقران کلیم الله توحدی )و مقام “بیگلر بیگی ” را که تا آن زمان فقط از آنِ برادر نادر بود به محمد حسین خان زعفرانلو فرزند سام  خان اعطا کرد . ( حرکت تاریخی کرد به خراسان ص ۱۱۹جلد ۱)    این حرکت نادر علاقه ی بسیار زیاد او را به کردان خراسان  که هم زبان او بودند نشان میدهد.

۱۳-کردستان خراسان

در تمامی اسناد تاریخی بعد از قرن ۱۷ ، از شمال خراسان به نام کردستان خراسان نام برده شده است و قبل از قرن ۱۷ نیز ، کوههای شمال خراسان ، ” جبال الاکراد ” نامیده  شده اند . این موضوع را استاد توحدی و پرفسور فرهاد ایزدی ،بارها و بارها خاطر  نشان کرده اند و تا اوایل پهلوی تمام حاکمان شمال خراسان از ایلات کُرد بوده اند .

۱۴- کُردان افشار

در بسیاری از منابع تاریخی عصر نادرشاه (محمد کاظم و مهدی خان استر آبادی) از کُردان نژاده ای نام برده میشود که به عنوان افشار معرفی می شوند به عنوان مثال حاجی خان  ،   سپه سالار  نادرشاه که از کُردان حمزه کانلو و ایل کُرد چشمگزک بوده است و ایل و طایفه و اعقاب حاجی خان هم اکنون در شهرستان های چناران و قوچان ساکن هستند «افشار» نامیده شده است. (استاد کلیم الله توحدی –نادر صاحبقران – ص ۴۵) جالب است که گروهی از نویسندگان کُرد و یا فارس زبان که از اصالت کُردی افشار آگاه نبوده اند ، به این موضوع اعتراض کرده اند که چرا بی جهت برای مهم جلوه دادن ایل افشار ، کُردان اصیل آریایی را مورخان آن عصر، «افشار» معرفی کرده اند(ر.ک به خاوران گوهر ناشناخته ایران –ابوالفضل قاسمی) در حالیکه واقیت همان است که آن مورخان نوشته اند .از این گونه موارد در منابع تاریخی بسیار آمده است که حاجی خان سپه سالار به عنوان نمونه ذکر شد. اکنون تا حدودی نظرات اساتید ،نسبت به کُرد بودن نادر شاه موافق گشته است و به زودی در بسیاری از منابع به کُرد بودن او اشاره خواهد شد . برای نمونه به نظر نویسندگان ذیل توجه کنید   ضمن اینکه وجود فامیلی «کُردافشار» در ایران خود دلالت بر کرد بودن افشارها دارد

۱۵- نظر مورخان و صاحبنظران در مورد نادرشاه افشار

روانشاد دکتر احمد حامی استاد دانشگاه تهران میگوید:

کردهای افشار که نادرشاه از میان آنها برخاسته در روستای نزدیک تیکان تپه در نواحی کبکان و درگز سکونت کرده اند .قیافه ، چشمان  درشت و ابروی پر پشت و ریش انبوه  نادر ، دلالت بر کُرد بودن او دارد (مرزداران  دامنه ی کیسمار – روانشاد هاشم صادقی باجگیران –ص۲۶و ۲۷)

دکتر صادق زیبا کلام نیز در کتاب سنت و مدرنیت ص۳۱و ۳۲ افشار ها را کُرد میداند .

همچنین دکتر ناصر انقطاع در کتاب ” نادر،  پادشاه ناکام ، قهرمانی بی آرام ” نادر شاه را کُرد می داند.

روانشاد دکتر جمشید صداقت کیش : در مصاحبه خوذ اعلام کرده بود که گروهی از کردان ابیورد در زمان نادرشاه جهت امور نظامی به استان فارس منتقل شده اند . و آقای توحدی مدارک محکمی در باره کُرد بودن نادرشاه دارد.  ایشان در ادامه مصاحبه خود گفته : کاش من هم یک کرد بودم( ر.ک به وبلاگ کُردان شیراز)

۱۶- اسناد قطعی در مورد کُرد بودن نادر شاه افشار

۱- محمد کاظم که نویسنده تاریخ نادر شاه است در کتاب عالم آرای نادری مینویسد : “‌صاحبقران ( نادر) با گروهی از طوایف اکراد که با آن ” خونی ” بوده اند ( به منزل فتحعلی خان ) رسید و گفت : ای خان تو محبوس پادشاهی ” ( عالم آرای نادری – جلد ۱ ص ۶۶-به تصیح دکتر ریاحی )

۲- میرزا حبیب الله مستوفی که در دربار ملک محمد سیستانی حضور داشته است , در مورد نژاد نادراین چنین میگوید : ( نادر صاحبقران – کلیم الله توحدی – ص ۲۱۰)

زبانش به اکراد چون هست یک         ز اکراد آید برایش کمک

۳- آرتین طنبوری که همراه ” مصطفی پادشاه “سفیرعثمانی در سال ۱۱۴۸قمری پس از تاج گذاری نادر شاه به ایران آمده و به هنگام محاصره ی قندهار در سال ۱۱۴۹ به حضور نادر ، باریافته است . از قول پسر عموی نادر شاه مینویسد : ” تهما سبقلی خان “( نادر شاه)عمو زاده ای داشت که تقریبا همسال خود او بود ما از این عمو زاده خواستیم جریان شاه شدن “نادر شاه “را برای ما تعریف کند و او گفت : ” در اصل تهما سبقلی از کلات و از نژاد کردهای «دیار بکر»(کردستان ترکیه) است ” که شاه عباس آنها را از عثمانی به کلات فرستاد( سفارتخانه های ایران –دکتر ریاحی به قول کتاب “در رکاب نادر شاه “تاریخ تهماسبقلی خان –آروتین طنبوری –ص۱۴۶)

این سه سند پایانی بر فرضیه ترک بودن نادرشاه خط بطلان میکشد. باید خاطر نشان کنم که تمامی اسناد این مقاله ، بر گرفته از پژوهش های استاد کلیم الله توحدی پژوهشگر نامی کشورمان در دو کتاب حرکت تاریخی کُرد به خراسان و نادر صاحبقران می باشد. و نگارنده قسمت تحلیل ها و گرد آوری موضوع را خدمت شما ارائه داده ام. ضمن اینکه در کتاب نادر صاحبقران مدارک و اسناد بسیار واضحی در مورد کُرد بودن نادرشاه ارائه شده است که از حوصله این مقاله خارج بود.

اما اکنون هم وطن و هم زبان گرامی نادرشاه افشار سالهاست در خاک آرمیده است و ما ایرانیان از هر نژاد و زبانی باید به گسترش فرهنگ و ادبیات ایرانی همت بگاریم.کم نیستند ترکان نجیب خراسانی که هم دوش کردان نژاده ایران زمین و در رکاب نادرشاه افشار جنگیده اند. و بدانیم که ایران ،« فارسِستان » نیست ، بلکه به تمام نژادهای ایرانی تعلق دارد.غنای دیگر فرهنگ های ایرانی، غنای فرهنگ ایرانِ عزیزمان است.وظیفه شما هم زبان کُرد من که ریشه در غنی ترین اصالت آریایی داری ،این است که اکنون  در آفرینش ادبیات کُردی و تقویت خط لاتین کُردی که در طی ۸۰ سال اخیر هزاران کتاب با این خط نوشته شده است، همت بگماری ، تا در مقابل آیندگان سرافکنده نباشیم. روزها از پی یکدیگر می گذرد و……..

Lo bivirê fek çepelê fek fere

Her çi dexwazî bikî  ، lêxin were

We şaxê şkestê xwe razî bikî

We cilley min çi dexwazî bikî

پرسش پایانی نگارنده از شما این است : آیا میدانید اگر با فرزندان خویش به زبان شیرین ،کهن و قدرتمند کردی کرمانجی سخن بگویید ،بزرگترین خدمت را در پاس داشتن فرهنگ و زبان اصیل ایرانی کرده اید؟

کتاب نادر صاحبقران نوشته استاد کلیم الله توحدی بسیار کمیاب است ولی می توانید آنرا از انتشارات ژیار در سنندج تهیه کنید. تلفن این انتشارات         ۲۲۲۶۷۸۷-۰۸۷۱     می باشد.

سرافراز و کُردآریایی باشید



تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 1:33 | نویسنده : فرشید خان

نادر شاه

نادر

نادر شاه افشار نام وی نادرقلی ملقب به تهماسب‌قلی خان و نادر شاه از ایل افشار خراسان بود که به پادشاهی ایران رسید و بنیانگذار دودمان افشاریه شد. ایل افشار از ایلات ترکمان است. او دوازده سال (از ۱۱۱۴ تا ۱۱۲۶) بر ایران حکومت کرد. پایتخت وی شهر مشهد بود. سخنان زیر از کتاب نادر شاه اثر نویسنده انگلیسی (معاصر نادر) به نادر شاه نسبت داده شده است.

  • «میدان جنگ می‌تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند.»
  • «سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته‌ام .»
  • «تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم.»
  • «باید راهی جست. در تاریکی شب‌های عصیان‌زده سرزمینم، همیشه به دنبال نوری بودم، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی‌توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست. تو می‌توانی. این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می‌زند، تو می‌توانی جراحت‌ها را التیام بخشی و این‌گونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ.»
  • «از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی‌منشی جوانان واهمه داشت. جوانی که از آرمان‌های بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.»
  • «اگر جانبازی جوانان ایران نباشد، نیروی ده‌ها نادر هم به جایی نخواهد رسید.»
  • «خردمندان و دانشمندان سرزمینم، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسل‌های آینده با شما، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد، دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود.»
  • «وقتی پا در رکاب اسب می‌نهی بر بال تاریخ سوار شده‌ای شمشیر و عمل تو ماندگار می‌شود چون هزاران فرزند به‌دنیانیامده این سرزمین آزادی‌شان را از بازوان و اندیشه ما می‌خواهند. پس با عمل خود می‌آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی‌تفاوت نبوده‌اند و آنان خواهند آموخت آزادی‌شان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند.»
  • «هر سربازی که بر زمین می‌افتد و روح‌اش به آسمان پر می‌کشد نادر می‌میرد و به گور سیاه می‌رود نادر به آسمان نمی‌رود، نادر آسمان را برای سربازانش می‌خواهد و خود بدبختی و سیاهی را، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می‌خرد. پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می‌آورد و مرا بی‌محابا به قلب سپاه دشمن می‌راند.»
  • «شاهنامه فردوسی خردمند، راهنمای من در طول زندگی بوده است.»
  • «فتح هند افتخاری نبود. برای من دستگیری متجاوزان و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر به‌دنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می‌گرفتم؛ که آن‌هم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود.»
  • «کمربند سلطنت، نشان نوکری برای سرزمینم است. نادرها بسیار آمده‌اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد. این آرزوی همه عمرم بوده است.»
  • «هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه‌ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است. سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است.»
  • «لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم.
  • «برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی‌کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می‌آورم.»
  • «گاهی سکوتم، دشمن را فرسنگ‌ها از مرزهای خودش نیز به عقب می‌نشاند.»
  • «کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخ‌های فروریخته به قصد انتقام بیرون می‌آیند. انتقام از خراب‌کننده و ندایی از درونم می‌گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم.»

دربارۀ او

  • «نادرشاه در هنگام اقامت خود در قزوین سوگند یاد کرد که بر طبق قوانین گذشتگان سلطنت کند و ایرانیان را از تجاوزات دشمنان محفوظ دارد.»
  • «نادر به سفیر روسیه دستور داد که شهرهای دربند، باکو، شروان، اران، ایروان، رشت، گیلان و همه مناطق قفقاز را که پتر کبیر به تصرف خود در آورده بود و همچنین تاتارهای کوهستانی داغستان را که به زیر سلطه خود برده بود را به ایران بازگردانند. نادر با غرور تمام اظهار داشت اگر روس‌ها از مرزهای ما عقب‌نشینی نکنند خود جارویی به دست می‌گیرد و همه آن‌ها را از آن مناطق بیرون خواهد ریخت.»
  • «نادر در مراسم مذهبی مردم این‌گونه سخن می‌گفت: ای مردم چرا به جای یاری خواستن از امام علی از خداوند یاری نمی‌گیرید؟»
  • «در جنگ‌های نادر شاه افشار با امپراتوری عثمانی، ترکان به محض آنکه با سپاه نادر وارد نبرد می‌شدند شجاعت و دلیری خود را از دست می‌دادند.»
  • «نادر تصمیمی اتخاذ کرد که از این پس ایرانیان آزاد خواهند بود بدون مانع به زیارت مکه معظمه بروند و از سایر اماکن مذهبی در کشورهای عربی بازدید کنند و هیچ مالیات و گمرکی نپردازند.»
  • «نادر به پادشاه هند چنین سفارش کرد: در مورد انتخاب بزرگان کشور دقت کنید و کسانی را که نیرنگ‌کار، جاه‌طلب و خودخواه هستند به حضورتان راه ندهید».
  • «نادر پس از پس‌گیری بلوچستان پاکستان و افغانستان و سمرقند و بخارا و خوارزم در ازبکستان و ترکمنستان امروزی به مقامات ترکان عثمانی نامه نوشت و شهرهای به تصرف درآمده ایرانیان را درخواست و اصرار ورزید ایران بایستی به مرزهای صفویه باز گردد.»
  • «نادر برروی سکه‌هایش چنین حک کرده بود:


سکه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان»
و بر مهر سلطنتیش چنین:
نگین دولت و دین رفته بود چون از جا به نام نادر ایران قرار داد خدا»

  • «نامه نادر به والی عراق: پاشای بغداد بداند که زیارت عتبات در عراق حق مسلم ماست و ما استرداد اسیران ایرانی را که در جنگ به اسارت شما در آمده‌اند را خواهانیم. از آنجا که خون هم‌میهنان ما هنوز خشک نشده‌است باید از شما انتقام بگیریم و از خون اتباع سلطان به همان اندازه که خون ایرانیان را ریخته‌اید بریزیم. از این جهت این نامه را ارسال می‌کنیم تا بدانید که ما ناگهانی و غیر انسانی به شما حمله نخواهیم کرد.»



تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 1:29 | نویسنده : فرشید خان
نگاهی به پیشنیه کردستان و آذربایجان در گسترش ادیان الهی
برای کسانی که علاقه دارند و اقلیم کهن کردستان و آذربایجان بخصوص بخش غربی آن را از دید رشد و نمو و نشر ادیان الهی مورد بررسی قرار بدهند خیلی جالب می باشد که بدواً کلیسای تاریخی شهر ارومیه و آثار موجود در آن را مورد توجه قرار بدهیم
 برای کسانی که علاقه دارند و اقلیم کهن کردستان و آذربایجان بخصوص بخش غربی آن را از دید رشد و نمو و نشر ادیان الهی مورد بررسی قرار بدهند خیلی جالب می باشد که بدواً کلیسای تاریخی شهر ارومیه و آثار موجود در آن را مورد توجه قرار بدهیم زیرا مطابق مستندات تاریخی و مذهبی، این محل بدواً آتشکده عظیم "زرد و شتره" و مکان آتش مقدس بوده لاکن با نزدیک شدن تولد حضرت مسیح (ع) مغان ساکن در آن با محاسبات ریاضی و فلکیات و نجوم از طریق مشاهده ستاره ای در بیت المقدس به تولد حضرت عیسی روح الله علیه السلام واقف شده و سه نفر از مغان با برداشتن هدایای گرانبها عازم سرزمین قدس و بیت اللحم می شوند تا هدایای خود را به حضرت مریم باکره سلام الله علیها تقدیم و تولد این پیامبر روحانی را تبریک بگویند و این موضوع ثابت می کند که کلیسای ارومیه قبل از تولد حضرت مسیح علیه السلام وجود داشته است و بعد بنای باستانی قره کلیسا در حوالی مادکوه می باشد که بنای آن در فهرست آثار جهانی به ثبت رسیده است و بر جای ماندن اماکنی از این دست ثابت می کند که ملت ایران و طوایف کُرد و آذری پیوسته به آزادی دین و مذهب معتقد بوده و از اماکن مقدس و عبادتگاه ادیان حراست کرده اند و وجود آنها در این روزگار مؤید این نظریه است.
همانگونه بر پای ماندن آتشکده عظیم آذر گشنسب در حوالی تکاب با نام تخت سلیمان و بر پای ماندن دهها دیر و کلیسا و صومعه از ارومیه تا دهوک و شنگال و میرگه سور و استان بهدینان و زندگی آرام و آسوده پیروان دین مسیحی در عنکاوه واقع در حومه اربیل و شهر شقلاوه و سلیمانیه و حتی پوشیدن لباس کُردی و تکلم به زبان کُردی و جنگیدن در صف پیشمرگان کرد بر ضد رژیم منفور بعثی صدامی و دادن چندین شهید و جانباز و همانطور آزادی پیروان کیش ایزدی و رونق روز به روز مرکز دینی لالش و پیروان مندائی یا سابئیه که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز این کیش صابئیه که خود را اُمت حضرت یحیی(ع) نبی می دانند و در کناره ها کارون و شوشتر و رود زاب کبیر زندگی می کنند و یارسانها و شبکها و علوی ها بر علاقه وافر مردم کردستان و آذربایجان و خوزستان به حرمت ادیان قدیمی و حفظ آثار قدیمی معابد و کلیسا و کنیسه و آتشکده و جم خانه های یارسان تاکید دارد، اما با نگاهی به کتاب مقدس شامل عهد عتیق و عهد جدید و به خصوص سفر پیدایش و کتب انبیاء و از جمله کتابهای یوشع و حزقیال و ناحوم نبی و دانیال و... ئه‌ستێر و مروخای ناگهان خود را در مقابل بخشی از تاریخ ایران شامل فتح بابل توسط کورش کبیر و فتح نینوا مقر آشوریها توسط هووخشتره ی مادی و انهدام قلعه ی زیویه توسط سارگون دوم پادشاه فاتح آشوری و بسیاری حوادث دیگر مشاهده می کنیم به خصوص در صفحه 1197 در باب حزقیال نبی به فرود هلی کوپتر یا سفینه ای مانند بشقاب پرنده در کنار نهر خابور واقع در حوالی دیاربکر یا آمید تاکید دارد و حزقیال نبی در بحث رسالت خود راجع به مکالمه با خداوند که سوار بر سفینه به سواحل رود خابور آمده برای امت خود و دیگر ملل صحبت می کند.
بدیهی است در آثار سه هزار سال پیش کشور عزیزمان ایران در پاسارگاد و تخت جمشید و کوه رحمت با پیکر انسان بالدار برمی خوریم که در پاسارگاد کورش کبیر را با بالها و تاج عظیم بر سنگ نقر کرده اند اما در دیگر نقرش که در بیستون و بالای سر کتبیه داریوش نقر شده و درقز قاپان سلیمانیه و طاق بستان کرمانشاه و غیره وجود دارد پیکر سروش یا فره وهر= فره بهره= صاحب بهره فراوان برمی خوریم که امروزه بصورت زیبا در کارخانه ها تولید و بر گردن جوانان یا دکور منازل مشاهده می شود.
اگر سروش یا فره وهر را با قرآن کریم مطابقت بدهیم حضرت جبرئیل امین علیه السلام که فرشته وحی و بیان سروش و آورنده پیام خداست تداعی معانی می شود و بر متفکران شکی نمی ماند که هزاران سال پیش رابطه بین کرات آسمانی و زمین برقرار بوده است اکنون چند سطر از کتاب حزقیان نبی را ملاحظه بفرمایید که در صفحه 1197 عهد عتیق چاپ شده است.
در سال پنجم آن ماه که سال پنجم اسیری یهویاکین پادشاه بود، کلام یهو بر حزقیال بن بوزی کاهن نزد نهر خابور در زمین کلدانیان نازل شد و دست خداوند آنجا بر او بود، پس نگریستم اینک باد شدیدی از طرف شمال برمی آمد و ابری عظیم و آتش جهنده و درخشندگی گرداگردش و از میانش یعنی از میان آتش مثل منظر برنج تابان بود و از میانش شیهه چهار حیوان پدید آمد و نمایش ایشان این بود که شبیه انسان بودند هر یک از آنها چهار رو داشت و هر یک از آنها چهار بال داشتند  و پایهای آنها یا پایهای مستقیم و کف پای آنها مانند کف پای گوساله بود و مثل منظر برنجی صیقل و درخشان بود  و زیر بالهای آنها از چهار طرف آنها دستهای انسان بود و آن چهار رویها و بالهای خود را چنین داشتند  و بالهای آنها به یکدیگر پیوسته بود و چون می رفتند روبرنمی تافتند بلکه هر یک به راه مستقیم خود می رفت و هر جایی که روح می رفت آنها نیز می رفتند در صفحه 1198 روشنتر می گوید... و صورت چرخها و صنعت آنها مثل منظر زبرجد بود و آن جهاز یک شباهت داشتند و صورت و صفت آنها مثل چرخ در میان چرخ بود و چون آنها می رفتند بر چهار جانب خود می رفتند و در حین رفتن به هیچ طرف میل نمی کردند. و فلکه های آنها بلند و مهیب بود و فلکه های آن چهار از هر طرف از چشمها پر بود، و چون می رفتند و از زمین بلند می شدند آن چرخها نیز با آن بلند می شدند.
در باب دوم صفحه 1999 می گوید... که مرا گفت ای پسر انسان بر پایهای خود بایست تا با تو سخن بگویم  و چون این را گفت... روح داخل من شده مرا بر پایهایم برپا نمود و او را که با من تکلم می کرد شنیدم.
در صفحه 1300 می نویسد... آنگاه روح مرا برداشت و برد و با تلخی در حرارت روح خود رفتم و دست خداوند بر من سنگین می بود. پس به تل أبیب نزد اسیرانی که نزد نهر خابور ساکن بودند رسیدم و در مکانی که ایشان نشسته بودند در آنجا به میان ایشان هفت روز متعجر نشستم. پس از هفت روز کلام خداوند بر من نازل شده و گفت. ای پسر انسان تو را برای خاندان اسرائیل دیده بان ساختم پس کلام را از دهان من بشنو و ایشان را از جانب من تهدید کن.
در باب دهم صفحه 1309 مشخصات بیشتری از سفینه فضایی به دست می دهد و می نویسد ... پس نگریستم و اینک بر فلکی که بالای سر کروبیان بود چیزی مثل سنگ یاقوت کبود و مثل نمایش تخت بر  آنها ظاهر شد  و آن مرد را که به کتان مُلبس بود خطاب کرده و گفت در میان چرخها در زیر کروبیان برو و دستهای خود را از اخگرهای آتشی که در میان کروبیان است پر کن و بر شهر بپاش و او در نظر من داخل شد... درباره شکل سفینه می نویسد و هر یک را چهار روی بود. روی اول چون کروبی. روی دوم چون روی انسان روی سوم چون روی یک شیر و روی چهارم چون روی عقاب بود  پس کروبیان صعود کردند و این همان سفینه بود که در کنار نهر خابور دیده بودم.
آنچه در کتب مقدس قابل توجه است کلاً پیمان شکنی بنی اسرائیل با یهوه است و خداوند هر بار انبیاء را خطاب قرار داده و می فرماید ای پسر انسان، من تمام احکام را به مشایخ بنی اسرائیل ابلاغ کردم اما آنان هر بار بتهای خود را درون قلب خود جای داده و به فرامین من توجه نکردند لذا غضب خود را بر آنها نازل و در سرزمین بابل به بند اسارت کشیدم تا سرانجام بر آنها داوری نمایم و ای پسر انسان ... خاندان اسرائیل را خطاب کرده و به ایشان بگو خداوند یهوه چنین می فرماید در این دفعه نیز پدران شما خیانت کرده و کفر ورزیدند.
موضوع جالت در عهد عتیق اطلاعات جامع درباره بنای شهر بیت المقدس و حدود اربعه آن و طول و عرض تالارها و اطاقها و رواقها می باشد سپس در صفحه 1389 در کتاب حضرت دانیال علیه السلام نام آلات موسیقی که در 30 سده پیش رایج بوده و در خاورمیانه نواخته می شده ذکر گردیده است از جمله در باب سوم کتاب دانیال مرقوم است که نبوکد نصر پادشاه بابل تمثالی از طلا ساخته و در بابل برپا داشته بود سپس دستور داد تا رسولان و سفرا و نمایندگان اقوام برای مشاهده این پیکره ی عظیم زرین و تبرک آن به بابل بیایند. واضح است می خواسته سفراء اقوام و ملل بنام تبرک این هیکل زرین هدایا و ارمغانهای خود را که لابد جواهرات ناب بوده تقدیم بدارند که مخارج او تا حدی جبران شود. در بحث تبرک تمثال بابل درج است که... چو آواز کرنا و سرنا و عود و بربط و سنتور و کمانچه و هر قسم آلات موسیقی را که بشنوید همه ی قومها برو افتاده و تمثال طلایی نبوکد نصر را سجده نمایند اما در آن میان حضرت دانیال و پیروان او از سجده بر تمثال مذکور خودداری می نمایند و فوری جاسوسان موضوع را به سلطان جبار خبر دادند که دانیال و همراهان از دستور تو سرپیچی کرده و می گویند جز خدای توانا، هیچ هیکل و تمثالی را سجده نخواهند کرد. البته شرح این وقایع طولانی است و فیلمهای سینمایی و کتابهای عدیده درباره این دوران منتشر شده است لاکن قصد نگارنده در این مقاله اجمالی یادآوری این مهم بود که صنایع فضایی و پیکرسازی و آلات موسیقی هزاران سال است در جهان رایج بوده و آنچه امروز برای بشریت باقیمانده عجایب هفتگانه بود که تنها ابوالهول و اهرام مصر و مقداری از معبد آپولون در یونان از آن باقیمانده است لاکن ارتباط بین کرات دیگر و کره زمین به خوبی مشهود است و محققین می گویند معنی لغوی شهر قاهره در مصر (مریخ) است و اهرام ثلاثه درست در نقطه مقابل ستاره مریخ احداث شده و انجام این امر با محاسبات مهندسی و ستاره شناسی و نجوم به وقوع پیوسته و وجود هیکلهای موجود در مقابر فرعونهای مصر مانند انسان با کله ی حیوانات حتی اگر ماسک هم بوده باشد نمی تواند واقعیت نداشته باشد و شاید در آن ماسک موادی برای تنفس موجود فضایی در زمین موجود بوده همانطور نقوش عدیده فره وهر ایرانی بنام سروش یا فرشته آورنده پیامهای اهورامزدا که بعداً در مقام حضرت جبرئیل در غار حرا بر پیامبر نور و رحمت(ص) نازل شد ثابت کننده وجود افلاک و تمدنهای عدیده است که کلاً مخلوق خدای واحد و ارحم الراحمین است که می فرماید اوست خدایی که زمین و آسمانها را آفرید و باران را نازل کرد تا اشجار برویند و دریاها خروشان شوند و اینکه بسیاری از معابد و پرستشگاهها در کردستان و آذربایجان از اورفه تاوان و دیاربکر و ماردین و حصن کیف و اورمیه و زاخو و دهوک و شنگال و آمید و کرمانشاه و خطه زاگرس واقع و مورد احترام ساکنان میزوپوتامیا به ویژه ایرانیان بوده و هستند جای تحقیق و کنکاش دارد. توضیح اینکه کیف یا کهف که در قرآن کریم آمده یک واژه کُردی به معنی کوه است که در کردستان به جبال می گویند کێو- کێف و ...



تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 1:28 | نویسنده : فرشید خان
الماس خان کندوله ای حماسه سرا و سرهنگ کُرد در اردوی نادرشاه افشار
الماس خان فردی باسواد و صاحب ذوق و اندیشه بوده و آثاری مکتوب از خود بر جای نهاده است که یکی از آنها (نادرنامه) می باشد. الماس خان در جنگ بین نادرشاه و لشکر عثمانی به فرماندهی توپال پاشا در قلعه کرکوک فرماندهی فوج کردستان را به عهده داشت.

 در تاریخ این کُهن بوم و بر سردارانی ظهور کرده اند که در اندک مدت و با اندک امکانات و فقط با اتکاء به نیروی لایزال الهی و غیرت و شرف و کرامت ایرانیت و عِرق و غرور ملی پشت قدرتمندان و زورگویان و سلاطین جهان و ایادی آنان را به خاک مالیده و سپس سرمست از باده ی پیروزی به مام میهن بازگشته ند تا به اوضاع داخلی سر و سامانی داده و از میمنه تا میسره را اصلاح و به رتق و فتق امور بپردازند، لاکن دریغ و درد که با دسیسه سیاسیون بی وطن و جاه طلب داخلی و به مصداق کرم از خود درخت است ناباورانه قربانی تیغ خیانت و ناجوانمردی و ناسپاسی نزدیکترین کسان و نزدیکان خود شده اند که نمونه بارز آن نادر دوران است. سرداری که مُهرش مظهر لطف الهی بود اما با جاه طلبی ولیعهد و جانشینی خود و با خیانت سردار محمد حسین خان قاجار تمام افتخارات او با قتل عام دودمان صفوی و سر بریدن نوباوگان این خاندان در سبزوار که محل تبعید پادشاه مخلوع و خاندان او بود پایمال شد.

شوخی بردار نیست، نادرشاه که سلطان و ارتش عثمانی مقتدر را با سیاست خاص خود و اتحاد تمام طوایف و عشایر و دودمانهای ایرانی مطیع و رام ساخته و روسیه و قیصرش را از گیلان و شمال ایران رانده و قلعه هرات و جلال آباد و رکن آباد و قندهار را تسخیر و با افروختن آتش بر کوهان صدها نفر شتر کوه پیکر ارتش عظیم هندوستان را تار و مار کرد و تمام خزاین و الماسها و تخت ها و تاج های زمردنشان و انبوه خزائن عقیق و عاج و یاقوت و احجار کریمه را به خزائن سلطنتی ایران انتقال داد و علیرغم شکست و ناکامی اولیه در جنگ کرکوک و سردار توپال پاشا، در پیکار دوم سر خونین و بریده توپال را هم به زیر سم اسپ خود مشاهده کرد، در یک توطئه خانوادگی ناشی از شایعه و خبر دروغ سیاسیون آن روزگار و در هنگامی که قصد داشت قلعه کلات و قصر خورشید را آراسته و دوران بازنشستگی را در آرامش کشور پهناورش به سر ببرد، در سپیده صبح با تیغهای آخته دو سردار هم تبار خودش از ایل افشار، به شهادت رسید.

آری او در جبهه و در داخل خیمه اش بود و بی گمان از شهیدان راه استقلال و آزادی ایران زمین است و او را باید با کوروش، خشایارشاه، داریوش، اردشیر، انوشیروان، یعقوب لیث صفاری، شاه اسماعیل سامانی، شاه اسماعیل و شاه عباس صفوی در یک ردیف قرار داد چرا که اردشیر گفت: اینکه که من به پا خواسته ام دویست و چهل تن مدعی کدخدایی و شهریاری ایران زمین هستند و من باید اینان را متحد سازم.

اکنون اگر به دقت به چکامه ای بازمانده از سرهنگ ارتش نادرشاه به نام سرهنگ الماس خان کندوله‌ای نگاه کنیم همان گفته ی اردشیر را خواهیم شنید آنهم با ذکر اسامی قبایل همراه نادر.

بدیهی است درباره سرهنگ باید عرض کنم وی متولد روستای کندوله واقع در نزدیکی کرمانشاه است. در این شهر و پیرامون آن از قدیم الأیام قبایل کلهر و زنگنه و سنگاوی یا سنجابی و جاف و نانکلی و ... زندگی می کنند.

مرحوم الماس خان به سال 1118 میلادی در همان روستا متولد و سال 1191 در سن 73 سالگی وفات کرد. الماس خان در ارتش نادرشاه به سرعت ترقی کرد و به درجه سرهنگی نایل گردید. او فردی باسواد و صاحب ذوق و اندیشه بوده و آثاری مکتوب از خود بر جای نهاده است که یکی از آنها (نادرنامه) می باشد. جالب است که الماس خان در جنگ بین نادرشاه و لشکر عثمانی به فرماندهی توپال پاشا در قلعه کرکوک فرماندهی فوج کردستان را به عهده داشت و در واقع وی با اردوی خود از جانب والی اردلان به یاری ارتش نادری شتافته بود اما از بخت بدش به هنگامی که در نزدیکی نادرشاه می جنگید مشاهده کرد که سلطان از اسب بر زمین افتاد و با این واقعه گمان کرد که نادر شهید شده است و عجولانه اقدام به ترک جبهه نمود. هر چند که یاران نادرشاه فوری مرکب یدک آوردند و او دوباره بر اسب سوار شد اما الماس خان و سپاه کردستان علیرغم فرار از جبهه ی کرکوک خبر قتل نادر را می دادند. در این نبرد اولیه که با شکست نادر مواجه شد لشکر ایران عقب نشینی کرد و سلطان در صدد مجازات سرداران خاطی برآمد و دستور داد الماس خان را آوردند. طبق روال دادگاهی های صحرایی در اینگونه مواقع حکم نادر غالباً اعدام فرماند بوده، اما چون الماس خان در آن موقع جوان و خوش هیکل و نیز دانشمند و شاعر و خوشنویس بوده، به اخته نمودن او قناعت کرد. به دستور نادرشاه و به جرم فرار از جبهه جنگ و شایعه پراکنی علیه حکومت، به حالی رقت بار و در عنفوان نوجوانی وی را اخته کردند در حالیکه قبلاً دارای عیال و دو اولاد دختر بود اما این کار موجب نفرت طرفین نشد زیرا هم نادر را به حال او رحم آمده و کندوله و پیرامونش را تیول مخارج سرهنگ قرارداد و او هم در کندوله به تألیف و تحقیق پرداخته و به قراری که یکی از نوادگان دختری وی گفته است علاوه بر کتاب نادرنامه بیش از از بیست جلد کتاب به زبانهای فارسی و کردی کلهری از وی باقیمانده و نسخاتی از آنها به دست خادمین و ادبای فرهنگ کُرد اساتید بزرگوار صدیق صفی زاده و کلیم الله توحدی رسیده و انشاءالله به زیور طبع آراسته خواهند شد.

اینک نمونه ای از منظومه نادرنامه که در آن اتحاد قبایل و عشایر کردستان و اقوام ایرانی به طور شگفت آوری قید گردیده که بی گمان از رموز پیروزی ارتش نادر در جنگهای کشور و جهانگشایی بوده است.

ئــه‌ی جانب نادر جــوشــا عــه‌زم کـــیــن

ســـوار بـی ســالار ســـولـــه‌یمان نــگین

جـــوشــــا خــــروشــا، وه‌ بـــی مــــودارا

یــــا ســـاڵ قــــوشـــون، کێشـــانه‌ سارا

دانــــه‌ کــــه‌ڕنــــا، خـــێزا ســوپــا و سان

چــــه‌ند فـــه‌وج جـــه‌نگی ئامــانه‌ مه‌یدان

ده‌ســته ‌ده‌سـته‌ کرد تیپـان تیـپ وه‌ تیـپ

هـه‌ر تیپی چـون ته‌ق تیپ ئه‌و ده‌نگ زیپ

تیــپێ ژه هــه‌وشار تیپـێ ژه قـه‌جـه‌ر

تیپــێ ژه ئـه‌فــغان شوورشـه‌ڕ لــه‌ سه‌ر

تیــپێ ژه ئـــوزبــه‌ک تیـــپێ ژه قـــه‌ڵماخ

تـــیپـێ ج- گـــورجــی  تیـپــی ژ قـــازاخ

تــیپـێ ژه تــه‌کــه‌ تـــیپــێ تـــورکــمــان

تـــیپــی ژه یـه‌مــووت تـــیپــی کــۆکـــلان

تیــپی ژه فــارســی تــیپـــێ عــێــراقــی

تیــــپی ژه مــوکــری تــیپـی مـــامـــه‌وی

تیــپــی ژه بـــلـــووچ تــیــپـــێ ژه لــاری

تـــیپــێ خـــۆراســان کۆی سه‌بزه‌واری

تـــیپی ژه فــه‌یلی تـیــپی ژه وه‌رمزیــاری

تــیپــی ژه مــه‌ردان کــۆی بـــه‌خــتیاری

تــیــپی ســـیستــانی تــیپێ کـابــلی

تــیـپــێ زه‌نــگــه‌نــه‌ تــیــپــی زابــلی

تــیــپــێ ســمــنانـی تــیپی دامغانی

تــیــپـێ ژه مــه‌ردان مــــازه‌نــــدرانـــی

تـــیپـێ بــوخــارا تــیپـــێ ژه بــه‌لــخی

تیپی سه‌مه‌رقه‌ند به‌ توندی و ته‌لخی

تــیپـێ قــۆچــانی تــیپــێ کــه‌لاتـــی

تــیپــێ مــه‌شـهه‌دی تــیپی هه‌راتی

تــیپـێ بــه‌نــده‌ری تــیـپـی بـێ وازی

تـیـپـی شـکاک و تــیــپـی شـیــرازی

تــیـپـی شـه‌مـاخـی تیپی شیروانــی

تــیـپـی تــفـلـیسی تـیـپـی ئـیروانـی

تــیـپـی ئـه‌رده‌ڵـان تـیـپـێ هه‌ورامـی

تـیـپـی ئـیـنـاخـی مــه‌ردانــی نـامـی

تــیپـی بـراخـــۆی تــیــپــی زێــباری

تــیــپــی پــازوکی تــیپی شاهیــاری

تــیــپــی ژه زازا تــیـــــپ ژه گــــــۆران

تـــیــپـی زه‌نــدییـــه‌ وه‌ک باو بــۆران

تـــیــپــی ئــوسانــلو تیپی باچــوانلو

تــیــپــی بــالـــکانلو تیــپی پیچرانلو

به‌ زه‌ربه‌ و به‌ تیپ به‌ بلوک و سه‌ف

سه‌ف‌سه‌ف سان دریا له‌ سارای نه‌جه‌ف

ده‌سته‌ ده‌سته‌ کرد تــیــپ قوچاخان

پــاڵ بــه‌یــداخــان بـــی بــه‌ چراخان

از آثار مرحوم سرهنگ الماس خان کندوله که توسط بازمانده دختری او به نام سرتیپ حشمت خان امیری ارائه شده است می توان از خورشید و خرامان و هفت لشکر و نادرنامه نام ببریم. با توجه به اینکه آرامگاه این سردار و حماسه سرا و دانشمند کُرد ایرانی در گورستان کندوله در نزدیکی کرمانشاه قرار دارد حق داریم از ادارات کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و سازمان میراث فرهنگی گله مند بوده و از آنها بخواهیم حداقل با اعزام کارشناسان خودشان به این روستا و دیدار با وراث و بازماندگان وی اقدام بفرمایند تا آثار این منادی وحدت و محقق تاریخ و فرهنگ ایران در عصر درخشان فتوحات نادری جمع آوری و از نابودی و متفرقه شدن آنها جلوگیری، و در ضمن بر مزار او بنایی در حد تلفیق سپاهیگری و تاریخ و فرهنگ برای برجسته کردن خدمات سرداران و رزمندگان ایجاد گردد.

منابع:

1- تاریخ مشاهیر کُرد مرحوم بابا مردوخ روحانی جلد اول

2- مێژووی ویژه‌ی کوردی- صدیق صفی زاده بورکه ای جلد 2

3- نادر صاحبقرن (نادرشاه بر مبنای اسناد خطی) کلیم الله توحدی



تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 1:26 | نویسنده : فرشید خان

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار


نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران پس از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف به ایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را  بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند[حتی نادر درآنزمان دستور برگردان انجیل به فارسی را صادر کرد ] سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد …[برخی از مورخان ،اسیر بودن نادر و مادرش را در دست ازبکان بدون سندیت میدانند]

ایل افشار


اَفشار یا اوشار یکی از ایلهای بزرگی است که در زمان شاه اسماعیل صفوی همراه با شش ایل بزرگ از آناتولی عثمانی به ایران آمدند و پایه‌های سلسله صفوی را بنیاد گذاردند. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم مى‏شد: یکى قاسملو و دیگرى ارخلو یا قرخلو؛ نادر شاه افشار از شعبه اخیر بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در شمال آن سرزمین، در نواحى ابیورد و دره گز و باخرز تا حدود مرو مسکن داد؛ تا در برابر ازبکان و ترکمانان مهاجم سدى باشند. تعداد بسیاری از این ایلها در زمان شاه عباس اول در ایل شاهسون ادغام گشتند.

واژه افشار به معنی چابک و علاقه‌مند به شکار است. وازه افشار از ایل افشرانلو یا هفت شرانلو گرفته شده است که این ایل به همین نام هنوز در شمال خراسان زندگی می‌کنند. توتم و حیوان مقدس قبیله افشار در قدیم گونه‌ای از عقاب به نام تاوشائچیل بوده که اغلب شکار خرگوش می‌کند.

با تحقیقات اخیر ونشانه های بجا مانده مشخص شده که ایل افشار که تاکنون فکر می‌کردند ترک تبارند در حقیقت کرد تبار بوده وبه زبان کردی شمال یعنی کرمانجی صحبت می‌کرده اند ولی بدلیل اینکه زبان حاکم ان زمان ترکی بوده است ( برخلاف این زمان که فارسی زبان حاکم است دران هنگام در دربار ونامه نگاریها از زبان ترکی استفاده میشده است ) به اشتباه ترک نامیده شده اند. [1] بطور مثال زبان بازماندگان ایل افشار درحوالی درگز و باجگیران همچون ایلات شمال خراسان مثل زعفرانلو-شادلو کرمانجی میباشد وزبان ایل بزرگ افشار شرق ترکیه نیز کرمانجی است

·         زبان طایفه های ایل افشار درمنطقه صائین قلعه افشار ( شاهین دژ و تکاب فعلی ) در اذربایجان غربی مثل طایفه های شاقی شقاقی-شکاکی - شرانی- موصولانی موصلانلو- زاخورانی زعفرانلو - صربیانی نیز کرمانجی میباشد.

غذای محلی ایل افشار در منطقه افشار تکاب کله جوش (kələ josh) یا ماوکا نام دارد. لبنیات مصرفی افشاریها نوعی پنیر ریز بسیار خوشمزه ومقوی بنام شور است که همراه با کره محلی مصرف شده و فقط در این ناحیه ازایران یافت می‌شود.خوراک مخصوصی که موقع دندان در اوردن کودکان شیر خوار پخته و به انها داده می‌شود دَََََنَک (dənək) نام دارد که ازحبوباتی مثل نخود وماش درست می‌شودوسبب تقویت دندانهای نوزاد می‌شود.

لباس سنتی ایل افشار درمنطقه افشار تکاب همچون کرمانجهای ترکیه وخراسان میباشدکه تا چند سال پیش استفاده میشد. لباس مردانه شامل پیراهن سفید با دکمه هایی در کنار سینه بوده وشلوار مشکی با فاق خیلی بلند و دستاری بر سر بنام کلودستمال وشالی بدور کمر بوده است. لباس زنانه نیز دامنی تا زانو با چینهای بسیار زیاد و رنگارنگ با نواری مشکی یا سفید در زیر ان و جلیقه ای که به دو طرف ان

سکه های نقره ای وصل می‌شود ودستار سر منگوله دار و روبنده ای بنام پوشون میباشد. و روسری زنان نیز موخورونام دارد که ازنوارهای مشکی و قهوه ای تشکیل شده است وروی این روسری هم دستار سر قرارمیگیرد. کلاغی نیز نام نوعی سربند است.سلسله نیز که اززنجیری از سکه های نقره و قدیمی تشکیل شده از بالای سر تا زیر چانه بسته می‌شود. این پوشاک هنوزتوسط پیرمردان و پیرزنان این نواحی استفاده می‌شود.فرش افشار که از پشم گوسفند و رنگهای طبیعی بافته می‌شود شهرت جهانی داشته و به فرش اهنین معروف است.نقش ونگارهای این فرش و نیز گلیم افشار که در انهاشکل ماهی وقوچ ودیگر حیوانات دیده می‌شود در همه نقاط اسکان ایل افشار در ایران وترکیه و شمال عراق مشابه است. رقص محلی در مناطق ایل افشار با گرفتن دستهای یکدیگر وحرکات موزون انجام می‌شود.

[1]- در میان کردهای خلخال این امر هنوز حاکم است- بسیاری از این کردان که به زبان ترکی گفتگو میکنند، به اشتباه ترک قلمداد میشوند.ولی درحقیقت از کردانی هستند که به دستور نادر در سده هیجدهم میلادی از خراسان به خلخال کوچیدند.زیرا نادر میخواست دیواری بین تالشها و شاهسونها در شرق آذربایجان ایجاد نماید.و در این جور موارد نادر فقط به همشهریان خود اعتماد میکرد



تاريخ : شنبه 3 آبان1393 | 19:22 | نویسنده : فرشید خان
۱۴ اوت سال ۱۶۹۴ ـ درس دیگری که از تاریخ وطن باید گرفت: جعل وصیت شاه متوفی که نتیجه اش انحطاط ایران بود

سیصد و ۱۲ سال از زمانی می گذرد که وزیر اعظم ایران با تحریف مطلب (جعل آن) به وصیت شاه متوفی اعتنا نکرد، مصالح وطن و هموطنان را قربانی خود خواهی هایش ساخت، و سلطان حسین را که نه مدیر بود و نه مدبر به شاهی برگزید. صدر اعظم با این خیانت به امانت ( تحریف و جعل توصیه متوفی) باعث جنگ داخلی ایرانیان و انحطاط ایران شد. این تجربه تلخ باید درسی برای نسلهای ایرانی باشد.
شاه سلیمان صفوی که دارای هفت پسر بود پس از ۲۸ سال سلطنت درگذشته بود و پیش از آن، وصیت کرده بود: با این که سلطان حسین فرزند ارشد اوست، به دلیل حجب و کمرویی وعلاقه مندی اش به عزلت و تن آسایی، و عدم شایستگی برای اداره امور کشور و نداشتن تجربه در سیاست و تنظیم امورات ارتش، به مصلحت مملکت و ملت است که سلطان مرتضی پسر کوچکتر را شاه کنند ....، ولی وزیر اعظم و بیشتر درباریان که مادرانشان گرجستانی بودند!! به منظور رسیدن به مقاصد مادی خود و از دست ندادن قدرت، وصیت شاه متوفی را تحریف کردند و ۱۴ اوت سال ۱۶۹۴ اعلام داشتند که شاه سلیمان وصیت کرده که بزرگان کشور از میان سلطان حسین صلحجو و آرام و سلطان مرتضی سختگیر و رزمی یکی از انتخاب کنند و از آنجا که سلطان حسین بزرگتر و مردی حلیم است وی را انتخاب کرده ایم!.... «تاریخ» نشان می دهد که این انتخاب مغرضانه، کشور را در آستانه نابودی قرار داده بود که نادر آن را نجات داد.
ضعف شاه سلطان حسین و انتصابات نادرست او از جمله سپردن فرمانداری قندهار به یک گرجستانی که آشنا به آداب و رسوم و خلق و خوی ساکنان محل نبود باعث وقوع جنگ داخلی خونینی شد که به زوال صفویه انجامید. انتصاب گرگین خان گرجی به فرمانداری قندهار (به توصیه مقامات گرجستانی دربار) تنها به خاطر به اسلام گرویدن او و نوعی پاداش بود.
میر محمود قندهاری (غلیجانی یا غلیزایی) که با مختصر نیرویی در اکتبر سال ۱۷۱۳ میلادی اصفهان را تصرف کرد، قبلا دو بار کرمان را متصرف شده بود، یک بار در سال ۱۷۰۹ و بار دیگر در سال ۱۷۱۱ (دو سال بعد از آن) که بار اول، شهر کرمان به دست قندهاریهای میر محمود غارت شده بود.



تاريخ : شنبه 8 شهریور1393 | 12:44 | نویسنده : فرشید خان
 

کرد یعنی خروش کاوه

کرد یعنی نسیم پاوه

کرد یعنی فرزند آرش

کرد یعنی خون سیاوش

کرد یعنی نیزه بر ضحاک

کرد یعنی سوار بی باک

کرد یعنی نیای کوروش


کرد یعنی ندای زرتشت

کرد یعنی پناه فرهاد

کرد یعنی ناله و فریاد

کرد یعنی داد افریدون

کرد یعنی سینه ی پر خون

کرد یعنی شیر دالاهو

کرد یعنی هژبر شاهو

کرد یعنی شاه هورامان

کرد یعنی خروش سیروان

کرد یعنی سوار کلهر

کرد یعنی نگین و در

کرد یعنی بال قلاجه

کرد یعنی داغ حلبچه


کرد یعنی ناله شکینه

کرد یعنی آهی در سینه

کرد یعنی بابک خرم دین

کرد یعنی اهور زرین

کرد یعنی استوار چون کوه


کرد یعنی درفش شکوه

کرد یعنی فرزند ماد

کرد یعنی شیرین و فرهاد

کرد یعنی نام کردستان

کرد یعنی فرزند کردستـان

 

کرد یعنی آریو برزان

 

کرد یعنی مسلم مکران

 

کرد یعنی تاریخ ایران

 

کرد یعنی



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:55 | نویسنده : فرشید خان



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:54 | نویسنده : فرشید خان



تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 16:53 | نویسنده : فرشید خان

دودمان‌های دوران باستان



تاريخ : یکشنبه 22 تیر1393 | 12:31 | نویسنده : فرشید خان
حکایت سرزمین من2

نامه به سحر
  آنچه نوشته ام نمی دانم هذیان است یا شعر. خودم چرت می نامم. هرچه است،. مگر از قدیم نگفته ایم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و با عیبش گفتی، هنرش را نیز بگو
از قله دماوند هر هفت اقلیم ایران و یا اگر حال و هوایی عارفانه داشته باشی، هر هفت شهر عشق ایران پیداست: در روی تخته سنگی که نشسته ای، کافی است که نگاه کنی
اینجا چهار راه هنر عشق است و همیشه بازارِ  کلافِ تاریخ هزار نخ.
اینجا هفت شهر عشق است و شهر مثنوی هزار من و هفتاد و دو ملت.
و سرای ملتی است که از عمق تاریخ می آید و خود تاریخِ اعماق است.
در اینجاست که اگر گمنام باشی، واهمه ای از گم شدنت نیست و هیچ توفانی توان خاموش کردن فانوست را ندارد.
د راینجا است که هر شهر و دیاری فانوسِ دریاییِ خودش را دارد و هر لحظه که اراده کنی می توانی دل به دریا بزنی و توفان را مقهور امواج خاطره هایت کنی.
زمزمۀ  آبشارهای دلاور شوشتر را هرگز هوای خاموشی نیست، مگر قیامت قیامت کند و فلک را به بازی بگیرد و طرحی دگر اندازد.
نغمۀ شوشتر همان نغمه ای است که می توانی سوگند یاد کنی که به خدا داریوش هم آن را شنیده است و زمزمۀ مهیبی است که گوش ترا به گوش نیاکانت پیوند می زند. غرش از درون برخاسته ای است که به نرمی زمزمۀ لالایی مادر است.
تو از باغ عسلی می آیی که یک سرش در بروجرد و اشتران کوه است و سر دیگرش در قافلان کوه، یک سرش در دالانپِرِ ارومیه و آن سر دوشاخش در سهند و سبلان.
تو از کوره راه زمستانی زرتشت می آیی و از راه ابریشم.
راه پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک.
همراه سیمرغ.
از کنگاور و توس. با دین هزاران بوس.
«از لبی چون گل، گل آهن».
از نزد آرش.
از سمنگان.
بی رخش و با رخش.
از ابرکوهِ ابرقو.
از سوگ کشتار مزدکیان.
از پای زنجیر عدل انوشیروان.
از پای آن چنار.
از دشت مرغاب.
از سایه ی آن سرو صبور.
از دزفول و از پاوه.
از چاله هرز تاریخ.
از نزد کاوه.
تو از بیستون می آیی.
با صدای تیشۀ هزاران فرهاد.
و از سرزمین تک درختان بیشمار.
پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبرایران طنین خواهند داشت
بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند.
در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا  قلبِ جادوییِ تو!
زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد:
کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید.
چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!
 
ما جادویی بزرگ شده ایم و به جادوگری شهرۀ آفاقیم  و اگرهم هنوز د رخمِ هزار چمِ یک کوچه ایم، هفت شهر عشق را جسته ایم و هفت خوانِ سهمگین را پشت سرنهاده ایم و در هر خوان سر اژدهایِ چهل دست و پایی را بر سنگ کوفته ایم.
دل مباز!
اینجا دیگر دیر است که کسی را توان زدودن خاطره های ما باشد.
تهمورث دیوبند در فیروزکوه بیداراست هنوز.
و رخش نامیرای ما آمادۀ  مهیای بیدار کردن رستم ما!
تو جادو را در این خانه طلسم کرده ای و خود شهرۀ  آفاقی به جادوگری.
جادویِ پشت کندوانِ بلند بالا، باصدای زنگولۀ بز و بوی دوغ و دود.
جادوی دماوند و هزار مسجد وبینالود، و سهند وسبلان و آن یکی تفتان و هریرود.
امان! نگو از زاینده رود!
جادوی هامون و سیستان و دریاچه بختگان و پریان.
جادوی دشت ارژن و دشت کویر و صحرا ی لوت و زاینده رود.
و جادوی حیرت انگیز گردنۀ حیران، که اللهّ اکبر.
ماسوله کم نیست در این سرزمین، با لانه هایِ مرغانِ عاشقِ دریایی در کمر کوه ها و آن سوتر از ماسوله ها کم نیست مظهر قنات و لانه ی کفترهای چاهی. در دشت های منزوی.
جای جای این سرزمین رونق خود را دارد و جادوی خود را. حتی وقتی در دل زمستان، واحه های کویر به کشتی های یخشکنی می مانند که به برف نشسته اند، دودکش معصوم اجاق ها، چراغ دریایی های پریان صحرایی این سرزمین جادواند.
از مادرت بپرس!
 
سینه ات اگر همیشه ابریست، رنگین کمانی دارد به رنگ سبزو سفید و قرمز.
ترا ازتوفان چه باک با این رنگین کمان،
که توفان هر چه سهمگین تر، بانگ بیرقت کوبنده تر!
دلت به بزرگی ایران است و فراخ.
این پرچم، هم بر فراز طاق بستان و بیستون می لرزد و می لرزاند، هم بربام بلند گلدسته ها.
وهم در کوچه ها.
هم دردیاربکر و هم در قصر شیرین و در دست های رستم های فرخزاد
هم در چهار راه بهار و هم در ماکو، که غنچۀ تنگ دهان ایران است.
دیدن انقراض ابروانت محال است، با این همه پشتیبان.
دل بد مدار!
اینجا شعشعۀ همیشه جاودان مهر است و مهر بانی.
هرگز نپندار و نپذیر جز از این!
اینجا سرزمین شیهۀ اسب است و کاروان ها.
بی گمان در هیچ کجای جهان،  به اندازۀ  اینجا طنین شیهۀ اسب وبانگ جرس برنخواسته است. با بستن محمل ها.
در اینجا آرامِ جانانِ بیشماری دل ستانده اند و رخت بر بسته اند و با گام های سنگین اشتران دور شده اند و یاد سنگین خود را بر جای گذاشته اند و کاروان های بیشماری حتی اگر آهسته رانده اند، بالاخره رفته اند و چشمان یار، یار را با خود برده اند.
عادتی است غریب ما را به این هنجار.
از این است که ما عاشق کاروان مانده ایم!
و از این است که برای عشق از نخست آسان افتاده است مشکل ها.
از این است که ما به جاده که می افتیم، بی اختیار، اختیاراز دست می دهیم و به یاد اندوه های شیرینمان می افتیم.
از ایراست که راه های این سرزمین رادست کم نباید گرفت!
قهوه خانه ها ما را به سفر خاطره ها می برند.
در سرزمین ما این لفظ خاطره خیلی بارز است.
شاید در هیچ کجای دینا کسی به اندازۀ ما دلبستۀ  خاطره نباشد.
از این است این همه دلبستگی ما به عکس و عکس راه ها. راه های نخستین ما را اسبان تنیده اند با سم خود.
و چراغ های دریایی بیشمار ما را در کنار اسبریس ها پی افکنده اند پدران ما.
چراغ دریایی مسجد امیر چخماق در یزد.
و چراغان نجیب و خوش سوی ماهان. 
و چراغ دریایی کبوترخانه ها ی اصفهان.
چراغ دریایی دروازه قران.
و آن یکی چراغ تنهای میلِ ساوه و صدها چراغ دیگر تا پاوه.
کجا جهان سراغ دارد این همه چراغ دریایی را در کویر؟
اینجا سرزمین چراغان است.
این جا چراغ دریایی بزرگ جهان است و شاهِ چراغ .
باد شرطه را پایانی نیست، برای دیدار آشنا.
هر ورق شهر ما، ایرانشهر، کهنه دفتری است رنگ باخته، اما پر از معرفت روزگار.
در جای جای ایرانشهر هنوز می توانی صدای یک حرف و دو حرف بر زبان نهادن نیاکانت را بشنوی و نطق بازکنی و به سخن درآیی.
در اینجا سخن گفتن شیوۀ دیگری دارد.
شگفت انگیزاست، در حالی که بیگانگان با شیوۀ ما سخت بیگانه اند، ما خود مکتب نرفته مساله آموزصد دفتریم و هرگز خود را در ساحت جهان الکن نمی یابیم.
ما به سیاق خودمان حرف می زنیم.
گاهی با خشت وگلِ روی هم انباشته و پیشانی شکسته و گوشۀ ابرو خمیده حرف می زنیم و زمانی با جویبار نحیفی که رکنابادش می خوانیم. و روزگاری به سماوات می رانیم.
بیگانه که باشی هرگز نخواهی توانست که رکناباد شیراز ما را بیابی.
رکناباد واژه ای است ویژۀ زبان ما که درهیچ زبانی معادل ندارد.
فردوس ما هم می تواند جویبار خسته ای باشد با چند بید محتضر اما پر حضور.
زبان ما زبانی است مخصوص خودمان.
مسافر بیگانه هرگز پل تجریش ما را، که میعاد ما است، نخواهد یافت. مگر عکسی بیندازی و زیرش به خط نستعلیق بنویسی پل تجریش.
ما هشت بهشت را در هشت ایوان خلاصه می کنیم وجهانی را مدیون خود می سازیم. هزار چم و هزار بیشه، چهل ستون و چهل دختران و هزار مسجد به کنار!
یا نقش جهان و عالم آرا!
زبان ما زبان گِل است، زبان خشت است و آجر و زبان کاشی، اما همیشه به شعر. زبان مستزادی است بلند بالا و گاهی ترانه ای در دو بیت، که دمار ازروزگارت می کشد. به پیمانه ات می زند و صراحی تاریخت می سازد و به پیمانه به دستان پیشکش ناقابلت می کند.
یک چنین زبانی است زبان ما.
با این زبان خاک و قنات و سرو حرف می زنند و تکدرخت در حصار بیابان زمزمه می کند. البرز حرف می زند و آسمان، وقتی دلش می گیرد، می غرد. و بلبل و ململ و هزار دستان از هزار داستان می سرایند و شهره ی آفاق می شوند.
و آن یکی پرنده با آغاز بهار خبرت می کند که: پوستین درآر، کتان بپوش، و کِرک خبرت می کند که: بد بد است! ویاهوهو می کشد.
زبان ما قند پارسی است و نافی همه قندها!
زبان ما قادر است با چند واژۀ تکراری، آبی ترین بنای جهان را در نفش جهان، با هزار نفشِ آرام بخش، بیافریند که انگاری مسجدی مهیا بوده است که از بهشت خریده اند و در گوشۀ میدان به آرامی و لطافت نشانده اند.
چنین است که دو قلعۀ فرانسویان در خرم آباد و شوش وام واژهایی بیش نیستند و شگفت انگیز است که هرگز آموخته نشده اند و به تقلید در نیامده اند و ما فقط به میزبانی بسنده کردیم.
چنین زبانی است زبان ما!
 
ما اسکندر را و ترکان مغول را مقهور خود کردیم 
از آمیزش هویت این سرزمین با هویت ما هویت نوی برآمده است که هم مادی است و هم انسانی.
البرز است و هفت شهر عشق. وبه تعبیری هنر است.
هنری که نزد ما است و بس!
هم با این هنر است ک خاک را کیمیا کرده ایم و کیمیاگران ما در طول تاریخ از هر ورق این وطن دفتری ساخته اند معرفت کردگار.
ما جنگ و ستیز و برادر کشی را عذر نهاده ایم به عشق یک لحظۀ هفت شهر عشق و عطاران بیشماری را سرگردانان اندر خم یک کوچۀ خود ساخته ایم تا گل آدم به پیمانه زنیم و بنی آدمیان را از یک گوهر شناخته ایم.
در اینجاست که بنی آدمیان تاریخ، بخواهند و نخواهند از گلستان همیشه جاوید ما باید ببرند ورقی، که در هر دندانۀ هر قصرش پندی نو در آستین دارد!
سخن یاوه نیست، کـــه ما کــاوه داریم، در هر پاوۀ شهرمان!
 
اگر هم روزگارانی ورق هایی از این دفتر، دستخوش کِبر و تکبر شده اند، هنوز در جای جای دور و نزدیک ایران زمین دفترهای گشودۀ  فراوانی سوسو می زنند و چراغ دریایی راست پیکران و کشتی نشستگانند.
سوسوی چراغ دریایی بیستون بر سر یکی از پرهیاهوترین راه های پرگذر تاریخ یکی از سوسوهای چراغان پر هیبت هفت شهر عشق است.
سنگ نگاره یبستون بزرگترین سنگ نبشته و نگارۀ جهان باستان است که به فرمان داریوش اول  هخامنشی حدود 520 پیش از میلاد  پدید آمده است. در بدنۀ شکاف محلی رفیع از کوه بیستون، در کنار راه پر عبور همدان به بابل. انتخاب این محل که مسلط بر دشت کرمانشاه با حدود 1000 متر بلندی است و در حقیقت دروازۀ ایران است، برای نقر بیانیۀ داریوش امری تصادفی نبود. محل سنگ نگاره، بغستان، جایگاه خدایان، نامیده می شد که در پهلوی بهیستان و در فارسی بیستون شده است. این نام در فرهنگ عامه تغییر معنی داده و به مفهوم «بدون ستون» نیز آمده است.
چند کیلومتر پایین تر، در طاق بستان، شبدیز با برگستوانی از جنس تاریخ مهیای شیهه ای سنگین از دل سنگی خود است. انگاری اگر شیهۀ او در دل طاق و نخجیر و کوهستان بپیچد تاریخ بیدارخواهد شد و صدای کوبه ی سم اسبان تاریخ وبانگ یلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشیر درخواهد آمیخت و ضجۀ دشمن را خواهی شنید که می گوید: امان! و تو کلید خواهی خواست: که خسرو از شکار آید!
و ایوان مداینِ در غربت را با قامی استوار پرآذین خواهی یافت، همراه رامشگران و خنیا پیشگان!
 
سوسوی آپادانا، تالارِ بزرگ تخت جمشید، سوسوی چراغ دریایی دیگری است که از هر نقطۀ جهان پیداست و از هر فاصله ای که نگاهی کنی چشمانت خیره می شوند و می دانی که به ساحل تاریخ رسیده ای و باید که بگشایی محمل ها.
تخت جمشید همان است که یافت می نشود. اما نجسته می یابیش. آپادانا از نظر معماری، هنری، سیاسی و تاریخی و به خاطر موقعیت قرار گرفتنش بر روی صفۀ تخت جمشید و همچنین سنگ بناهای زرین و سیمینش مهمترین، بزرگترین پس از تالار صد ستون و با شکوه ترین بنای تخت جمشید و عصر باستان است، که بنایش را داریوش آغاز کرد و خشیارشا به پایان رساند.
پلکان شرقی تالار آپادانا یکی از یادگارهای زیبای هفت شهر عشق است، با 811 نگارۀ انسان و بیشماری نقش دیگر. نگاره هایی که بدنۀ بزرگ پلکان آپادانا را تزیین می کنند و در شمار شاهکارهای هنر ایرانی قراردارند، تاریخ را به ضیافت می خوانند.
بدون تردید در هیچ جای دینا هیات های نمایندگی 23 کشور در یکجا و به صورت پیکر کنده جاودانی نشده اند. نگاره ها بیان و اجرایی تازه دارند و بیان آگاهانۀ یک برنامۀ سیاسی بزرگ اند. از ویژگی های نگاره های آپادانا آزادگی حاکم بر جو صحنه ها است. چنین می نماید که مرکزیت امپراتوری ایران آگاهانه می خواسته است با القاء آرامش، زیر دستان خود را بیاگاهاند که هم بر اوضاع مسلط است و هم مردم کشورهای تابع دلیلی برای هراسیدن از فرمانروای جدید خود را ندارند.
در اینجا هیات های نمایندگی با شادی و آزادی پیش می روند و در پیکر آنان نشانی از مغلوبیت و اجبار و یا خستگی راه به چشم نمی خورد. نمایندگان در مقام مردان آزاد حتی سلاح خود را همراه دارند. حتی شیرماده ای که ایلامی ها هدیه آورده اند بیرون از قفس است و سرش را برگردانده است و با نگرانی به بچه هایش نگاه می کند. شاید تکیه بر این نگرانی نیز به خاطر آفریدن فضای گرم و ایجاد و القاء صمیمیت صورت گرفته باشد. نمایندگان ملل به صورت مهمان تصویر شده اند و آرایش مجلس حجاری حکایت از برنامه ای کاملاً سنجیده دارد. بعضی دست یکدیگر را گرفته ودست روی شانۀ نفر پهلوی خود گذاشته و یا به عقب برگشته وبا نفر بعدی مشغول صحبت است. همۀ این حالات حکایت از محیطی دوستانه می کنند.
 
گنبد تنومند سلطانیه، بر سر راه تاریخ و در یکی ازشاخه های جادۀ زیباتر از ابریشمِ ابریشم، خود دفتری است هنوز ناخوانده و سرنخی است بی کران از روح زمان.
و چراغ دریایی رعنا و بلند بالای قابوس، در گوشه ی دور افتاده ی خود، هزار سال است که انزوا را تحقیر می کند.
و جامع های نطنز، زواره، اردستان، و نایین، این کهن ترین بناهای  ایران، بر سر راهی که از کویرمی آید و یا به آن می پیوندد، هر یک به تنهایی سندی است درخشان از فرهنگ و تمدنی که سرسختی طبیعت را به هیچ انگاشته و با خوش خلقی آن را مهار کرده است و ثابت کرده است که برای آفرینش جامع زیبای شوشتر حتماً نیازی به آسیاب های خروشان و پرهیبت و غوغا نبوده است.
 
از چراغ دریایی اصفهان که نگو که نقش جهان است و نگین انگشتری ایران گوهرنشان و لطف الله!
و نگو از شیراز و حافظیۀ بی مثال و شاه چراغش و رکنابادش که صد لوحش الله و دروازه  قرانش که الله و اکبر! که انگاری هرگز بر روی احد الناسی بسته نبوده است و ارزان ترین آرامش را مانند نسیمی بهشتی بر تو ارزانی می دارد، تا با فراغ بال خدمت خواجه برسی و وقتی که به شیخ درآمدی بگویی که آرام جانش هرگز نرفته بوده است و فریاد جرس فریاد حضور بوده است و صولت شکوه!
اگر از سر خشم زمانه یا هر چیز دیگری، که خود می دانی، خودت را مهار کنی نمی توانی دامن نبازی و به البرز و هر هفت شهر عشقِ ایرانشهر کم التفات باشی و خود را مهمان ناخواندۀ  هفت دیار غربت کنی، بوی غربت از تو نیست، از بیگانگان بر می خیزد.
خاک ایران بوی مادرت را می دهد.
بوی حافظ سرِ جای خود، که پیشکشی است برای همۀ عمر و همۀ دوره ها.
به خود فرصت عشقی دوباره را بده!
برگرد و سلامی کن!
 
حکایت سرزمین من (3)
نامه به سارا
 
 
 
ساراي عزيز، به خواهرت ساعتي چشم هايم را به امانت دادم تا وطن غريبش را از بام دماوند تماشا کند. از تو پنهان نکنم که آهنگم به آب انداختن دهانش بود براي آبياري لبان مهربانش و شکوفانيدن غنچه هاي بيشتري از آن!
ساراي عزيز، شايد هنوز نداني که من مديون کودکي شما هستم که در سال هایي شگفت انگيز، با هزاران کودک ديگر در من حلول کرديد و لطافت را به من آموختيد.
با سحر که در فراز دماوند سربلند، بر تختي زيبا نشانده بودمش، لختي از تاريخ گفتم و از جادوي سحرانگيز ايران. حالا مي خواهم، در روزهايي که ميهمان پدر و مادر مهربان تر از غزلي از خواجۀ شيراز هستم، دل و چشم هاي زيبا و جوياي تو را به ميهماني سفره اي از ايران بخوانم. تا نکند که دِينم سنگين تر شود . . .

اهل نظري که بخواهد چشم اندازي از ايران را به تصوير بکشد، هرگز نخواهد توانست خود را از چنگال تاريخ اين سرزمين کهن برهاند. صداي آرام پاي تاريخ، آواي جاويدانِ پاي خفتگان است. آواي پاي خفتگان هرگز نمي خسبد.
جز اهل نظر کسي صداي گام هاي تاريخ را نمي شنود! با اين همه، رد پاي تاريخ که به هر شهر و محله اي که سر زده است از خود ردي نهاده است. در کنار گلدسته ها و مناره ها. مانند آن سرو برومند ابرقو، که روزي ابر کوه بود.
جز آن سروي که زرتشت پيامبر آن را از بهشت آورد و به دست خود در کشمر بهشت و سرو ديگر زرتشت در فرومند، سرو پيرعمر يا ميرعمر در سنگان، سرو قم، چنار طاق بستان، کنار دهکدۀ توريان در قشم، چنار راه دهکدۀ بندره به پاوه و چنارهاي بابل و ساري ، سرو خوش بالاي ديگري داريم در ابرقوي ابرکوه، همان شهر معماران و شهر بادها و بادگيرها، که چون فوارۀ سبزي از زمين برشتۀ ابرقو برجوشيده و تارک بلند خود را در سينۀ آسمان فيروزه اي فرو هشته است.
از هر کوره راهي که راهي ابرقوي در باروي کوير باشي، سرو سالخوردۀ پرطراوت، مانند چراغ دريايي سبزي ترا به سايۀ بندرِ درياي خشکي ها و خورشيدها فرا مي خواند.
آنک که بادگيرهاي زيبا و خوش اندام ابرقو اتاقک هاي کرباس بافانِ پنبه زارهاي ابرقو را خنک مي کند، سرو تناور ما، به قدرت همۀ بادگيرهاي ابرقو، باد سوزان از کوير گريخته را، در ميان و آغوش شاخه هاي پير و جوان خود از تب و التهاب مي اندازد و سپس آن را به صورت نسيمي ملايم به خانه هاي همسايگانِ در کوير نشستۀ خود مي بخشايد.
دربارۀ سن و سال اين يکي سرومان هم، که ابرقويي ها هفتصد ساله اش مي خوانند، چيزي نمي دانيم. اين که معماران روزگار سلجوقيان، در سال 448 هجري به هنگام ساخت مقرنس هاي سنگي گنبد عالي شمس الدين هزاراسب و يا جامع چهار ايواني بسيار زيباي ابرقو، سرو ابرقو را ديده باشند، پيدا نيست. اگر سرو کهنسال کمي جوان تر از محراب گچي مسجد باشد، بايد که حدود 700 سال داشته باشد، که سراسر عمر طولاني خود را به فرهمندي و طراوت زيسته و حدود 700 سال، نشان سبز و شاداب کاروانيان يکي از پر رفت و آمدترين راه هاي کاروانروي ايران بوده است.
هر چه بيشتر به گذشته برمي گرديم صداي پاي تاريخ کندتر و آهسته تر مي شود و سرانجام به خاموشي مي گرايد و سر در وادي گمگشتگي فرو مي برد، اما شگفت انگيز است که هر چه از عمر ردپاي تاريخ بيشتر مي گذرد، بر صلابت آن افزوده مي شود. آدمي، حتي اگر هم خود تاريخ نداند، به جاي جاي ايران با شوق مي نگرد. بي خبري چيزي از ميزان شوق نمي کاهد.
از بام دماوند تا چاله ي جازموريان در هر گوشه اي از اين سرزمين پهناور، بخشي از تاريخ بر گونه و اندامِ چشم انداز نشسته و سهمي از زيبايي آن را از آنِ خود کرده است. شايد يادگارهاي تاريخي در ديگر سرزمين هاي جهان کمتر از ايران نباشد، اما بدون ترديد کمتر کشوري در جهان، به اندازۀ ايران، يادگار ملي دارد. براي نمونه در آسياي صغير، آثار باستاني و تاريخي، يادگارهايي هستند از بوميان آسياي صغير، از يوناني ها، از رومي ها، از ايراني ها و سرانجام از عثماني ها، که هنرشان ترکيب و تلفيقي است از هنر همۀ سرزمين هاي اسلامي. در اینجا کهن ترين و مهم ترين اثر باستاني پيوندي با مردم امروز آسياي صغير ندارد. در سرزمين هاي اروپا نيز هنر خالص بومي، با نقشي تعيين کننده، به ندرت به چشم مي خورد. همچنين است در آمريکاي شمالي و لاتين و استراليا.
از تخت جمشيد تا گلدسته هاي بلند بالاي رعنايي که بر زمينه ي آبي آسمان جادويي ايران، چون چراغ دريايي مي درخشند، همه و همه در نقش اندازي مجلسِ بزرگِ چشم انداز ايران شريک اند و در اين نقش اندازي به ندرت عنصري غير ايراني به چشم مي خورد. مهر هنر ايراني در پيشاني تک تک آثار به دست آمدۀ ايراني مي درخشد.
پس از اسکندر، يوناني ها در دورۀ فرمانروايي سلوکيه بر ايران، بيهوده کوشيدند تا ايرانيان را هلنيزه کنند و به سلک خود درآورند. معبد آناهيتاي کنگاور تنها يادگار قابل ذکر اين دوره است. البته در اين جا نيز حضور هنر هخامنشي محسوس است.
تخت جمشيد بارگاه تاريخ ايران است و اصفهان نقش نگين جهان.
اگر تخت جمشيد بسيار متفاوت از نقش جهان است، تفاوت ناشي از زمان است.
تخت جمشيد بارگاه تاريخ ايران است و اصفهان مجلس بار عامي براي هنر ايران.
در تخت جمشيد، به مقتضاي زمان، هنر متوسل به سنگ مي شود و سنگواره و در نقش جهان زبان هنر زبانِ رنگِ گل است و گياه و زبان خط.
در تخت جمشيد هم از خط براي آراستن قاب در و پنجره استفاده شده است. در کاخ داريوش يک جمله ي کوتاه 17 بار تکرار شده است و در اصفهان خط بيشتر از زبان حرف زده است و بيشتر از گل، گلباران کرده است.
خالقان مسجد شاه اين آبي ترين بناي جهان، براي آفريدن آرامش، تا توانسته اند دست به دامن گل برده اند.
شگفت انگيز اين که گل و گياه کاشي ها و معماري اصفهان را کمتر مي توان در طبيعت جاندار يافت.
در اين جا گل و گياه بيشتر، هماهنگ با نياز، برداشت و پرداخت ذهن هنرمندان است، که هنرشان به طرح اندازي قالي نيز رخنه کرده است.
گل و گياه خالقان ايراني را در هيچ کجایي از جهان نمي توان يافت.
اگر مسجد شيخ لطف الله فاقد گلدسته است گنبدي دارد که خود يک سبد گل است. هنرمندان گل آفرين از طبيعت حتي اين استفاده را نکرده اند که گل هاي خود را بر زمينه اي بکارند.
گل و گياه هنر اصفهان در ذهن خالقان خود بي آغاز و بي پايان، در ازل و ابد شناورند.
در اين جا گل و گياه زمينۀ بي آغاز و بي پايان زندگي است. بيشتر به هوايي مي ماند که تمامي کون و مکان را انباشته است. پيدا نيست که گل از شاخه شکفته يا شاخه از گل. تا آغاز و پايان در دسترس نباشد.
رنگ هم در اين جا رنگ ديگري دارد و عطر را بايد که مشام بيننده بيافريند، به دلخواه.
در همين روزگارِ ساخت و پرداخت نقش جهان و اصفهان، در عمارت چهل ستون به سنگ نگاره و تنديس سنگي نيز، پس از گذشت حدود يک هزاره، توجه مي شود. اينک سنگي که قرنها در قعر چاه بود، با احتياط بيرون کشيده مي شود!
در دوره ي زنديه، در ارگ کريم خاني و عمارت ديوان خانۀ شيراز و سپس در دورۀ قاجاريه کمي به نگاره و تنديس سنگي توجه مي شود، اما دوباره این هنر به کنار نهاده مي شود.
گويا خشونت سنگ با طبع قلم انداز و عجول ايراني سازگار نيست.
مسجد جمعۀ اصفهان، که موزۀ هنر معماري ايران از دورۀ سلجوقيان تا زمانۀ ما است، از سنگ به ندرت استفاده شده است. در گنبدهاي خواجه نظام الملک و تاج الدين و محراب گچ بري از سال 710 هجري و در همۀ بخش هاي اين موزۀ استثنايي معماري ايران  جاي سنگ خالي است.
 
نه! هنگامي که به چشم اندازي از ايران مي نگري، نمي تواني از سرگذشت ايران صرف نظرکني.
فرقي نمي کند که در ابيورد و کلات و در کنار قصر خورشيد نادر باشي، يا نزديک ارگ بم و ارگ عليشاه تبريز و گنبد جبليۀ کرمان.
در همه جا با چشم اندازي آشنا رو به رو هستي و اين آشنايي ازيراست که خط و خال و حال هنر ايراني، همواره گوشه اي از تکخال خود را در دست دارد.
وقتي که کودکي را سوار بر شير همدان مي بيني، يا گنبد پرراز و کوهوار سلطانيۀ زنجان را در دشت تاريخ پيش رو داري و يا در ماهان گلدسته هاي آبي شاه نعمت الله ولي را در زمينۀ آسمان آبي کرمان مي يابي و در کنارش مي ايستي و قفسۀ مناره ها کلاه از سرت مي ربايند، آن تماشاگري نيستي که در کنار آبشار نياگارا، به رنگ آبي خروشان خيره شده است و چيزي از آواي نياکان خفته ي خود نمي شنود.
هيولاي پر خروش نياگارا شايد در دل سرخپوستي از شمال غوغا کند. اما در نظر يک به اصطلاح کانادايي و در نگاه يک توريست درياچه اي است که به درياچۀ پايين دست خود مي ريزد و او به آساني مي تواند خاطرۀ ديدار خود را بايگاني کند.
نياگارا از دل و درون تاريخ، يا دست کم در درون تو، نمي ريزد. پديده اي است شگفت انگيز و متعلق به طبيعت مطلق. چشم انداز هماني است که بدون نقش دست آدمي هم مي بود.
آسمان هم کهکشان ها دارد، اما کهکشان ها را هم مي توان بايگاني کرد.
الا راه شيري کودکي را، که بوي مادر مي دهد و آن را نمي توان با صور فلکي و کهکشان هاي اخترشناسان مقايسه کرد!
جا دارد درست در اين جا، در هزاران کيلومتري آن سوي نياگارا، آبشارهاي شوشتر را به ياد بياوريم:
از اهواز که به سوي شوشتر مي آيي، يکسره بيابان بزرگي همراه است و جاده اي که بر آن کشيده شده است همۀ اميد مسافران.
از اين راه براي نخستين بار که سر درآورده باشي هرگز گمان نمي کني که در شوشترِ نزديک تو چه غوغاي هزاران ساله اي برپاست و ريخت و پاش مي کند!
در بيابان که مي راني، احساس مي کني که گرما شروع کرده است که از راه ربودن چشم هايت از پايت بيندازد، تا مي رسي به شوشتر. نخست فکر مي کني که در اولين فرصت خواهي خوابيد، اما ناگهان بانگ پيوستۀ رود شگفت انگيزي را مي شنوي و مي يابي، پس از آن همه بيابان، که بيشترين محصولش خاطره است از ايلام و هخامنشيان و آريوبرزن و رستم هاي فرخزاد.
بيشترين مسافران بيابان زده نمي دانند که اين رود از کجا مي آيد. مهم هم نيست. مهم تنها اين است که مي آيد. لابد که مانند آبشار نياگارا، به قول رستمِ فردوسي در دشت پرنيان، آبشخوري دارد.
در کنار پل رود شوشتر اتاقک هاي کوچکي است مانند دالاني سرازير و از جنس دالان قصه ها و يا مانند قصه اي از جنس دالان. در هم لوليده و پيچ و تاب خورده و تابع ساحل.
آبِ خروشان، سراسيمه و مصمم از ميان دالان مي گذرد و يا فرومي ريزد و پا به فرار مي گذارد. پر هياهو و خوفناک مي چرخد و با شتاب و بي درنگ مي گريزد. گاهي در نقطه اي که ايستاده اي، آب مضطرب چنان براي يافتن بستري امن به هر سوي مي دود و در پيچ و تاب است که چشمانت سياهي مي روند. احساس مي کني چيزي واهمه برانگيز در دنبال آب است، اما بي درنگ ياد بيابان بي حال و آرامي مي افتي که پشت سر گذاشته اي.
هر چه مي بيني هيجانِ آبِ بي قرار است. راست و چپ، بالا و پايين، يکجا دايره مي زند و مي چرخد، يک جا بالا مي آيد و در جايي پايين مي ريزد. مي پيچد، کج مي رود، آرامي موقت مي گيرد، گرداب مي شود و آب مي شود در زمين فرو مي رود. همه در زير طاق هاي ضربي و محکم و همه بقاياي آسياب هاي تاريخ،  و براي آرد پدرانت و دشمنان پدرانت.
آبشارهاي دلاور شوشتر را، مانند آواي خفتگان، هرگز هواي خاموش شدن نيست، مگر قيامت قيامت کند و فلک را به بازي بگيرد و طرحي دگر اندازد.
به سحر نیز گفتم. نغمۀ شوشتر همان نغمه اي است که مي تواني سوگند ياد کني که به خدا داريوش هم آن را شنيده است و زمزمۀ مهيبي است که حلزون گوش ترا به گوش نياکانت پيوند مي زند. غرشِ از درون برخاسته اي است که به نرمي زمزمه ي لالايي مادر است. مانند راه شيري کودکيت، که بوي مادرت را مي دهد.
غرش بي صداي تاريخ را حکايت ديگري است، که مي نوازد!
سرخپوستان کانادا هم مي توانند در کنار نياگارا چنين حال و هوايي داشته باشند، اما توريست ها هرگز!
دل براي ترک شوشتر به راحتي بار نمي دهد. خانه هاي بالاي سکوي آبشارها و رودخانه، در کنار فرياد آب دعوت به آرامش و درنگ مي کنند.
جامع شوشتر نيز، در يکي از تاريخي ترين دشت هاي ايران، در حصار يادگارهاي بيشمار ايلامي، هخامنشي، ساساني و اسلامي، عرض اندامِ يکي از بهترين نمونه هاي هنر معماري ايران در نخستين سده هاي هجري، در ميان بازوان غنوده، اما پر حرکت و برکت کارون و همسايگانش است.
جامع شوشتر بر سر راه بيستون، سرزمينِ خدايانِ پارسيان در شمال کرمانشاه، شهر خداداد (بغداد) رو به روي ايوان مداين خسروان، پرستشگاه چغازنبيل ايلاميان و کاخ زمستاني داريوش در شوش افتاده است. بر سرِ راه گندي شاپور و سيراف در کرانۀ خليج فارس و بر سر راه صدها اثر تاريخي خوش بر و بالا و بر سر راه ماوراء النهر به کوفه و مدينه، هند به اورشليم، جز اين هم نمي شد آفريد.
بگذار بگويمت! جامع شوشتر که آکنده از هنر معماري اشکاني ــ ساساني است، در گوشۀ جنوب غربي ايران، يکي از دروازه هاي مهم معماري ايران به روي معماري اروپا و جهان است. تقليدي از شبستان هاي زيباي شوشتر را مي توان در بيشتر کليساها و صومعه هاي غرب مسيحي بازيافت.
باقي ماندۀ ستون هاي سرافراشتۀ آپادانا پايه هاي هفت آسمان و گنبد ميناي ايران اند. نگهبانان سنگي آپادانا جاودانه دست در دست هم دارند و پشت به کوه رحمت. کوه رحمت پر خاطره ترين کوه ايران است.
 
غرش بي صداي تاريخ را حکايت و شوکت ديگري است، که مي نوازد! در تخت جمشيد، زبان هيچ سنگ بريده و شکسته اي الکن نيست. تخت جمشيد آنچند حرف دارد که هرگز به پايان نرسد.
تخت جمشيد شهرزاد قصه گوي تاريخ ما است! بگذريم از رازهاي نهفته و به کليدِ هر دندانۀ قصرش و صداي طنين اسبان اسکندر و ضجۀ ديرکهاي سدر لبنانش در لهيب آتش، که اگر اسکندري نمي بودی، سرانجام دست روزگارِ گجسته اي ديگر در آستين مي بودی. مگر مغولان نيشابور را به سرنوشت شاپور و بيشاپور گرفتار نکردند؟
اما هنوز هم مي توان از پلکان راهوار تاريخ بالا رفت و در هواي تخت جمشيد، دست را سايه بان کرد و به دشت مرغاب و نقش رستم چشم دوخت و يا سعدي را ديد که به بعلبک مي رود و يا با کوله بارِ جوشاني از اندوخته به شيراز باز مي گردد، تا از قحط سالي دمشق بنويسد و هزار و يک حکايت ديگر.
سينۀ دشت مرغاب، در پايين دست تخت جمشيد، مالامال است از خاطرات ايران و هر وجبي را که بشکافي روزگاري در او نهان مي بيني.
ليموهاي اين دشت نمي توانند آکنده از عطر خاطره نباشند.
اينجا نخجيرِ يلان تاريخ است و قتلگاه نياکان ما و سربازان داريوش سوم.
 
گلدسته ها با آفريدن جانشين هاي زيبايي براي گل وگياه، با اندام سبز خود از يک نواختي چشم اندازهاي سرزمين خشک ايران مي کاهند. هنر معماري سنتي ايران، با آفرينش گلدسته ها، بر خشکي برهوت پيرامون چيره شده است.
زيبايي گلدسته يک سرو گردن افراشته تر از زيبايي طبيعت است و درخشش فيروزه اي گنبدي در کوير، آدمي را به ياد فانوسي دريايي مي اندازد، که در برهوت آبي بي پايان درياي پر تلاطم، چشم جاشوان و ملاحان خسته را نوازش مي دهد.
 
با هر چشم اندازي که رو به روباشي، هيچ گذري خالي از طنين شيهه ي اسب دلاوران و مرزبانان نيست.
به هيچ کوهساري نمي توان بدون شنيدن صداي چکاچک شمشير جانبازان چشم دوخت.
از بازارهاي هزار خم و جاده ي ابريشمِ هزار چم و کاروان هاي حلّه که نگو!
و آن قند پارسي که همراه اميران شعر به بنگاله مي رود.
 
بنابر روايتي جهان حلقۀ انگشتري است و هرمز نگين اين انگشتري.
جزيرۀ هرمز پس از مرگ بندر هرمز، که قرن ها، در کرانه ي خليج فارس و بر سر راه ادويه و بر سر راه هاي بازرگاني هندوستان و چين و امپراتوري روم و جهان گستردۀ اسلامي، يکي از باراندازها و بارکده هاي جهان بود، از 628 هجري از زمان اتابک ابوبکر پادشاه فارس و هرمز، مرز بازرگاني خليج فارس شد. هرمز، با فتح قسطنطنيه و کشف دماغۀ اميد و آبراه هاي جنوب آفريقا، چنان اعتباري يافت که قرن ها، بيشتر راه هاي دريايي به هرمز مي انجاميدند و هرمز دروازه و دوازه بان اقيانوس ها بود و نگين انگشتري جهان.
اما هرمز فقط شهر بازرگانان و دريانوردان نبود و چراغ هاي دريايي اين جزيرۀ پرخاطره تنها ناخدايان اقيانوس ها را به هيجان نياورده اند. تاريخ، پيش از اتابک ابوبکر هم به کرانه ها و بلندي هاي هرمز سرزده است.
درياشناسان داريوش، که مأمور جستن و يافتن راهي دريايي به يونان بودند هم، پس از حرکت از ديلم، از کرانه هاي هرمز گذشته اند و بسا که در اين جزيره تجديد آذوقه کرده اند و درياسالار نئاخوس، سردار اسکندر مقدوني، نزديک به دويست سال پس از درياشناسان داريوش، از همان راهي که آنان جسته و يافته بودند، در کرانه هاي هرمز بادبان مي کشيدند.
در زمان اشکانيان راه دريايي ابريشم از هرمز مي گذشت و با آمدن لشکريان عرب به ايران، زرتشتيان زيادي، به هنگام ترک ميهن، نزديک به پانزده سال در جزيرۀ هرمز، مردد از دل کندن، درنگ کردند، تا شايد باز بينند ديدار آشنا را.
خاطرات اين يکي دروازۀ ايرانِ صد دروازه زياد است:
پرتغالي ها پس از دست يافتن به هرمز، از سال 1507 ساخت دژي را آغاز کردند که بنايش سي سال به طول کشيد، تا 114 سال بعد به دست امام قلي خان ويران شود. و لازم بود که حدود 370 سال ديگر بگذرد، تا تنديس اين مرزبان ايراني، در روزگار ما، در بندر عباس سينه ستبر کند.
امروز هرمز هم تاريخ است و هم دور از چشم تاريخ و خاک سرخش، که روزگاري مشهور جهان بود، در زير آسمان سوزان خليج فارس در انتظار رهگذران مي سوزد و سرود ماهيگيران هرمزي ما را به ياد سفرهاي دريايي دور و دراز و يک شبي دريانوردان مي اندازد و "قصرصورت" آن اميرزاده اي که از عشق پسرک هرمزي خود را زنداني قصرش کرده بود و در و ديوارهاي قصرش را با تصوير مکرر معشوق انباشته بود، تا به هر جا که مي نگرد نقش رخ يار بيند.
 
مي بينيم که تنها تاريخ و آيين نيست که در و ديوار شهر ما را آراسته است، عشق و عاشقان نيز در اين جا هرگز جا خالي نکرده اند.
بيهوده نيست که عارفان ايراني، براي تبيين بينش خود، پا به حريم عشق نهاده اند و در نماز و نيايش، محراب را با خم ابروي يار سنجيده اند و به اين باور رسيده اند که گلِ آدم را در ميخانه هاي عاشقان سرشته اند و به پيمانه زده اند.
صداي تيشه ي فرهاد از جاي جاي سرزمين عاشقان به گوش مي رسد، حتي اگر فرهاد خفته باشد.
مورخان يونان باستان هم پاي عشاق خود را به اين جا کشانده اند و سميراميس افسانه اي را چنان با بيستون پيوند زده اند که ما شيرين را.
 
چشم انداز عمومي ايران را نمي توان از تاريخ جدا کرد. هر يک از يادگارهاي جامِ تاريخ، سخني براي شکفتن دارند و مطلبي براي شکافتن، که دل طالب آن است.
صداي پيچشِ طنينِ تاريخ يا آواي خفتگان همواره از جامِ جم به گوش مي رسد.
اين همان جام جهان بيني است که همان روز آفرينش براي ما تدارک ديده شد، تا گوهر خود را از گمشدگان لب دريا نطلبيم!
ريشه هاي همۀ جهان بيني و برداشت ايراني از جهان هستي و پيرامون در يادگارهاي تاريخ روزگاران گذشته نهفته است.
چنين است که کاخ هاي شاهان هخامنشي، در پاي کوه رحمت، تخت جمشيد و نگاره هاي هخامنشي و ساساني، در نزديکي تخت جمشيد، نقش رستم خوانده مي شود و آتشکدۀ آذرگشسب در تکاب، تخت سليمان.
ايراني، براي پاسداري از هويت خود، نخست اسکندر را ذوالقرنين مي خواند و بعد مدعي مي شود که ذوالقرنين قران همان کوروش کبير است، که آرامگاهش را قبر مادر سليمان ناميده است.
بافت چشم اندازهاي عمومي ايران، بافتي از هويت ايراني است، که از تاريخ و آيين و افسانه هاي حماسي مايه گرفته است.
ما بدون تاريخ و بدون شنيدن آواي خفتگان خود قادر به ادامۀ حيات نيستيم!
بسيار پيش آمده است که بر اندام واقعيت هاي تاريخي، به مقتضاي زمان، رختي نو دوخته ايم . . . زيرا که تمايلي به فاصله گرفتن از تاريخ را نداريم.
چشم اندازهاي ايران پهناور، تاريخ مهياي نوازش هر ايراني آشنا و نا آشناي با تاريخ است. نخست، نا آشنايان با تاريخ بودند که از ويرانه هاي تاريخ، تخت جمشيد ساختند و داستان بي بي شهربانو را بر سر زبان ها انداختند و سليمان را مفتخر به ساختن مسجدي در خوزستان کردند.
گاهي در يادگارهاي هنري چشم اندازهاي ايران به رگه هاي بسيار خوبي از زندگي اجتماعي نيز بر مي خوريم.
«ويترين» طاق بستان، تنها جاي شبديز افسانه هاي عاشقانه نيست.
اين طاق نمايشگاه پارچه ها و لباس هاي دوره ي ساساني نيز هست. نقش لباس شاه در مجلس شکار گراز طاق بستان، سگ يا گرگي افسانه اي و بالدار است، محصور در دايره هايي از گلبرگ، که خود نقش هاي تزييني زيبايي در ميان دارند. در طاق بستان حتي در لباس هاي پاروزن ها نيز نقش هاي تزييني ماهرانه اي به چشم مي خورد. مانند سرگراز در ميان دايره. در پارچه ي ساساني طاق بستان از عنصرهاي سنتي، يعني شير، سگ بالدار، گراز، بز كوهي و انواع پرندگان و همچنين نقش درختان استفاده شده است. روي هم رفته در نقش پارچه لباس شاه و ايزدان و ديگر کساني که در طاق بستان آمده اند تنوع زيادي به چشم مي خورد. گاهي به نظر مي رسد که نقش پارچه را لکه اي ابر تشکيل داده است که اصطلاحا ابر نيکبختي خوانده مي شود و برگرفته از چين است. گل چهار پر به گونه هاي مختلف، در جايي به صورت شطرنج و در جايي ديگر به شکل گوهرنشان، از عناصر تشکيل دهندۀ نقش پارچه ها است. نقش برخي از پارچه ها تصوير جانوران مختلفي چون ميش کوهي، خرس، مرغابي، و حواصيل است. نقش ها گاهي مرکب اند. مثلا مرغابي هايي محاطِ در برگ به شکل لوزي که در فضاي ميان آن ها جا به جا ستاره، گل يا تاج مرواريد به کار رفته است. نقش غالب در اين دايره ها دانه هاي درشت مرواريد است.
ويترين طاق بستان تنها جاي شبديز نيست، که با برگستواني از جنس تاريخ مهياي شيهه اي سنگين از دل سنگي خود است.
به خواهرت سحر هم گفتم که انگاري اگر شيهه ي او در دل طاق و نخجير و کوهستان بپيچد تاريخ بيدار خواهد شد و صداي کوبه ي سم اسبان تاريخ و بانگ يلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشير درخواهد آميخت و ضجه ي دشمن را خواهي شنيد که مي گويد:
"امان!"
و تو کليد خواهي خواست:
" که خسرو از شکار آيد!" و ايوان مداينِ در غربت را با قامتي استوار، پرآذين خواهي يافت، همراه رامشگران و خنياگران!
 
بي ترديد واحه هاي کوچک و بزرگ ايران در درياي بيکران بيابان ها و کوهستان هاي ايران، زيباترين مجمع الجزاير روي زمين را تشکيل مي دهند.
اينجا بزرگترين و مهم ترين و در عين حال کهن ترين معبر تاريخ است.
بدون استفاده از اين معبر عبور از تاريخِ جهان محال است.
تاريخ را و مردم روزگاران گذشته را حتي مي توان در طاقچه هاي خالي و شکستۀ هزاران ويرانه اي پيدا کرد و ديد، که برسر راه و در کنار خيابان هاي جانشين کوچه هاي منقرض آبادي هاي اين معبر بزرگ قرار دارند.
طاقچه هاي ويران هنوز هم بخشي از خاطره هاي مردم اين سرزمين را در خم ابروان خود دارند و خم به ابرو نمي آورند.
بر سر راهت، به هر ويرانه اي که مي رسي، اول به طاقچه ها نگاه کن. اگر خودت خالي نباشي، اين طاقچه ها را خالي نخواهي يافت!
دست کم کتاب يا شمشيري، همراه جامي از آب، بر لب طاقچه است.
اينجا سرزمين کتاب است و شمشير و آب!
اجاق هاي خاموش اين ويرانه ها هم آتش به پا مي کنند. اما نه آن آتشي که خرمن دين مي سوزاند!
هنوز هم بگردي مي تواني کاروانسرايي طلايي، بر سر راهي باز هم پر عبور، بيابي که چون گلداني بر لب ايوان، با فروتني چشمانت را مي نوازد.
اينک با تو است که به ياد آوري کشتي هاي بيابان را که کنارش پهلو مي گرفتند و با مشک هاي همراه تجديد نيرو مي کردند.
دور نيست که اين کاروان، آرامِ جاني را به همراه داشته است. گوش جان که بسپاري صداي جرس را خواهي شنيد.
امروز صداي زنگ شتر، که از ديرباز در دل کوهستان هاي حاشيه ي کوير طنين مي انداختند، به ندرت به گوش مي رسد. راه هاي بازرگاني جديد به حرکت کشتي هاي بيابان و جنب و جوش باراندازهاي کويري پايان داده اند. باراندازها و کاروانسراهاي طلايي فرو مي ريزند و باران و سيلاب رد هزاران سالۀ پاي شترها را شسته است و ديگر از هياهوي کارواني بزرگ، که با کالايي از دورترين نقاط ايران و چين و ماچين، در شاخه اي از جاده ي ابريشم، در کنار سنگابي گلو تر مي کرد، خبري نيست.
با اين همه آواي خفتگان همۀ يادگارهاي گذشته را در خود نهفته دارد.
کجاوه هاي کاروان ها مسافران خستۀ خود را به غرش هواپيماها و غوغاي لوکوموتيوها و ديگر خزندگان مدرن سپرده اند و ديگر سگ هاي هيچ روستايي از نزديک شدن طنين زنگ ها خوشحالي نمي کنند و علاف هاي کوير، علاف شهرها شده اند و واحه هاي کوير سوخته  و محتضر، مانند شترهاي پيري که در کوير رها شده باشند، روزهاي احتضار خود را مي گذرانند.
با اين همه آواي خفتگان را هرگز محتضر نخواهي يافت.
اينک با تو است که با پرستاري از اين گلدان طلا، از خشک ديدن ريشه ها بگريزي و فراموش نکني که کاروانسراهاي ايران در سراسر جهان سبب رونق چشم انداز افسانه هاي در پيوند با مشرق زمين شده اند.
پيوند ناگسستني کاروانسراها با بازارهاي آکنده از زندگي روزگاران گمشده را نمي توان به آساني به دست فراموشي سپرد. بازارهايي که مي توان امتدادشان را در سراسر جهان يافت.
طاق ها و رواق هاي کاروانسراها و بازارهاي ايران، مغربي را چنان گرفتار وسوسۀ تقليد کرد، که در هر گوشه مغرب مي توان نشاني از آن را يافت.
در چشم انداز عمومي ايران، روستاي ايراني، حضوري ديگر دارد.
در دوردست ها عنصري کوچک و سبز، نشسته در حصار باروي بيابان، مي درخشد و آشنايي مي دهد:
روستايي در اين سوي رشته کوهي به رنگ پونۀ معطر و بادام زميني.
چند درختِ هنوز فاتح در کنار چند کلبۀ گلي و سوخته مظهر قنات مي درخشند.
نه آلايشي و نه چيزي که آدم را به ياد آلايش ها بيندازد.
با اين همه ديري نخواهد گذشت که با خشک شدن قنات، هر کدام از کبوترهاي چاهي و کلبه نشينان به آبشخوري ديگر روي خواهند آورد و خاطره ها در گوشه کناري ديگر اندام خواهند گرفت.
اما با ضربِ خوش آهنگِ آواي خفتگان!
سيماي روستاي تنها و دست خالي، با اين که خود میهمان باروي بيابان است، به رويت مي خندد و نزد خود مي خواندت.
در اينجا میهمان فقط کسي است که از بيابان ها و از پشت کوه ها مي آيد و ميزبان خود را به مقام ميزباني منصوب مي کند.
رنگ سبز انجمني از چند درخت روستاي ايراني را در هيچ جاي گيتي نخواهي يافت. رنگي که با زباني ساده، بي درنگ خود را به کرسي مي نشاند و بر تو فرمان مي راند.
تو نخواهي توانست که در جاي ديگري از چهار گوشۀ جهان بي حسرت زندگي کني. بيهوده گمان مبر که لگام گسيخته اي، تمام وجودت با افساري از جنسِ هستي به ديرک چشم انداز ايران بسته است.
حتي خاطرۀ روستايي با 20 نفر جمعيت مي تواند ترا، در ازدحام شهري ميليوني و مطلوبي که براي خودت يافته اي، ديوانۀ وطن کند.
کافي است که فنجان قهوه به دست چشمانت را ببندي و به ياد اين روستاي کم جمعيت بيفتي که در يکي از روزهاي وطنت به آن جا ره گم کرده بوده اي. بي درنگ فکر مي کني به بيست قلب کوچک و بزرگي که در قلب سوخته ي ايران، در کنار مظهر قنات و شاهرگي آبي مي تپند و يا مي تپيدند.
فکر مي کني به نيمه هاي شب، به آن هنگام که بيست نفر در زير گنبدهاي گلي در ميان بيابان خفته ي خود خوابيده اند. فکر مي کني به تصوير چند درخت فاتح در استخر مظهر قنات و مظهر زندگي.
فکر مي کني به کوچه اي که تنها شش در دارد و يا هفت در.
فکر مي کني به گريۀ کودکي که در دل شبِ غوطه ور در سکوت به گوش همۀ جمعيت واحه ي تنها مي رسد و همه مي دانند که او دندان درآورده است، يا نه.
ناگهان سرگذشت سرزميني پهناور، با مجلسي از ميليون ها چشم زنده و خفته ي بيدار و هزاران چشم انداز پرجوش و خروش و خاموش در برابر چشمانت قيام مي کند و ترا به سجود مي کشاند.
بي درنگ، در نمازي به کوتاهي يک پلک زدن، حالتي مي رود که محراب به نعره مي افتد. چشمانت را که گشودي، احساس مي کني که ياد شيرين تک تک روزهاي گذشته ات افتاده اي، الاّ تلخي هايش و فرياد مي کشي: که مازندران شهر ما ياد باد!
آواي پاي خفتگان ما از دور و نزديک مي آيد و خود را به گوش ما مي رساند.
نسيم و باد، صداي پاي خفتگان ما را مي آورند. اما توفان که بر مي خيزد، واويلا ! فرقي نمي کند که اين توفان در دخمۀ شاپور بپيچد، يا در دالانِ متروکِ کاروانسراي منقرضِ عباس آباد، بر سر راه ابريشم، يا که در ميان چنارهاي هزار شاخ امام زاده صالح و جماران.
توفان توفان است. آواي خفتگان از جنس شکوه است و شِکوه. چشم اندازهاي تاريخي و طبيعي جامِ جم، صداي خفتگان را از صافي خود عبور مي دهند و شنيدن آن را براي ما آسانتر و دلچسب تر مي کنند.
در کوه و بيابان و در صندلي فرو رفتۀ تاکسي نارنجي، غرورِ آواي مهربانِ گذشتگان، اهل نظر را صيد مي کند.
در اينجا به نيرنگ و به بند و دام نمي گيرند اهل مدارا را!
چون با حبيب مي نشيني و باده مي پيمايي، به ياد آور محبان باد پيما را، تا سرود زهره به رقص آورد مسيحا را!
همين وبس!
 
ساراي عزيز! مي ترسم که اگر قلم از کاغذ بر نگيرم، بغض بترکاني و مهرباني دست و پاگيري سراغت را بگيرد!
ساراي عزيز! فکر مي کنم که نشاني سرايت، امروز را بس. همان سرايي که پدر و مادرت از انداختن چفت آن ناتوانند . . .
مرا ببخش، اگر سينه ات را ابري کردم . . .
فراموش نکن که در سرزمين بي ابر تو هوا هميشه ابري است! . . .
 
 
 
 
 
 



تاريخ : یکشنبه 7 اردیبهشت1393 | 11:12 | نویسنده : فرشید خان

برسی علمی نژاد ترک و نژاد آریایی

ایران از دیر باز مهد تمدن نژاد اریایی بوده است که به سرزمین اریاییها معروف بوده است این سرزمین پس از اسلام با یورش گسترده و نا مبارک نژادی غارتگر به نام ترکان مواجه شد. این تهاجمات از طرف ترکان یکی از فجایح بزرگ تاریخ ایران است که حاصل این تهاجمات بخصوص حمله ناگهانی مغولان و تیمور به این سرزمین ترک نژاد شدن مناطق گسترده ایران بزرگ نظیر خوارزم و ترکمنستان و ازبکستان و حدود نیمی از جمعیت افغانستان و تاجیکستان بوده است.

ترکان در اقلیم امروزی ایران  به طور گسترده ساکنند و در شهرهای مختلف نیز به طور پراکنده و محدود حضور دارند

مقایسه علمی جمجمه نژاد ترک و آریایی

 جمجمه ترکان و اریاییان دارای تفاوت های فراوانی هستند که این تفاوت ها عبارتند از

1- استخوان بینی ترکان کوچکتر از استخوان بینی اریاییان است

2-گودی کاسه چشم در اریاییان بیشتر از ترکان است که این به خاطر جلو امدگی پیشانی اریاییان است در نتیجه در نژاد ترک چشم ها جلوتر از چشم های گود افتاده اریاییان قرار دارد

3-طول و عرض و ارتفاع جمجمه در اریاییان خیلی بیشتر از ارقام بدست امده از جمجمه ترکان است

4-قوس سقف جمجمه ترکان خیلی بیشتر از قوس سقف جمجمه در اریاییان است

با توجه به مقایسه جمجمه ها و شواهد تاریخی کاملا مشهود است که ترکان بر خلاف ادعای وطن فروشان حضور چندانی در اقلیم ایران کنونی ندارند و نژاد کنونی مردم ایران همچنان اریاییست
 
شایعات امیزش نژاد ایرانی با اعراب

پس از حمله اعراب به فلات ایران شایعاتی مبنی بر اختلاط نژادی بین ایرانیان و تازیان مطرح شد که با توجه به برسی ها علمی کاملا دروغ است. واقعیت این است که پس از حمله اعراب به ایران برخی از لشکریان اعراب در منطقه عراق امروزی ساکن شدند شهرهای جدیدی ساخته شد 

در این زمان شهر های ایرانی عراق امروزی همچنان مملو از اقوام ایرانی بود که میزبان جمعیت قابل توجهی از اعراب فاتح مهاجم بودند که با هم جمعیت کنونی عراق امروزی راتشکیل می دهند که با نگاه ساده متوجه میشویم که عراقی ها بیشتر شبیه ایرانیانند تا اعراب

بنا به گفته بالا بیشتر امیزش نژادی بین اعراب و ایرانیان در منطقه جنوب و مرکز عراق امروزی اتفاق افتاده و به مناطق مرکزی فلات ایران که ایران امروزیست کشیده نشده است که این به خاطر شورش های فراوان ایرانیان و نا امن شدن اوضاع ایران برای اعراب متجاوز توسط سرخ جامگان و سفید جامگان بود. روایت است که مازیار پور کارن فرمانده مازندرانی سفید جامگان در یک روز تمام اعراب اسکان یافته در مازندران و اطراف ان را کشت و همچنین گفته شده که از ترس سرخ جامگان بابک خرم دین هیچ عربی جرات زندگی در پشت رشته کوه زاگروس و یا حتی رد شدن از ان را نداشت همچنین 70 درصد جمعیت ایران در زمان حمله اعراب به ایران عشایر بودن که از گزند امیزش مصون ماندند (البته در استان خوزستان اعراب زیادی ساکنند) همچنین علم جمجمه شناسی ثابت می کند که جمجمه یک عرب با یک اریایی متفاوت است





تاريخ : شنبه 6 اردیبهشت1393 | 11:35 | نویسنده : فرشید خان

حضور در فلات ایران  از ١٠ هزار سال تا ٧ هزار سال قبل

برخی از محققین با توجه به آنکه نام آریا (یا نام هایی مانند آن) در کتیبه ها و متون تاریخی دیده می شود و همچنین زمان برخی از اشخاص آریایی که بنا بر گفته ها به بیش از ٧ هزار سال قبل از میلاد بر می گردد به این نظریه روی آوردند.

یکی از مواردی که می توان در تأیید این نظریه بدان اشاره کرد گفته مورخان یونانی درباره زمان زرتشت می باشد که آنرا نزدیک به ۶۵٠٠ سال قبل از میلاد (نزدیک به ٨۵٠٠ سال قبل) می دانند. برخی از پژوهشگران معتقدند که اگر این گفته ها را در کنار منابع ایرانی مانند اوستا، شاهنامه و متون پهلوی قرار دهیم، حضور اقوام هند و اروپایی در ایران به بیش از ١٠ هزار سال قبل بر می گردد.

برای دانش بیشتر بنگرید به: قدمت آریاها با توجه به زمان زرتشت

حضور در فلات ایران از نزدیک به ۴ هزار سال قبل

شاید این نظریه بیشتر از نظریه های دیگر شنیده شده باشد. این نظریه معمولاً به عنوان یک اصل پذیرفته می شود. هرچند نقد های بسیار زیادی به آن شده است ولی در کتاب های زیادی با این نظریه روبرو می شویم.

معتقدان به این نظریه اقوام بومی فلات ایران را غیر آریایی می دانند و حتی برخی از آنان معتقدند قبل از آریاها اقوام دیگری هم به این فلات مهاجرت کرده اند.

در کل، مهاجرت های عمده را در سه موج مهم بررسی می کنند :

١ - آزیانیک در حدود هزاره چهارم قبل از میلاد

٢ - هند و اروپایی در حدود هزاره سوم قبل از میلاد

٣ - هند و ایرانی حدود هزاره دوم قبل از میلاد که مهمترین آنها مادها و پارس ها می باشند.

٢ - منشأ اولیه

ساکنین اصلی فلات ایران

در این نظریه منشأ اصلی، سرزمین ایران معرفی می شود. این نظریه بیان می دارد که مهاجرت از داخل فلات ایران به دیگر مناطق صورت گرفته است. برخی از نظریه پردازان دوره فریدون را دوره چند بهره شدن یک جمعیت می دانند که بخشی از آن ها در جایگاه اولیه خود یعنی ایران باقی ماندند و بخشی دیگر به سرزمین های دیگر رفتند. البته این نظریه صرفا به این صورت بیان نمی شود و حالت های گوناگونی دارد؛ اما به طور کلی برخی معتقدند که ساکنین نخستین فلات ایران همان آریاییان هستند و یا نیاکان ایرانیان کنونی از ابتدا در این فلات ساکن بوده اند.

همچنین برای دانش کامل تر، بنگرید به :

فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریائیان

جهانشاه درخشانی، آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان


غرب و شمال غرب

برخی از پژوهشگران معتقدند که مهاجرت از سوی غرب فلات ایران به این سرزمین صورت گرفته است. شبه جزیره اسکاندیناوی، شمال آلمان و جنوب دانمارک، میان رودان و ... از مواردی هستند که به عنوان منشأ اولیه بیان می شوند که در غرب و شمال غرب فلات ایران قرار دارند.

شمال و شمال شرق

آسیای میانه و قفقاز دیگر مکان هایی است که به عنوان منشأ اصلی بیان می شود. البته برخی هم این مناطق را مسیر مهاجرت دانسته اند. در این نظریات گفته می شود که هند و اروپاییان از سرزمین‌ های واقع در دشت‌ های جنوب روسیه، نواحی شرقی و فرودست رود Dniepr، شمال قفقاز و غرب اورال برخاستند و به تدریج بخش‌های گسترده‌ای از اروپا و آسیا را به دست آوردند. هند و ایرانیان در منطقه ی تمدنی «آندرونو» Andronovo (گستره‌ای شامل سرزمین‌های واقع در سیبری غربی تا رودخانه‌ی اورال) می‌زیستند و رفته رفته به فلات ایران رهسپار شدند.

بنگرید به: قوم آریایی، داریوش کیانی

لازم به ذکر است که برخی از نظریه ها مهاجرت هند و اروپاییان را در چند مرحله می دانند به طوری که به مکان های گوناگون مهاجرت کردند و دسته ای از آنها به فلات ایران آمده اند. به طور کلی در این زمینه نظریه های پیچیده ای عنوان شده است که به منظور اختصار از وارد شدن به آنها خود داری می کنیم.

پژوهش های ژنتیکی

پژوهش های دکتر اشرفیان بناب

یکی از پژوهش هایی که درباره نژاد ایرانیان صورت گرفته است، پژوهش های آقای دکتر مازیار اشرفیان بناب و همکارانش در دانشگاه پورتسموت است. این پژوهش ها در سال ۲۰۱۱ به نتایجی رسید. به طور کلی این پژوهش ها نشان می دهند که ایرانیان ریشه ده هزار ساله در فلات ایران دارند.

هم ریشه بودن همه اقوام ایرانی

پژوهش های دکتر اشرفیان و همکارانش نشان داد که اکثر قومیت های ایرانی با دیگر اقوام ایرانی، ریشه مشترک دارند.

بخش هایی از صحبت های دکتر اشرفیان درباره نتایج پژوهش هایشان را از زبان خود ایشان بخوانید:

تحقیقات ژنتیکی اینجانب نشان می دهند که عموم اقوام و گروه های جمعیتی ایرانی که در ایران امروزی (و حتی فراتر از مرزهای سیاسی فعلی ایران) ساکن هستند، علیرغم اینکه دارای تفاوتهای جزئی فرهنگی هستند و حتی گاه به زبانهای مختلف هم تکلم می کنند، دارای ریشه ژنتیکی مشترکی هستند.


نزدیکی ژنتیکی میان اقوام ساکن در فلات ایران و از سوی دیگر خاص بودن این محتوای ژنتیکی در فلات ایران، به قدری ملموس و غیر قابل انکار است که حتی کاربرد واژه‎ی اقوام را در مورد جمعیت ساکن در فلات ایران با شک و تردید روبرو می کند. به این معنی که آنچه باعث تمایز ژنتیکی گروه‌های انسانی می شود تا بتوان آن‌ها را به صورت اقوام تمایز یافته در زمان و مکانی خاص تصور کرد؛ ابداً در محتوای ژنتیکی ایرانیان اعم از شیرازی، اصفهانی، خراسانی، ، لر، بلوچ و .... دیده نمی شود...

آریاها ساکنین ده هزار ساله فلات ایران

در پژوهشهای این گروه به سرپرستی آقای اشرافیان بناب، بررسی ژنتیکی اقوام باستانی صورت گرفته است. گویا استخوان های بدست آمده از مکان های مشهور باستانی مانند مسجد کبود و شهر سوخته مورد بررسی این گروه قرار گرفتند.

به گفته آقای اشرفیان بناب، ایرانیان بازمانده ی آریاهایی هستند که از ده هزار سال قبل ساکن فلات ایران بودند:

مطالعه DNA میتوکندریال نشان می دهد که ریشه‏ ی مشترک مادری تمام اقوام ایرانی ساکن در فلات ایران، به زمانی بسیار عقب تر از آن چه در نظریه‏ ی مهاجرت اقوام آریائی مطرح می باشد بر می‌گردد. بدین ترتیب که اگر تمامی اختلاط ها و شاخص های ژنتیکی مربوط به سایر مناطق جغرافیایی و قومی را از محتوای ژنتیکی نمونه‌های مدرن ایرانی حذف کرده و به کناری بگذاریم، اخیرترین جد مشترک مادری ما (Most Recent common ancestor- MRCA)، زمانی حدود ۱۰ هزار تا ۱۱ هزار سال قبل در فلات ایران می زیسته است.

گفتگوی دکتر اشرفیان بناب با ایسنا

 

اسناد و شواهد تاریخی و باستان شناسی نشان می دهد که آریائیان اقوامی مهاجر نبوده اند، بلکه از حدود ده هزار سال قبل در این سرزمین ساکن بوده و مبدا و منشاء بزرگترین ابداعات و نو آوری های انسان مدرن بوده اند (از جمله ابداع کشاورزی، پیدایش نخستین روستاها و شهرهای کشف شده در جهان، اهلی کردن حیواناتی چون احشام برای اولین بار، ابداع خط و نگارش و بنیان گذاری بزرگترین و اولین تمدنهای پیشرفته بشری در بسیاری از نقاط ایران بودند

اعتقاد بنده اینست که عموم ما ایرانیان از اعقاب آریائیهائی هستیم که از بیش از ده هزار سال قبل در این سرزمین می زیسته اند و بزرگترین تمدنهای انسانی را پایه گذاری کرده اند.

شباهت ژنتیکی ایرانیان با اروپاییان

به گفته ی دکتر اشرفیان این پژوهش ها نشان می دهد که شباهت ژنتیکی ایرانیان و اروپاییان احتمالا به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به اروپاست:

این مطالعات ژنتیک نشان می دهند که شباهت های ژنتیکی ما ایرانیان با اروپائیان نه به دلیل مهاجرت اقوامی از اروپا به ایران (در حدود چهار هزار سال قبل) بلکه به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به سمت اروپا (در حدود ده هزار سال قبل) می باشد.

برای بررسی بیشتر این موضوع، در ادامه نوشتار به چند مورد از پژوهش های پیشین که به این حوزه ارتباط پیدا می کند اشاره می کنیم.

پژوهش های کاوالی اسفورتسا

تصویر زیر نتایج پژوهش های «کاوالی اسفورتسا» را نشان می دهد. همانطور که مشخص است بخشی از اقوامی که هند و اروپایی خوانده می شوند از نظر تباری نزدیک هستند.

تحقیقات آقای کاوالی اسفورتسا بر روی نمونه های واجد شرایط از بیست و شش ملیت مختلف انجام گرفت که نتایج جالبی بدست آمد. مطابق با این گراف نزدیکترین گروه به ایرانیان، یونانیان هستند با ۰٫۰۰۷۰ اختلاف، پس از ایشان به ترتیب ۰٫۰۱۳۳ مردمان ایتالیا و ۰٫۰۱۵۲ هندوستان و...

این موضوع نشان از نزدیکی برخی از ملت های هند و اروپایی به یکدیگر دارد و به نوعی همان آریایی بودن این ملت ها را نشان می دهد.

برای دانش بیشتر بنگرید به: میزان خویشاوندی و شباهت ژنتیکی بیست و شش گروه جمعیتی

پیش از این اشاراتی به منابع داشتیم که این نزدیکی را هم می توان از آنها برداشت کرد.

واژه «ایران» و مفهوم آزادگی

می دانیم که نام زیبای «ایران» نام یک تمدن کهن است که به مرور زمان به شکل «ایران» در آمده است. جدا از بررسی های پیرامون نژاد و تبار ایرانیان، باید توجه داشت که به نظر می رسد لفظ «ایران» کاربردی فرا تر از مفهوم نژادی هم برای ایرانیان داشته است و شاید یکی از دلایل ماندگار بودن این نام همین موضوع باشد. مفهومی که مرتبط با آزادگی و شرافت می باشد. برای مثال در بخشی از شاهنامه فردوسی، هنگامی که از زیبایی و بلند بالا بودن بیژن حیرت کرده اند؛ این سوال برایشان پیش می آید که «آیا سیاوش زنده شده است و یا پیژن از پری زادگان است؟» بیژن هم اینچنین پاسخ می دهد:

سیاوش نیم نز پری زادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

هرچند که مهم ترین موضوع در هویت یک ملت، فرهنگ و تمدن آن ملت است. مطمئناً اهمیت زبان و نژاد کمتر از فرهنگ و تمدن است و باید برای بهبود روز افزون شرایط فرهنگی و تمدنی کشورمان بکوشیم و این موضوع را در اولویت قرار دهیم. تاریخ نشان داده است که ایرانی راستین بودن قبل از آنکه به نژاد و تبار بستگی داشته باشد به نیک سیرتی بستگی داشته است. در طول تاریخ، نژاد اهمیت چندانی برای بزرگان و خردمندان این سرزمین نداشته است؛ اما در شرایطی که از هر روشی برای تضعیف کشور ما بهره می برند؛ از جمله آنکه انواع و اقسام نظریه ها درباره تبار و نژاد ما داده می شود و برخی از آن ها به دنبال ایجاد تمایلات جدایی طلبانه هستند؛ نیاز به پژوهش های بیشتری در این زمینه احساس می شود.



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:27 | نویسنده : فرشید خان
 

برسی علمی چهره مادها و تفاوت ظاهری احتمالی آنها با پارسها و پارتها

دغدغه خیلی از تاریخ شناسان این است که مادها  این سردم داران  زیبا و نجیب نژاد و تمدن بزرگ ایرانی  را در کجای تاریخ ایران جا گذاشتیم

انچه از تصاویر حکاکی شده بنای با ارزش تخت جمشید و همچنین توصیفات مورخان یونانی می توان فهمید مادها بسیار شبیه پارسها  بوده اند اما با این تفاوت که صورتی کمی دراز تر و اکثرا دارای بینی نوک عقابی کشیده تر از  بینی نوک عقابی پارسها با ارتفاع کم از نیم رخ  و یا حتی بینی ساده و بدون غوز و چشمانی رنگی تر بوده اند که ما با این اسناد و شواهد محدود و دست به دامن حدس و گمان به جستجوی شکل ظاهری مادها می پردازیم

سرزمین ماد کجاست؟

سرزمین ماد 675 پ.م.ماد نام سرزمینی بود که تیرهٔ ایرانی مادها در آن ساکن بودند. این سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آتروپاتن  در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و ناحیه امروزی تهران (ری)،حوزه شمال غربی کویر مرکزی، همدان، کرمانشاه، ایلام وکردستان(کردستان ایران.عراق.ترکیه.سوریه امروزی) را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد در گذشته اکباتان نام داشت که بعدها به هگمتانه و الان همدان تغییر نام داد همچنین مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان (کردوخی ها و میتانی ها) ، ستروخاتیان (ساگارتی ها، کرمانجها) وبودیان    بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده اند ازآریزانتیان (طایفه نجبای ماد) که درحدود کاشان میزیسته اند و مغها که در ناحیهً بین رغهً آذربایجان (مراغه) و رغهً تهران (ری) ساکن بوده اند و سرانجام پارتاکانیان (یعنی مردمی که درکنار رود زندگی می کنند) همان مردم منطقهً اصفهان بوده اند   .

در نقشه زیر به محدوده احتمالی اسکان مادها توجه کنید

از مطالب بالا کاملا می شود پی برد که به حدود قلمرو مادها اشاره شده است نه خود مادها پس برای پیدا کردن مادها و ویژگی های ظاهری آنها باید به سوالات زیر پاسخ داد.

 

آیا کردهای امروزی بارمانده مادهای باستان هستند؟

 

 

کردها که در طول تاریخ به نام های آریزانتیانو ساگارتی ها، کرمانجهاوگوتی‏ها و کاردوخی‏ها ،کرتی،کاردو،کاردوخ معروف بودند که تشکیل دهنده مادها خطاب شده است. چنانکه از قدیمترین مدارک سومری چنین برمی‏آید که ملتی موسوم به گوتو یا گوتی وجود داشته که آشوری‏ها آنها را گاردویاکاردو Kardu کرتی،غوردی،قورتی،مینامیده‏اند.
 
پس کوردهای آریایی و تشکیل دهنده مادهستند و شواهدی  در رد کردن ماد بودن کردها  وجود ندارد
دو نظریه:
 
مثلا مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد ها بوده و بعدها رو به جنوب رفته اند.آنچه در اینجا قابل تذکر است آنستکه برخی از محققین کردها را از همان گروه که در منطقه زاگرس اقامت گزیدند و بنامهای، گوتی،کاسی،لولو،کاردوخ و غیره معروف شدند،میدانند پس کردها می توانند پارس باشند همچنین زبان کردی که شاخه ای اصلی از زبان مادی وپارس باستان است گویایی پارس بودن کردهاست نه ماد بودن آنها
 
گواه دوم پارس بودن کوردهای امروزی نام خود کوروش(فرزند کرد) و تعصب و احترام فوق العاده مادها هخامنشیان و ساسانیان واشکانیان و...به سرزمین کردستان و ساخت بناهای یادبود در ان ناحیه مشخص کننده پارس بودن ان نقطه است از نظر زبان شناسی نیز پروفسور مکنزی بر این باور است که زبان کردی با زبان مادی از یک ریشه است و حال اینکه زبان کردی دارای عناصر قوی زبانهای جنوب غربی ایرانی نیز می‌باشد و از این رو هرگونه وابستگی میان زبان‌های کردی و مادی را رد نمی کند حال اینکه شبیه‌ترین زبان‌ها به زبان کردی، بلوچی، گیلکی(گیلانی و مازندرانی)و تالشی هم هستند، . ضمن اینکه دیگر زبانهای نزدیک به زبان کردی که زیرگروه جنوب غربی زبانهای ایرانی به شمار می آیند خود زبان فارسی را نیز شامل می شود. اما در بین آنها گه گاهی افرادی با چهره های کشیده که بر ماد بودن آنان صحه می گذارد دیده می شود
 

 


آیا مردم شمال ایران را می توان وارث تمدن مادها
 
دانست؟
 
 
 
سایکس در مورد حضور مادها در گیلان و مازندران و گلستان و از همه مهمتر مردم تالش چنین می گوید:دولت ماد در مرکز رشته ‏کوههای زاگرس و جلگه‏های حاصلخیز واقع در مشرق این رشته‏ کوه،تشکیل شده بود.ابتدا ناحیه اطراف همدان تحت انتظام‏ درآمد،لیکن این مرکز بزودی قلمرو خود را در چهار جانب بسط داد تا اینکه حدود شمالی آن به دریای کاسپین و رود(ارس)و گیلان و یقینا قسمتی از مازندران که مادها در آنجا ساکن بودند رسید،پس طبق گفته این محقق ارزشمند مادها قبل از به قدرت رسیدن حکومت مرکزی مادها در همدان در مازندران ساکن بودند
.
در مورد مردم گیلان و مازندران باید گفت که با برسی شکل ظاهری افراد این استان ها با سه نوع چهره روبرو می شویم
 
1-صورت های کاملا گرد با پف زیر گردن که بیشتر در پارتها دیده می شود
 
2-صورت های بیضی مایل به مربع با شکستگی فک ها که همراه با فر موی سر و یا صاف به رنگ قهوه ای و لب های نیمه نازک که کاملا ویژگی پارس هاست زمان ورود انها به مازندران نیز به دوران هخامنشیان باز می گردد.
 
3-اما دسته سوم با صورت های کشیده و بینی های نوک عقابی کشیده تر از بینی نوک عقابی پارس ها و همچنین چانه های کشیده و چشمانی اغلب رنگی و جنس مویی کاملا صاف دیده می شود.گروه سوم که بیشتر در گیلان و غرب مازندران دیده می شود دارای چهره هایی زیبا و کشیده که با حکاکی های روی تخت جمشید مطابقت دارند و اندامی لاغر و کشیده هستند بدون شک همان ویژگی های ظاهری را دارا می باشند که مد نظر ما در این پست است
از نظر خصوصیات رفتاری انها می توان به بی حاشیه بودن و پرهیز از شوخی  و خونسرد بودن پای حرف های زده و کرده خود ایستادن  انها اشاره کرد که کاملا متفاوت با طبع پر حاشیه و شوخی گر پارسهاست
 
 
 

آیا کردها ی امروز بازماندگان مادهای باستان هستند

 

سایکس اضافه می کند که سرزمین ماد سه استان بزرگ داشت، «ماد بزرگ»که امروز عراق عجم مناطق زاگرس است«ماد آتروپاتن» که اکنون آذربایجان و کردستان است و«مادر اجیانا» که ولایات اطراف‏ تهران و زاگرس و البرز حالیه می‏باشد.کردها بازماندگان مادهاهستند شاید زبان کنونی مردم غرب که کردی خطاب می شود همان زبان تمدن گمشده مادها باشد  از نظر ویژگی های ظاهری نیز کردها علارغم چهره ای کاملا ایرانی دارای صورتی کشیده تر و زیباتر از پارسها و پارتها هستند و همچنین شباهت زیادی به مردم اروپا خصوصا مردم فرانسه و آلمان دارند این در حالیست که پارسها دارای اشتراکات ظاهری زیادی با مردم جنوب اروپا نظیر ایتالیا و یونان و رومانی و هند.....دارند از نظر خصوصیات رفتاری نیز کردها دارای تاب تحمل زیادی هستند و همچنین معروف است که پای حرف  و کرده خود  می ایستند
 
 
از برسی های علمی  به نتایج زیر دست پیدا می کنیم
 
1- مادها شاخه ای اصلی  ایرانی های باستان هستند که دارای چهره ای کشیده و موهایی بور و کمتر تیره رنگ و همچنین چشمانی رنگی و کمتر تیره رنگ می باشند که اکثریت کردها  که در مازندران و گیلان و آذربایجان و زاگرس و ایلام و کرمانشاه و شمال عراق و ترکیه و سوریه و شوروی وو....  ساکنند .
 
 
2-مادها بر خلاف پارسها که بیشتر شبیه مردم جنوب اروپا نظیر ایتالیایی ها و یونانی ها هستند شباهت زیادی به ژرمن ها و مردم فرانسه دارند
 
به کشیدگی چانه ها و کشیدگی چهره مردم شمال اروپا و شباهت های انان با مادها توجه کنید
 

3- آنها افراد جدی هستند که از شوخی های بی جا پرهیز می کنند آنها افرادی بی حاشیه ای هستند و مرد و مردانه پای اعمال و گفتار خود می مانند

 



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:4 | نویسنده : فرشید خان

کردستان یکی از مهم ترین سرزمینهای آریایی و کهن ایران زمین است که به یکی از مراکز اصلی عرفان  ایران زمین و حتی مشرق نیز شهرت دارد . متاسفانه بخش های زیادی از  کردستان با توطئه های استعمارگران و نا آگاهی و حماقت خلفای گذشته ایران از بدنه اصلی اش جدا شده است و در ترکیه و عراق و سوریه قرار گرفته است , که امید بسیار داریم مردم نیک سرشت کُرد ما به یاری دیگر هم میهنانمان روزی این خاکهای نژاد ایرانی را به میهن اصلی اش پیوند دهند و همه ایرانیان آریا نژاد متحد و یکپارچه در  مرز جعرافیایی ایران زندگی کنند . نام کشور ایران از واژه اوستایی ائیرانه ویچه گرفته شده است و در تمامی متون اوستانی و پهلوی و باستانی بر آن تاکید شده است . ائیرانه ویچه در معنی سرزمینهای آریایی یا خواستگاه آریایی ها معنی می دهد . به همین روی از دهها قوم و تیره مختلف تشکیل شده است که همگی آریایی هستند . نام ایران برای همه نژادهای آریایی برگزیده شده است و متاسفانه کردستان عراق که امروزه با اعراب عراق زندگی میکنند هیچ همخوانی با نام آنها ندارد و جایگاه اصلی آنان سرزمینهای آریایی است که همانا ایران است . کردستان عراق با وسعتی برابر 80 هزار کیلومتر مربع همان استان شادپیروز در زمان ساسانی است که هویتی تماما ایرانی دارد و هنوز جشن نوروز ایرانی جشن ملی آنها نیز هست و باقی مراسمهایشان و زبانشان نیز  کردی است . همین طور هم کردستان ترکیه و سوریه . متاسفانه وضعیت کردستان سوریه از همه مناطق کرد نشین وخیم تر است . به صورتیکه حکومتی بعث سوری کردها را تنها از هویت عرب می داند و هیچ هویت دیگری ( ایرانی ) را برای آنان به رسمیت نمی شناسد . در سال 1962 دولت سوریه کردها را از لیست شهروندان سوری خارج کرد و از داشتن کارت شناسیایی محروم گردیدند . در مارس سال 2004 در شهر قامشلی طی یک نبرد خیابانی بیش از 30 کرد توسط پلیس سوری کشته و صدها نفر دیگر زخمی شدند .  کردهای سوریه که دارای ملیت ایرانی هستند جمعیتی بالغ بر 3 میلیون نفر می باشند . امید بر این است روزی کردستان و کردهای ایران و دیگر تیره های ایرانی در تمامی امور کشوری و فرهنگی و هنری بیش از پیش فعال تر و پویا تر باشند . بدون شک کردستان از غنای فرهنگی و هنری و...بسیاری برخوردار است . موسیقی شگفت انگیز سنتی کردی که انسان را دگرگون میکند یکی دیگر از همین هنرهای بارز ایرانیان کرد است . امروزه برجسته ترین شخصیتهای موسیقی غنی ایرانی را کردها تشکیل میدهند و به راستی میتوان میگفت که کردان ایران زنده کننده موسیقی غنی و عرفانی ایران زمین هستند .  . .  لباسهای محلی زیبا و هنرهای بی نظیر کوردی .به راستی روح انسان را نوازش می دهد . ریشه تاریخی کردهای ایرانی نژاد –  به بیش از 4500 پیش از میلاد باز میگردد سرزمین ماد بزرگ پایه گذار  امپراتوری بزرگ ایران  است . به عبارتی میتوان گفت تک تک این تیره های کهن ( ماد + پارت + پارس ) تشکیل ایرانی را داده اند که روزگاری بس طولانی به شکلی بسیار دموکرات و متمدن بر خاورمیانه حکومت می کرده است .

 در نبرد ایران و عراق , کردهای عراقی و سنندج ایران به شهرهای مختلف ایران منجمله تهران و کرج و تبریز مهاجرت کردند و سختی های بسیاری را در این جنایت صدام متحمل شدند . افتخار کنونی ملت ایران این است که پس از فروپاشی حکومت ننگین و دست نشانده صدام , رئیس جمهوری ایرانی بر مسند قدرت عراق تکیه زده است . جلال طالبانی کرد ایرانی نژاد در منطقه عظیمیه کرج سالها زندگی می کرد . آقای بارزانی رئیس اقلیم کردستان عراق نیز در کنار وی بودند . پدر وی یکی از بزرگان تاریخ معاصر ایران بود . افتخار ما است که کردها بر عراق حکمرانی کنند  " هرکجا کُرد باشد، آنجا ایران است."

به جرات می توان گفت که اقوام ( مدیا ) کرد  بنیان گذاران سرزمین آریایی ایران زمین هستند  .کردها نباید بازیچه عده ای سناریو نویس آمریکایی و انگلیسی شوند زیرا  بخش اصلی  هویت ملی ایرانیان کردها هستند و کردها هم بخش مهم و سرنوشتشان با هویت ملی ایرانی شان پیوند خورده است در تمامی ریشه های ایرانی این نزدیکی و یکی بودن قابل مشاهده است ( از موسیقی کردی تا دین و فرهنگ , زبان پهلوی  و کردی , آئین و رسوم نوروز و جشنهای باستانی , آتش افکنی و . . . ) . بدون شک در نبود هر کدام دیگری ضربه های بسیار بزرگی خواهند خورد و در آن روی سکه بیگانگان هستند که به نیت شوم و اهریمنی شان خواهند رسید و سرمایه های این شهرهای کردستان را به یغما خواهند برد و تا صدها سال دیگر سایه استکبار را بر بالای سر آنان قرار خواهند داد . ایران یعنی ماد وپارس و پارت  و . . .

سال 2625 مادی  

برابر است با

سال1393 خورشیدی



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 11:1 | نویسنده : فرشید خان

زبانشناسی در مقابل نژادشناسی

این واقعیت که مفاهیم «آریایی» (به عنوان صفت) و «آریایی‌ها» (به عنوان اسم خاص) در ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیستی عملاً مترادف با «غیریهودی» و «غیریهودی‌ها» مورد استفاده قرار می‌گرفت، با توجه به قتل‌عام یهودیان، قطعاً استفاده بی ملاحظه و سرسری از این واژه‌ها را در مناطق آلمانی زبان در آینده دور و نزدیک بدنام و با مشکل روبرو کرد. حال آنکه این واژه‌ها، تا زمانی که نازی‌ها موجب بدنامی آنها نشده بودند، تاریخچه‌ای طولانی از تحول معانی را پشت سر داشتند که وجه مشخص آن از سویی تحولی چند مرحله‌ای در جهت موارد کاربردی روزافزون گسترده تر و متنوع تر آنها بود و از سوی دیگر و همزمان با آن موجب عامیانه تر شدن فزاینده معانی و کاسته شدن روزافزون دفت و بار علمی معانی آنها شد.

سرآغاز این روند، ورود مفهوم یا واژه هندی اَریه یا واژه ایرانی آریا به زبان هندواروپایی بود که به زودی برای نامگذاری زبان‌های خویشاوند در مناطق هندواروپایی مورد استفاده قرار گرفت. اما آبراهام ه. آنکتیل دوپرون فرانوسی که گویا نخستین بار این واژه را به کار برده بود، منظورش از آن صرفاً مشخص کردن اقوام بود:

این نویسنده (هرودوت) به دو قوم موسوم به «آری‌ها» یا «آرین‌ها» اشاره می‌کند، اولی ... قوم همسایه سُغدیان بوده است و در مورد دومی می‌نویسد: «سابقاً مادها را به طور کلی با نان «آرین‌ها» یا «آری‌ها» می‌شناختند». هرودوت از سویی به ما می‌آموزد که در روزگاران کهن به مادها، آرین‌ها، یعنی اقوام ایرانی، می گفته‌اند؛ و از سویی دیگر دیودوروس سیسیلی می‌نویسد زرتشت مرید ایزد نیکی، قانون گذار آریایی‌ها بوده است. پس چگونه می‌توانیم از این ویژگی‌ها نپذیریم که این زرتشت همان زرتشت مردی اورمزد (اهورامزدا) و قانون گذار مادها و مردم ایران (آریایی :یونانی آریانویی: آریان‌ها، یا آری‌ها) بوده است.

یوهان فردریش کلویکر مقاله آکتیل دوپرون را به آلمانی ترجمه کرد و بدین ترتیب برای نخستین بار، واژه «آریایی‌ها» به ادبیات مناطق آلمانی زبان راه یافت. آرنولت هرمان لودویگ هه‌رن نیز از واژه «آریایی‌ها» به عنوان مفهومی در جهت مشخص کردن یک قوم استفاده کرده است. یوهان گونلیپ روده نیز با استناد به سه مولف بالا این مفهوم را به همین معنا به کار برده است. و بالاخره اینکه فردریش کرویتزر نیز این واژه استفاده کرد.[

این واژه از طریق فردریش فون اشلگ دستخوش اولین و در عین حال تعیین کننده ترین گسترش معنا شد، زیرا وی به دلایل زبان شناختی نظریه خویشاوندی اقوام ژرمنی با ایرانیان را مطرح کرد:

اما برای نام آریایی‌ها خویشاوند دیگری نیز وجود دارد که بیش از همه به خود ما مربوط می‌شود. چون این همان ریشه هند ari است که بی شک با ژرمنی‌ها زنده و شناختنی است... تعجب نکنید اگر اضافه کنم که این نظریه از مدت‌ها پیش برای من به یک حدس تاریخی تبدیل شده که در تائید آن شواهد بسیاری یافته‌ام. شواهدی که نشان می‌دهند نیاکان ژرمنی ما زمانی که نوز در آسیا می‌زیستند، در آنجا عمدتاً با نام آریایی شناخته می‌شدند... که در صورت آن افسانه و باور باستانی که آلمانی‌ها یا به عبارت دیگر اقوام ژرمن و گُت را خویشاوند پارسیان و ایرانیان می داند، یکباره صورت دیگری به خود می‌گیرد و سرنخ و مبنای تاریخی معینی کسب می‌کند.

کریستین لاسن استاد سوئدی رشته هندی شناسی دانشگاه بن، از اشلگل نیز پا فراتر گزارد. از سویی پیشنهاد کرد برای نامیدن اعضای خانواده زبان‌هایی که امروزه غالباً «هندواروپایی» یا «هندوژرمنی» نامیده می‌شوند، از صفت «آریایی» استفاده شود، و از سوی دیگر معتقد بود که واژه «آریایی‌ها» را که مشخص کننده قوم (آریایی) است، باید به مجموعه «قوم آغازین» تسری داد:

دانشمندان برای این زبان‌ها نام‌های گوناگون ابداع کرده‌اند که همگی یا مانند «یافتیک» و «قفقازی» غیرتاریخی هستند و یا مثل «هندوژرمنی» تلفظ آنها به دلیل ترکیبی بودن دشوار است... از آنجا که نام مشترک قومی که از یک مرکز واحد تا مسافت‌های غیرقابل تصور در سراسر جهان چنان گسترش یافته که شاخه‌های زبان آن امروزه تقریباً تمام اروپا را به طور کامل پوشانده، در آمریکا زبان فرمانروایان را از آن خود کرده و در میهن اصلی اش آسیا نیز هنوز بخشی از زیباترین سرزمین‌ها را در اختیار دارد و جتی در استرالیا و آفریقا هم ریشه دوانده است و جهانگشایی‌های جدیدی را نیز مژده می‌دهد... از آنجا که این نام اکنون دیگر یافت نشدنی و غیرقابل اثبات است، من پیشنهاد می‌کنم برای نامیدن آن همان اسمی انتخاب کنیم که توسط تیره‌ها و طوایف زیادی از این قوم به راستی به کار رفته و مورد استفاده قرار گرفته بود. هندیان و ایرانیان باستان خود را به همین نام، یعنی آریایی می‌شناختند، نامی که در میان آلمانی‌های جنگاور نیز همچون بالیدنی و افتخارآمیز مطرح بوده است.

دانش زبان شناختی در ادامه نتوانست روی یک قاعده زبانی مشترک به توافق برسد. در حالی که برداشت چند نفری (مانند لاسن که از آغاز این نظر را داشت) از این مفهوم، زبان تمام اعضای خانواده زبان‌های هندوژرمنی بود، عده‌ای دیگر آن را مفهم هندوایرانی و نیز گروهی دیگر آن را فقط مترادف مفهوم ایرانی تلقی کردند. خود لاسن هم بعدها از کاربرد سفت آریایی به معنای جامع عقب نشینی کرد و از آن پس عموماً از مفهوم هندوژرمنی استفاده می‌کرد. اما تاثیر اندیشه‌های اولیه او به دو معنا همچنان ادامه یافت: «ریشه لغوی آریا را در بسیاری از واژه‌ها و نام‌هایی که طنینی مشابه دارند کشف و اثبات کنند.» و ثانیاً در قالب اعتقاد به فرضیه وجود یک «قوم آغازین» آریایی یا هندوژرمنی با فرهنگی در سطح بالا و مشخصات ویژه ظاهری و شخصیتی.

پس به زودی اقوام دارای زبان آریایی یا هندوژرمنی در فرهنگ علم زبان‌شناسی آن سال‌ها به عنوان نژاد معرفی شدند. هر چند لازم به ذکر است که این رویداد بیشتر مربوط به کشورهای غیرآلمانی بود. پنداشت‌های این گونه پژوهندگان از بهشت باستانی آریایی و فضایل شاخصی که آریایی‌ها را تا امروز از دیگران متمایز می‌سازد، به ایجاد نوعی اسطوره آریایی انجامید که شالوده‌ای شد برای نظریه‌های بعدی و به دیگران امکان داد آن را گسترش دهند اما پس از آنکه انبوهی از پریشان ترین انواع نظریه‌های نژادشناختی معیارهای متمایزکننده‌ای را که در اصل ریشه در زبان‌شناسی داشتند، از دیدگان زیست‌شناسی نژادی تحت شعاع قرار دادند و آنها را نیز تیره و پریشان کردند.[ پژوهندگانی از قبیل موللر وظیفه خود دانستند علیه این گرایش به پا خیزند. موللر در یک سخنرانی در دانشگاه استراسبورگ چنین گفت:

(بسیاری) این واقعیت را به سادگی فراموش می‌کنند که اگر ما درباره خانواده آریایی‌ها یا سامی‌ها سخن می‌گوییم، معیار تمایز و تقسیم بندی ما صرفاً زبانشناختی است. وجود زبان‌های سامی و آریایی امری مسلم است. اما غیر علمی است اگر ... از نژاد آریایی، خون آریایی یا جمجمه آریایی سخن بگوییم و سپس بکوشیم تا بر مبنای معیارهای زبان شناختی، تقسیم بندی‌های نژادشناسانه انجام دهیم... هر چه در تفاوت و تفکیک این دو رشته یعنی زبان‌شناسی و نژادشناسی، بگوییم کم گفته‌ایم... هنگامی که این دو رشته متفاوت تقسیم بندی اقوام و زبان‌ها را مستقلاً و جدا از هم به سرانجام رساندند (تازه آنگاه) وقت آن است که نتایج با هم سنجیده شوند. اما حتی در آن زمان هم نمی‌توان از یک زبان دولِکوسفال سخن گفت، همان طور که سخن گفتن از یک جمجمه آریایی نیز بی معنا است.

در آن سالها در محافل علمی زبان‌شناسی آلمان استفاده از واژه «آریایی» به معنای اعم (یعنی مترادف با واژه «هندوژرمنی») تقریباً به طور کل از مد افتاد بود و نیز استفاده از مفهوم نژاد آریایی بر اساس معیارهای پژوهش‌های انسان شناختی آن سالها هم با مخالفت روبرو بود. اما کاربرد واژه آریایی به مفهوم «هندوایرانی» آن همچنان رواج داشت. ولی با توجه به محبوبیت استفاده از این واژه غالباً تذکر با پانویسی به آن می‌افزودند تا نشان دهند واژه مورد نظر فقط به این معنای خاص برای مصارف علمی قابل قبول است. در دوران ناسیونال سیوسیالیسم، هنگامی که واژه آریایی نه تنها به مفهوم آلمانی یا دارای خون آلمانی، بلکه حتی به مفهوم غیر یهودی رواج و محبوبیت یافت. مثلاً زیگرت نوشت:

البته اصلاً معلوم نیست که آیا هنوز می‌توان اصطلاح آریایی به مفهوم خون آلمانی و نژادهای خویشاوندی را کنار گذاشت و منسوخ کرد یا نه ... بنابراین لزوم اینکه پژوهشگران علوم دقیق در پژوهش‌های خود به استثنای واژه ترکیبی و روشن هندواروپایی و نیز معادل قرار دادن دو مفهوم آریایی و هندوایرانی به طور کلی از کاربرد واژه آرایی چشم بپوشند، بسیار اهمیت دارد.

اما در مورد آموزگار زیگرت یعنی ووست چنین می‌نماید که او بر خلاف آنچه در ظاهر وانمود می‌کرد از تعبیر غلطی که توسط بخشی از افکار و رسانه‌های جمعی ناسیونال سوسیالیستی از مفهوم آریایی نشر و تبلیغ می‌شد، چندان هم ناراضی و نگران نبود. نامگذاری یکی از سمینارها به اسم «سمینار فرهنگ‌شناسی و زبان‌شناسی آریایی» (و نه سمینار درباره فرهنگ و زبان هندوایرانی یا مشابه آن) به خوبی نشان می‌دهد که تصورات و معنای نادرست اما مثبتی که در آن سالها هنگام شنیدن و خواندن واژه آریایی در ذهن تداعی می‌شد، شایسته و مطلوب تلقی می‌گردد. این امر در مورد نحوه استفاده ووست از مفهوم آریایی و آریایی‌ها نیز صدق می‌کند. او از سویی بر تفکیک و تمایز دقیق میان دو واژه آریایی و هندوژرمنی تاکید می‌ورزد:

قبل از هر چیز باید قویاً و قاطعانه مشخص کرد که به هیچ وجه نمی توان واژه آریایی را با واژه هندوژرمنی برابر دانست، یعنی به عبارت دیگر نمی توان مجموعه اقوامی را که به زبان های هندوژرمنی تکلم می کنند و اقشار فرهنگساز اجتماع آنها عمدتاً به نژاد شمالی تعلق دارند، به این اسم نامید.

اما از سوی دیگر به همانندی های میان آریایی ها و آلمانی ها در شیوه تفکر، در احساس و عمل پای می فشرد و به روابط خویشاوندی موروثی میان آلمانی ها و آریایی ها اشاره می کرد. این اظهارات، صرف نظر از درستی یا نادرستی شان، از یک سو نشان می دهند که برای روست مفهوم هندوژرمنی (و نیز آریایی) به عنوان موضوعی ذاتی و شخصیتی، به یک واژه دارای بار معنایی و موضع فکری و ایدئولوژیک، دقیقاً همانند واژه نژاد تبدیل شده بود و از سوی دیگر نماینگر آن است که از دید او این دو صفت «آریایی» و «آلمانی» گرچه دو مفهوم یکسان نیستند، اما به هر حال پیوند و نزدیکی شان مهمتر از جداسازی و تفکیک دقیق واژه شناختی میان آنهاست.

اگر به ادبیات تاریخ باستان نگاردی در قاصله میان سال های ۱۸۵۰ تا ۱۹۰۰ نگاهی بیندازیم، در برخورد با این مفاهیم همان مشکلاتی را مشاهده می کنیم که دانش زبان شناسی آن دوره نیز با آنها روبرو بود: به عنوان مثال، کارل‌فون بونزن (۱۸۵۷) و منتقد و مفسر آثار او یعنی آلفردفون اشمیت (۱۸۵۸) به رغم اختلاف نظر در بسیاری از موضوعات و با وجود نتیجه گیری های تاریخی ای که امروزه به نظر ما عجیب و غریب می رسند، هر دوی آنها این دو واژه را به معنای هندوایرانی و هندوایرانیان به کار برده اند. همین نکته در مورد مارکس دونکر هگلی مسلک نیز صدق می کند(۱۸۷۵-۱۸۷۷) دونکر پژوهش مفصل خود درباره هندی ها و ایرانیان (شرقی) را با عنوان «آریایی های ساحل سند و گنگ » و «آریایی های ایران خاوری» معرفی کرده است. ضمن اینکه برای نامیدن اقوام و مللی که دارای زبان خویشاوند مورد بحث در اینجا بوده اند، از واژه هندواروپایی استفاده کرده است.

ارنست کورتیوس بر خلاف پژوهندگان نامبرده،در نوشته های عمومی و مقدماتی خود درباره تاریخ یونان چنین نوشته است:

بدین سان دانش زبان شناسی قادر به تکمیل قدیمی ترین دوره های زندگی بشر است و می تواند چنان تبارنامه از اقوام و ملل تدوین کند که در سایر روایات هیچ اثری از آن باقی نمانده است. زبان یونانی هم از این طریق یکی از زبان های خویشاوند هندوژرمنی و قوم یونانی به عنوان شاخه ای از آن قوم آغازین کهن شناخته شده، که زمانی در فلات آسیا اسکان داشته و نیای باستانی هندیان، ایرانیان،سلت ها، یونانیان، ایتالی ها، ژرمن ها، لِت ها و اسلاوها بوده است



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:54 | نویسنده : فرشید خان

پیش از مادها

آریایی‌ها را به نام زبان فرضی مشترک باستانی آنان هند و ایرانی می‌نامند. زبان، دین و ساختار اجتماعی جامعه آنان در دوره‌های پس از مهاجرت حاکی از آن است که این اقوام در ابتدا قوم واحدی بودند. جدا شدن آریایی‌ها از دیگر قبایل دامدار و اسکان نیافته هند و اروپایی باید پس از آغاز پراکنده شدن جمعی این قوم‌ها در نیمه دوم هزاره ۴ پ. م رخ داده باشد. مهاجرت اقوام هندو اروپایی که در فاصله هزاره ۵ تا ۳ پ. م در استپ‌های جنوب روسیه زندگی می‌کردند، احتمالاً به سبب افزایش جمعیت، ثروت (به ویژه احشام)، اختراع گردونه و ارابه جنگی و استفاده از است برای سواری بود. این قوم‌ها با فرهنگ کورگان که از هزاره‌های ۵ تا ۳ پ. م در استپ‌های شمال دریای سیاه گسترش داشت، مربوط اند. هندو اروپایی‌ها در جهات مختلف حرکت کردند و از هند تا ایرلند مسکن گرفتند. در طول هزاره ۳ تا اوایل هزاره ۲ پ. م گروه هندو ایرانی یا آریایی که شاخه‌ای از قوم هندو آریایی بود، احتمالاً در آسیای مرکزی، یعنی حدوداً استپ‌های ایران شرقی در سُغد، خوارزم و بلخ باستان و مناطق مجاور آنها همچنان به زندگی مشترک خود ادامه می‌داد. باستان‌شناسان شوروی معمولاً قوم هندوایرانی را در کهنترین دورانهای آن با فرهنگ آندرُنُو که آثار آن در قزاقستان و جنوب سیبری یافت شده است، مربوط می‌کنند. این فرهنگ به هزاره ۲ پ. م تعلق دارد و با فرهنگ کورگان مربوط است. سرانجام هند و ایرانیان نیز در حدود ۲۰۰۰ پ. م در جستجوی سرزمین‌های تازه با چراگاه‌های بهتر و دامهای بیتشر و شاید به سبب خشکسالی‌هایی که به طور ادواری استپهای فصل مشترک اروپا-آسیا را که مسکن آنها بود، تهدید می‌کرد، به تدریج از هم جدا شدند و با حرکتی پردامنه از سمت شرق دریای خزر و آسیای مرکزی، یا از غرب از سوی قفقاز، یا شاید از هر دو جهت از موطن مشترکشان به سوی فلات ایران حرکت کردند. در این زمان با پراکنده شدن هند و ایرانیان در منطقه‌ای گسترده و نیز به سبب سستی روابط اقتصادی میان آنها که روابط را کم کرد، تفاوت میان زبانهای ایرانی و هندی باستان که هر دو از گویش مختلف زبان هندواروپایی آغازین سرچشمه گرفته بودند و در دروه آریایی تحول مشترک آنها برای ادغام کامل آن دو کافی نبود، به تدریج شدت گرفت.

مانند دیگر جابجایی و هجوم قوم‌های اسکان نیافته، احتمالاً در ابتدا گروه‌های کوچک پیشرو آریایی به مناطق تازه نفوذ می‌کردند. گروه‌های کوچک معمولاً در اقوام بومی مستحیل می‌شدند، اما با رسیدن پیاپی گروه‌های بزرگتر در دوره‌ای به نسبت طولانی و تفوق آنان بر اقوام بومی یا متحد شدنشان با آنها عنصر قومی و زبانی آریایی در این منطقه برتری کسب می‌کرد. آریایی‌ها گاه صلج جویانه و گاه با جنگ و خونریزی سرزمین‌های تازه را به چنگ می‌آوردند.

زبان گروهی از آریایی‌ها را که بعداً سراسر شبه قاره هند را فتح کردند، به اعتبار زبان مشترکشان، آریایی می‌نامند. اینها در حدود ۲۰۰۰ پ. م از موطن اصلی خود حرکت کردند و سپس از ایران شرقی به شمال افغانستان نفوذ کرده، پس از آن با گذر از کوه‌های هندوکش میان ۱۷۰۰ تا ۱۳۰۰ پ. م به منطقه پنجاب وارد شدند و اقوام بومی را شکست دادند و کم‌کم به سمت جنوب پیش رفتند. از لوحه‌های یافت شده به خط میخی در آسیای صغیر بر می‌آید که تقریباً در همین زمان، یعنی در حدود سده ۱۷ پ. م، گروه‌های نسبتاً کوچکی از جنگاوران و چابک سواران آریایی (هندوآریایی متقدم) پیش از دیگر آریایی‌ها از ایران گذشته و از طریق کوه‌های صعب العبور زاگرس به آسیای غربی نفوذ کرده بودند. این آریایی‌ها را بدین سبب پیش هندوآریایی می‌نامند که آنها پیش از مهاجرت هند و آریایی‌ها به هند، از آنها جدا شده بودند، اما به سوی هند نرفته بودند. اینها از نظر زبانی به همان گروه از قبایل آریایی تعلق داشتند. این جنگاوران و چابک سواران آزیایی به زودی رهبری سیاسی و نظامی اقوام غیرآریایی هوری و کاسی را در آسیای غربی بدست گرفتند.

امپراطوری میتانی هم که در حدود ۱۴۵۰ پ. م پا گرفت و سراسر بخش علیای بین‌النهرین را شامل بود، با رهبری آریایی‌ها تشکیل یافت. دولت میتانی، قدرت بسیاری کسب کرد و حتی دیرزمانی بر آشور هم تسلط داشت، اما در ۱۳۷۰ پ. م به دست شوپیلولیومَه، پادشاه هیتی از میان رفت.

در اسناد بایگانی هیتی در بغازکوی که در آسیای صغیر یافت شده و نیز در نامه‌های العمارنَه از مصر علیا برخی نام‌های خاص آریایی از جمله «اَرتَتَمه» و «اَرتَمَنیه»، «اَرتَشوورَه» و «شووَرداتَه» دیده می‌شود. در باغاز کوی کتابی درباره سوارکاری هم یافت شده که شخصی کیکولی نام از دولت میتانی آن را تالیف کرده است. در این کتاب اصطلاحات مسابقه اسب دوانی و اعداد، همه صورت پیش هندوآریایی دارند.

سند مهم دیگر، پیمان نامه کورتیوَزه، پادشاه میتانی و شوپیلولیومه، پادشاه هیتی است که در همانجا یافت شده است. در این پیمان نامه، کورتیوزه به میتره-ورونه، ایندره و خدایان توامان ناستیه، سوگند یا می‌کنند. ننام این خدایان هم بیانگر پیش هندو آریایی بودن زبا این اسناد است. پیش هندو آریایی‌های میتانی، چون از نظر جمعیت منطقه درصد کمتری را تشکیل می‌دادند و فقط در میان طبقات حاکم حضور داشتند، با سقوط دولت میتانی به زودی در اقوام بومی مستحیل شدند و تاثیر عمیق فرهنگی و زبانی درازمدتی در آسیای صغیر بر جای نگذاشتند.

پس از پیش هندوآریای‌ها، قبایل ایرانی که هر یک به گویش خاص خود از زبان مشترک فرضی ایرانی باستان سخن می‌گفتند، از موطن اصلی خود در آسیای مرکزی به صورت موج‌های پیاپی به سوی فلات ایران رهسپار شدند. در حدود ۱۱۰۰ پ. م نخستین گروه از اینان به سرزمین‌های شرقی ایران رسیدند که هند و آریایی‌ها و پیش هند و آریایی‌ها پیشتر از آن گذر کرده بودند. به نظر می‌رسد که نخستین قبایل ایرانی که در آخر هزاره ۲ پ. م در جهت غرب ایران حرک کردند، کسانی بودند که زبان آنها به شاخه غربی زبان‌های ایرانی باستان منسوب است، یعنی اجداد مادها، پارس‌ها و سپس پارت‌ها.

برای نخستین بار در سالنامه آشوری سالهای ۸۳۵-۸۳۶ پ. م متعلق به دوره شلمانزر سوم از حمله به قلمرو پَرسواَش میان دریاچه ارومیه و دشت همدان و حمله به سرزمین مَتَی‌ها در جنوب شرقی آن سخن رفته است. در این سالنامه از پارتی‌ها کمی دیرتر یاد می‌شود. مطالب سالنامه‌های بعدی بیانگر ادامه حرکت پارس‌ها به سمت جنوب شرقی و بازایستادن مادها از حرکت در منطقه همدان امروزی است.

در سنگنبشته‌ای از سارگن دوم (سل ۷۰۵-۷۲۲ پ. م) از دیوکو، حکمران ماد که شاید همان دیوکس هرودوت است، نام برده است. در عهد تیگلات پیلسر سوم (۷۲۲-۷۵۴پ. م) سرزمین پارس باید جایی در منطقه مرکزی زاگرس بوده است.

در عهد سناخریب (۶۹۱ پ. م)، مادها - متحد ایلامیان- جایگاهشان در نزدیکی کوه‌های بختیاری بود. در ۶۳۹ پ. م آشوربانیپال پادشاهی ایلام را از میان برداشت و به جنگ کوروش اول شتافت که بر انشان و پَرسواَش یعنی تل ملیلان حکم می راند. این بدان معناست که در این دوره پارسی‌ها تقریباً به سرزمینی که بعدها به نام آنان خوانده شد، رسیده بودند. سمت این جابجایی‌ها حاکی از حرکت پارسی‌ها از شمال غربی به جنوب غربی است و شاید بتوان شاهدی بر آن باشد که سیر مهاجرت نخستین آنان از سی غرب دریای خزر، یعنی از گذرگاه‌های قفقاز بوده است.

پس از ایرانیان متکلم به زبانهای شاخه غربی ایرانی باستان، یعنی مادها، پارسها و پارتها، ایرانی‌های شرقی زبان، مهاجرت خود را آغاز کردند. برخی از اینها در منطقه میان ایالت مرو باستان و ایالت بلخ باستان، رخج و بلوچستان اسکان یافته بودند، اما بیشتر قبایل ایرانی شرقی از جمله گروهی از سکاها، (اسکیت‌ها، الان‌ها، ماساگت‌ها)، خوارزمیان و سغدیان در منطقه جنوب شرقی اروپا و آسیای مرکزی باقی‌ماندند، برخی از بازماندگان آنها مانند اوستی‌ها در قفقاز و یغنایی‌ها و پامیری‌ها در تاجیکستان هنوز در آسیای مرکزی به زبانهای ایرانی شرقی سخن می‌گویند.



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:47 | نویسنده : فرشید خان
تاریخ به دنبال  گشودن راهی به اعماق قرون است و هموار کردن مسیری برای بازگشت به عصر نیاکانمان تا این که آن دوره را  لمس کنیم و با آن زندگی کنیم و از فراز و فرود آن برای راهی که در پیش داریم درس و عبرت بگیریم. اما افسوس که بضاعت  انسان در جست و جوی تاریخ ناچیز بوده و آن چه ثبت و ضبط نموده نسبت که تکاپوی های نیاکان اندکی بیش نیست. با این وصف همین اندازه که هست ، غنیمت است! باید در پاسداشت آن کوشید و به آن ارج گذاشت و همگان را به مطالعه و بهره وری از آن تشویق نمود.

درست است که در  میزان راستی گزارش های تاریخی اما و اگر هایی هست، اما بی شک همین گزارش ها دست مایه ی مورخان برای تبیین تاریخ است. تردید در پاره ای از  نوشته ها و گزارش های تاریخی نباید با را به کلیت  دانش تاریخ بدبین کند. در هر صفحه و سطر از همین متون و آثار شرح مفصلی از داستان زندگی بشر رقم خورده است و بر ماست که تاریخ را دریابیم! تا از درون آن دُر یابیم!



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:36 | نویسنده : فرشید خان

تنديسه ميترا در حال قرباني کردن گاو نر، موزه بريتانيا لندن




تنديسه ميترا در حال قرباني کردن گاو نر، موزه بريتانيا لندن



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 10:34 | نویسنده : فرشید خان

قسمتی از متن حقوق بشر کورش بزرگ

اينک كه به ياری مزدا تاج سلطنت ايران، بابل وكشورهای چهارگانه را برسر گذاشته ام اعلام می كنم « تا روزی كه زنده هستم و اهورامزدا پادشاهی را به من ارمغان می كند كيش و آيين و باورهای مردمانی را كه من پادشاه آنها هستم را گرامی بدارم و نگذارم كه فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر راپست بدارند ويا آنهارا بيازارند.

من كه امروز افسر پادشاهی را برسر نهاد ه ام ، تاروزی كه زنده هستم ومزدا پادشاهی را به من ارزانی كرده هرگز فرمانروايی خود را بر هيچ مردمانی به زور تحميل نكنم و در پادشاهی من هر ملتی آزاد است كه مرا به شاهی خود بپذيرد يا نپذيرد و هرگاه نخواهد. مراكه ، پادشاه ايران وبابل وكشورهای چهارگانه هستم ، نخواهم گذاشت كه كسی به ديگری ستم كند و اگر كسی ناتوان بود و براو ستمي رفت من از وی دفاع خواهم كرد و حق اورا گرفته و به او پس خواهم داد وستمكاران را به كيفر خواهم رساند.

من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسی مال و اموال ديگری را با زور ويا هر روش ، نادرست ديگری از او بدون پرداخت ارزش واقعی آن بگيرد.

من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسی ،كسی را به بيگاری بگيرد وبه او مزد نپردازد.من اعلام می كنم كه هر كس آزاد است هر دين و آيينی را كه ميل دارد برگزيند ودر هر جا كه می خواهد سكونت نمايد و به هر گونه كه معتقد است عبادت كند و معتقدات خود را به جا آورد وهر كسب و كاری را كه مي خواهد انتخاب نمايد ، تنها به شرطی كه حق كسی را پايمال ننمايد و زيانی به حقوق ديگران وارد نسازد.

من اعلام می كنم هر كس پاسخگوی اعمال خود می باشد هيچ كس را نبايد به انگيزه اينكه يكی از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد واگر كسی از دودمان يا خانواده ای خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد وبا ديگر مردمان و خانواده كاری نيست.

تا روزی كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و يا نامهای ديگر بفروشند واين رسم زندگی بايد از گيتی رخت بر بندد.

از مزدا می خواهم كه مرا در تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و ممالک چهارگانه گرفته ام پيروز گرداند.



تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 23:15 | نویسنده : فرشید خان

امپراطوری 2500 ساله‌ یا 2700 ساله؟

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

بسیاری از کسانی که حتی در حد ابتدایی به مطالعه‌ی تاریخ ایران باستان پرداخته‌اند، می‌دانند که مادها اولین بنیانگذار امپراطوری در ایران باستان بوده‌اند. مادها که سالیان سال زیر ظلم و ستم دولت خونخوار و متجاوز آشور زندگی می‌کردند، بعدها در حدود سالهای 728 پیش از میلاد به رهبری دیاکو، پایه‌های اولین امپراطوری در ایران را بنیاد گذاشتند. اما چرا با وجود چنین حقیقت انکارناپذیری، وقتی از تاریخ ایران صحبت می‌کنیم، این قسمت اصلی و مهم از تاریخمان که سلسله‌های بعدی، وجود خود را مدیون این امپراطوری بزرگ بودند، توسط تاریخ‌نگاران امروزی نادیده و بی‌‌اهمیت گرفته می‌شود؟! تا جایی که مبدا شاهنشاهی در ایران را، به دوران هخامنشی یعنی 2500 سال قبل نسبت می‌دهند، و متاسفانه بسیاری از ما، به عمد یا به اشتباه، این تاریخ تحریف شده را قبول کرده و بیش از 200 سال امپراطوری ماد در ایران قبل از هخامنشی را به حساب نمی‌آوریم و یا آن را بی‌اهمیت می‌دانیم، گویی که این بخش از تاریخمان، افسانه‌ای بیش نبوده‌است؟!
در این جستار، ابتدا به شرح مختصری از چگونگی پیدایش این امپراطوری بزرگ در ایران می‌پردازیم، سپس به نحوه‌ی به قدرت رسیدن دیگر سلسله‌های بعد از آن خواهیم پرداخت و در پایان، دلایل این تحریفات را تجزیه و تحلیل خواهیم کرد.

دیاکو در (۷۲۸ پ.م.) به شاهی رسید و شهر همدان(هگمتانه آن‌روزگار) را پایتخت خویش قرار داد. وی دستور ساخت هفت دیوار تودرتو و استوار را در همدان داد که درون این دیوارها باغ و بیشه و بوستان فراوانی پدید آوردند. این سازه‌ی شگفت‌انگیز پایتخت ایران آن روزگار بود. دیاکو ۵۳ سال پادشاهی کرد. مدت زمانی پس از شکست دیاکو از سارگن دوم شاه آشور، فرزند و جانشین او، فرورتیش، قدرت رهبری رابه دست گرفت و در برابر آشوریها به پا خاست.
پس از دیاکو، فرورتیش ۲۲ سال (دوره حکومت: ۶۷۵-۶۵۳ پ.م) حکومت کرد و قبایل ایرانی را به اتحاد خود در آورد. آنگاه وارد جنگ (۶۷۲ یا ۶۷۳ پ.م) با دولت آشور شد ولی در برابر آشوریها شکست خورد و کشته شد. فرورتیش بر سرزمین ماد از حدود ری تا اصفهان و آذربایجان و کرمانشاه و کردستان و همدان سلطنت می‌کرده‌ است.

پس از فرورتیش رهبری مادها را خشتریته (دوره حکومت: ۶۵۳-۶۲۵ پ.م) در دست گرفت. خشتریته اولین پادشاهی است که پادشاهی ماد را در غرب فلات ایران تشکیل داد. به دنبال حمله‌ی مجدد آشور به مادها، خشتریته برای پایان دادن به حملات اشور با مانناها و سکاها پیمان دوستی بست و عملاً با آشور وارد جنگ شد. داستان سلطنت سکاها در ماد خطا است، دولت ماد در این فاصله قدرت خود را مستحکم کرد. خشتریته در سال ۶۲۵ پ. م در گذشت.
سرانجام بعد از از خشتریته، با به پادشاهی رسیدن هووخشتره(کیاکسار مدارک یونانی)(کیخسرو را صورت افسانه‌ای هووخشتره فرمانروای بی نظیر وبی مرگ اوستا و شاهنامه می‌دانند.) بزرگ‌ترین پادشاه ماد، دولت سامی آشور برای همیشه نابود شد.
توانایی‌های او در منظم کردن ارتش و بستن توافق نامه‌های خارجی با دولتهای همسایه، او را به قدرتمندترین شاه غرب آسیا در زمان خودش تبدیل کرد. هووخشتره در ده سال اول حکومتش موفق شد که رابطه اش را با پادشاه سکاها(آنها نیز آریایی بودند)، پروتوثیس، به اتحاد متقابل تبدیل کند.هووخشتره ارتش خود را را به دوقسمت پیاده نظام مجهز به نیزه و سوارنظام تیرانداز (شکلی که از سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و برای اولین بار از ارابه‌های جنگی مجهز به نیزه‌های برنده که صد سال بعد در جنگهای کورش و داریوش معروف شدند، استفاده کرد.

در این زمان، آشور بنی پال دوم، شاه نیرومند و بی رحم آشور، درگذشته بود. از طرفی، یک حکومت کلدانی جدید در بابل در حال شکل گیری بود و شاه آن، نبوپولسر، در صدد گسترش مرزهای کشورش بود و موفق شده بود بخش‌هایی از مملکت عیلام را نیز تصرف کند. هوخشثره، تصمیم به برقراری یک توافق‌نامه برعلیه آشور با نبوپولسر گرفت. در زمان حکومت هووخشتره، ماد قبایل آریازنتا و پارتاکانیان را در نواحی ری و اصفهان و دیگر قبایل ایرانی شرق را تا ناحیه‌ی گرگان به اطاعت کشاند و دولت نیرومند سراسری مادها در ایران را تشکیل داد هوخشتره سپس به پارس حمله کرد و قبایل پارس را به اطاعت در آورد.
هووخشتره شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال ۶۱۴ پ م از کوه‌های زاگرس گذشت و ضمن تسخیر آبادی‌های آشوری سر راه، شهر آشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، پادشاه بابل در شهر آشور به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال ۶۱۳ پ م، شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال ۶۱۲ پ. م. تسخیر شد. نیروهای ماد و بابل ، پایتخت عظیم آشور را به تصرف درآوردند و برای همیشه به تاریخ این امپراتوری بزرگ و خونریز پایان دادند.
در آغاز قرن ۶ پ. م، با شکست آشور و فتح شرق لیدیه، پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. خاورمیانه بین دو پادشاهی نیرومند تقسیم شد: یکی دولت بابل و دیگری دولت ماد.

امپراطوری ایران در زمان مادها

در این زمان، هووخشتره بر بزرگ‌ترین شاهنشاهی غرب آسیا حکومت می‌کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه‌های شرقی خود را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه‌ی نوعیلامی آمیخته می‌شدند، اما هم انشان و هم بقیه‌ی پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.
دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه‌های سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ نبشته‌ی بیستون می‌گوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده‌است.
هوخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و هم‌زمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه‌ی کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه‌ی سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ، به زیر یک پرچم آورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت بزرگ ایرانی بود.
ایشتوویگو یا آستیاگ (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ.م) واپسین پادشاه ماد و جانشین هووخشتره بود. در مورد حکومت او اطلاعات زیادی در دست نیست و بیشتر روایات یونانی به اواخر سلطنت او و نابودی حکومت ماد به دست کورش بزرگ اشاره می‌کنند.
پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه‌ی «وحدت ملی» اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به شمار آورد.
دیاکونوف، ماد را سرزمینی دانسته که به مفهوم وسیع کلمه در عهد باستان از شمال به رود ارس و کوههای البرز و از شرق به دشت کویر و از غرب و جنوب به رشته کوههای زاگروس محدود می‌گشت.
بسیاری از دانشمندان و محققان بر این نکته اتفاق نظر دارند که مادها و پارسها، همانند سکاها، پارتها، سرمتها، و دیگر تیره‌های(آریایی) ساکن در فلات ایران، از اقوام ایرانی بودند که پس از ورود به فلات ایران و ادغام شدن با این قبایل همنژاد، به ادامه‌‌ی همان تاریخ پرداختند. استاد گرانتوفسکی ضمن تشریح این موضوع، مادها، پارسها، گیلانیان، مازندرانیان، لرها، و بلوچها را از قبایل ایرانی ساکن غرب فلات ایران دانسته و در این زمینه چنین نوشته است :
« تأسیس دولت ماد که زبان رسمی آن ایرانی بود، در امر گسترش وسیع زبانی ایرانی در استانهای مختلف ایران از اهمیت خاصی برخوردار بوده است.»
برخی از زبانشناسان معتقدند که زبان کردی به طور قطع از بازماندگان زبان مادی است. اما با این حال برخی دیگر، زبان‌های ایران مرکزی را بازمانده‌ی زبان مادها می‌دانند. ولی بیشتر نظریه‌ی اول، یعنی همان زبان کردی مورد تایید است، چون کتاب اوستای زرتشت، بیشترین نزدیکی را به زبان کردی و خصوصا شاخه‌ی اورامی(هورامی) آن دارد و همه‌ی اشعار تک بیتی و فولکلوری ترانه‌های کردی، بر وزن ده هجایی، یعنی همان اوزان گاتاهای اوستا می‌باشد.
پرفسور سایس مس می‌گوید: «مادها عشایر کرد بوده‌اند و در شرق آشور سکونت داشتند و ولایات آنها تا جنوب دریای خزر ادامه داشته و زبان آنها آریایی و از نژاد خالص آریایی هستند».
جرج راولینسون آنجا که از نژاد باستانی آریایی سخن می‌راند، می‌گوید: «شاید کردها و لرهای امروز از لحاظ خصوصیات جسمانی شبیه‌تر به مادی‌های باستان باشند تا ساکنین لطیف فلات بزرگ».

با این اوصاف، هنوز نیز درباره‌ی تاریخ مادها ابهامات زیادی وجود دارد و از بین رفتن یا کمبود آثار مربوط به این دوره از تمدن ایران باستان، کار را برای ما مشکل‌تر ساخته‌است. اما آنچه که میتوان دریافت، این است که سرزمین ماد یکی از نخستین جایگاه‌های آریائیان در فلات ایران بوده است.
امپراطوری ایران در زمان هخامنشیان
واقعیت امر این است که، سلسله‌های بزرگی در طول تاریخ امپراطوری ایران، به قدرت رسیدند، سلسله‌هایی چون ماد، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان. اما به قدرت رسیدن هیچ‌کدام از آنها، به معنای این نبود که خود را از یکدیگر جدا بدانند. برای مثال ساسانیان برسر قدرت با اشکانیان جنگیدند اما هدف آنها، تنها کسب قدرت و اعمال سیاستهای بهتر و سازنده‌تر در ایران بود، درست مانند انقلابهایی که امروزه در بسیاری از کشورها برای بهتر شدن وضعیت جامعه رخ می‌دهد. چون اشکانیان نیز در اواخر حکومت خود، همواره دچار نبردهای داخلی بودند که برخی میان اعضای خاندان اشکانی برای رسیدن به شاهی و برخی دیگر بر اثر شورش‌های فرمانروایان محلی بود. این مشکلات داخلی، اشکانیان را به مرور زمان ضعیف کرد. در این دوران رومیان که اشکانیان را دچار آشوب‌های داخلی می‌دیدند از فرصت استفاده کرده و پیاپی دست به تهاجم به مرزهای ایران می‌زدند. به غیر از نبردی که اردوان پنجم با رومیان کرد، در همه‌ی نبردهایی که در این دوره میان ایران و روم درگرفت برتری با رومیان بود و آنان در همه‌ی این نبردها، خرابی‌های زیادی را باعث شدند. این مشکلات بحران‌های اقتصادی را نیز در بر داشت، ارزش پول اشکانیان به شدت پایین آمد. به این ترتیب در زمان پادشاهی اردوان پنجم دولت اشکانی از همه نظر آماده‌ی سقوط بود. و ما شاهد آن هستیم که بعد از به قدرت رسیدن ساسانیان، بیش از 4 سده و تا زمان حمله‌ی اعراب، ایران در اوج قدرت و شکوفایی بود.
ساسانیان که کردتبار بودند، خود را ادامه دهنده‌ی امپراطوریهای قبل از خود می‌دانستند و طبق منابع تاریخی، نوادگان آنها به هخامنشیان برمی‌گردد.
«لمبرت» به نقل از «رشید یاسمی» می‌گوید: نه تنها کردهای پارس بزرگترین پشتیبان قدرت نظامی و جنگی ساسانیان بودند، بلکه اردشیر اول، موسس امپراطوری، خود یک کرد بود. او می‌گوید: ساسان پدر بزرگ اردشیر با «رام بهشت» از کردهای مازنجان ازدواج کرد که بنا به عقیده استخری، یکی از پنج طایفه‌ی کرد پارس بود. فرزندشان بابک از خویشاوندی و پیوندهای کردی خود استفاده کرد و فرزندش اردشیر را به عنوان حاکم دارابگرد فرستاد، که مرکز چوپانان، یا شبانکاره بود. اتحادیه بزرگ عشایر که بازنجان به آن تعلق داشت، در شورش اردشیر علیه اردوان پنجم(آخرین پادشاه اشکانی)، حامی اصلی او بوده‌اند، بعد از اینکه اردشیر خود را شاه شاهان اعلام کرد، اتحادیه‌ی بزرگ عشایر به او یاری کرد. اردوان نامه‌ی توهین آمیزی به اردشیر نوشت؛ این نامه توجه ما را به اصل و نصب کردی اردشیر جلب می‌کند« یعنی تو پای از گلیم خویش بیرون نهادی و مرگ را به جانب خویش خواندی. کردنژاد که در چادر کردها پرورده شده‌ای ترا که رخصت داد که آن تاج را بر سر گذاردی.»(لمبرت،1367 :102 )
لمبرت ضمن اینکه کردهای فارس را با لرها و بختیاری‌ها نزدیک می‌داند، می‌نویسد: « قطعی‌ترین همه‌ی اینها، این حقیقت است که واژه‌ی کرد در زبان فارسی و متون عربی صرفاً به معنی چادرنشین است و بر هیچ نوع ویژگی نژادی دلالت نمی‌کند. در این حالت است که نامه‌ی اردوان پنجم توهین آمیزتر می‌گردد. چون در آن، وی، اردشیر را یک چادرنشین نادان خطاب می‌کند. »(لمبرت، 1367 :103)
اما در بخشی از کارنامه‌ی اردشیر بابکان که کتابی است از دوران ساسانیان، این نظریه‌ی لمبرت که کرد بر نژاد دلالت ندارد، رد می‌شود. در این بخش چنین آمده است: «و ساسان شپان پاپک بود و همواره با گوسپندان بود و از تخمه‌‌ی دارای دارایان(داریوش هخامنشی) و اندرش خدایی الاسکندر بگریز و نهان روشی بود و با کرد شپانان بسر می‌برد ....» بنابراین منظور از این عبارت "کرد شپانان" یعنی شپانانی که از تبار کرد بوده‌اند و مسلما منظور از واژه‌ی "کرد" در متن‌های سده‌ی سوم هجری به بعد نیز چیزی غیر از نژاد کردی نیست. متاسفانه برخی از تاریخ نویسان و محققان غربی، بر این عقیده‌اند که واژه‌ی کرد بر نژاد دلالت نمی‌کند و به معنای کوچ‌گران و چادرنشنیان است، اما این به دور از منطق و استدلال درست است. زیرا همانطور که در کارنامه‌ی اردشیر بابکان می‌بینیم، کرد در واژ‌ه‌ی "کرد شپانان"، به تبار و نژادی خاص دلالت می‌کند. بعلاوه آنکه در کتب تاریخی یونان بارها به مردمانی با نام کردوک و کاردوخ اشاره شده‌است. «استرابون» جغرافیدان و مورخ یونان باستان در چند قرن پیش از میلاد درباره‌ی چگونگی تربیت و پرورش بدنی جوانان کرد می‌نویسد: «جوانان ایرانی را چنان تربیت می‌کنند که در سرما و گرما و بارندگی، تاب و توان داشته،‌ ورزیده باشند. اینها را کردک (kardak) گویند».
«بدلیسی» در شرفنامه (تاریخ مفصل کردستان) در مورد لفظ کرد می‌گوید: «لفظ کرد تعبیر از شجاعت است چراکه اکثر شجاعان روز گار و پهلوانان نامدار از این طایفه برخاسته‌اند، مانند رستم زال که در ایام حکومت پادشاهی کی‌قباد می‌زیسته از طایفه‌ی اکراد بوده و چون تولد او در سیستان بوده‌، به رستم زابلی اشتهار یافته است. و کسانی چون آرش کمان‌گیر(در زبان کردی کرمانجی آرش به معنی آتش سیاه می‌باشد، آرش مخفف کلمه‌ی آررش است، آر به معنی آتش و رش نیز به معنی سیاه)، فریدون(فریدون درزبان کردی به‌ معنای عالم، دانشمند و کسی‌ که بیشتر می‌داند است، فری به معنی خیلی‌زیاد و دون به معنی دانستن و فهمیدن)، بهرام چوبین، میلاد و فرهاد کوه‌کن همگی کرد بوده‌اند».
فردوسی در شاهنامه‌ی خود که آنرا با الهام از اساطیر ایرانی سروده‌است، کردها را از نژاد جوانانی می‌داند که از دام ظهاک رهانیده شده و به کوهستان پناه بردند:
همی بنگرید این بدان آن بدین ــــ ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند ــــ جزین چاره ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسپند ــــ بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت ــــ نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر ــــ تو را از جهان دشت و کوه است بهر
به جای سرش ز آن سری بی بها ــــ خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی جوان ــــ ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست ــــ بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش ــــ سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد ــــ که ز آباد ناید به دل برش یاد
با این تفسیر می‌توان گفت که کرد در اصل صفتی بوده که به مردم این بخش از ایران می‌داده‌اند و به معنای دلیر و پهلوان می‌باشد. جالب است که هنوز نیز صفت پهلوان برای مردمان زاگرس و خصوصا کردها به کار می‌رود و واژه‌‌ی "گرد" نیز مطمئنا با واژه‌ی کرد همریشه است.تا اینجا در مورد چگونگی به قدرت رسیدن این سلسله‌ها در ایران، به اختصار شرح داده شد. و اما در رابطه با این تحریف و دروغ تاریخی، و اینکه تمام اختلافات سیاسی و فرهنگی امروز در جامعه‌ی ایران را به این بخش مبهم و کور از تاریخ ایران ربط می‌دهند، به تجزیه و تحلیل می‌پردازیم.

چیزی که در این میان غیر منطقی و نادرست نمود می‌کند، از بین رفتن تمدن یا امپراطوری مادها توسط پارسها یا همان کورش بزرگ است که به نظر واقعیت ندارد و روایات یونانی در اینباره، منبع تاریخ‌نگاران شده‌است که در این مورد بیشتر به خیالپردازی می‌پردازند تا تاریخ‌نگاری. مثلا هرودوت می‌گوید که کورش نوه‌ی «آستیاگ» آخرین شاه ماد بود که آستیاگ بعد از خوابی که دید او را به وزیرش سپرد تا او را از بین ببرد، اما او کوروش را به چوپانی داد. و بعدها کوروش توانست آستیاگ را به زیر بکشد و فرمانروایی را از دست او خارج کند. این داستان هرودوت دقیقا برگرفته از اسطوره‌ی کیخسرو است. کیخسرو نیز به همین صورت متولد می‌شود!
در سال‌نامه‌ی بابلی نبونید نیز چنین آمده: «شاه آستیاگ، سپاهش را فراخواند. آنان بسوی کوروش، شاه اَنشان به پیش تاختند تا به نبردی پیروزمندانه با او در آیند. اما سپاهیان آستیاگ بر شاه خود شوریدند. او را به زنجیر کشیده و به کوروش سپردند. آنگاه کوروش، بسوی کشور هگمتانه پیش تاخت و سرای پادشاهی او را تصرف کرد». حتی اگر این نوشته را بپذیریم، باز تغییری در اصل موضوع ایجاد نخواهد کرد، چون طبق این نوشته مشخص می‌گردد که آستیاگ آغازگر نبرد با کورش بوده و نه تنها درگیری صورت نگرفته، بلکه سپاهیان ماد خود حاضر به تسلیم کردن او به کورش بوده‌اند و درواقع آنها با رضایت خود شاهی را به کورش انتقال داده‌اند. وگرنه چگونه ممکن است که مادها با دست خود حاضر به نابودی خود بوده باشند؟! و باز طبق همین نوشته(نبونید)، می‌توان دریافت که این تنها یک تغییر سیاسی در امپراطوری ایران آن روزگار بوده، که نارضایتی آستیاگ را به همراه داشته، اما همه‌‌ی بزرگان ماد و هخامنشی بر سر آن به توافق رسیده‌ بودند. چون همه می‌دانیم که کورش از مادر مادی و نوه‌ی خود آستیاگ و از پدر منتسب به منطقه‌ی پارس بود و جد پدریش(هخامنش) در زمان امپراطوری ماد، بزرگ قوم پارس بود و به همین خاطر او وارث برحق تاج و تخت شاهی بعد از آستیاگ بود و پس از رسیدن به قدرت به احترام جدش هخامنش، خود را شاه هخامنشی نامید نه شاه پارس و هیچگاه خود را از ماد جدا ندانست و حتی زمانی که به شاهی رسید به مانند مادها لباس برتن کرد. چون زبانش زبان مادریش مادی بود در تأیید این مطلب گزنفون تعریف می‌کند: «کورش لباس مادی را اقتباس کرد و از خانواده‌اش خواست تا لباس مادی بپوشند. او در اوّلین بار که از قصر خود بیرون آمده بود، لباس‌های مادی به رنگ‌های ارغوانی، سیاه و سرخ پررنگ را به سرداران داد و برای ترغیب مردم، به کسانی که جامه‌ی مادی می‌پوشیدند، امتیازاتی داد. حُسن این لباس آن است که معایب بدن را می‌پوشاند و اشخاص را بزرگ‌تر و شکیل‌تر می‌نمایاند». هرودت نیز می‌نویسد: «ماد و پارس زبان مشترک داشته اند ، بعلاوه وضع لباس و پوشش مردم پارس و ماد باهم شباهت تام داشته».
از این تعاریف می‌توان استنباط کرد که گفته‌های مبنی بر نابودی تمدن و امپراطوری بزرگ ماد توسط پارس، چیزی جز تحریف تاریخ نیست و می‌خواهند با واقعی جلوه دادن آن، ماد و پارس را دشمن یکدیگر نشان داده و منشأ اختلافات سیاسی امروز در ایران را، به آن دوران نسبت دهند، تا مردم ساده‌ای که از تاریخ خود چیزی جز تحریف واقعیت نشنیده‌اند، یقین پیدا کنند که این دشمنی، ریشه در تاریخ این سرزمین دارد و به دوران معاصر برنمی‌گردد و با این حربه، جدایی و نفاق را در بین آنها به وجود آورند، که متاسفانه تا به امروز نیز در این راه، کم و بیش کامیاب بوده‌اند.
پارس نه به معنای نام یک تمدن جدا از تمدن ماد، بلکه تنها نام منطقه‌ای از جنوب ایران( استان فارس کنونی) بوده‌است که در زمان امپراطوری ماد، هر منطقه شاه خود را داشته و همه‌ی این شاهان در زیر چتر فرماندهی شاه‌ شاهان یا همان شاه ماد، حکومت می‌کرده‌اند. و هخامنش جد پدری کورش نیز در زمان مادها، شاه منطقه‌ی پارس بود که در آن دوران خراج‌گذار ماد محسوب می‌شدند.
کورش به قدرت رسید چون پدربزرگش آستیاگ فرزند پسری نداشت، از این رو کورش که نوه‌ی دختری او بود، طبیعتا جانشین بعد از او می‌شد و او خود را ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری، یعنی امپراطوری ماد می‌دانست و همانطور که قبلا نیزاشاره شد، تنها به احترام جد پدریش، هخامنش که شاه پارس بود، خود را کورش هخامنشی نامید.
اگر به گفته‌ی برخی از تاریخ‌نویسان، این اقدام کورش، خیانت بر علیه امپراطوری ماد بوده‌است، پس چرا در زمان او هیچ‌گونه شورشی آنگونه که در زمان داریوش بزرگ به وقوع پیوست، صورت نگرفت؟! و ممکن نیست، امپراطوری ماد به آن بزرگی و عظمت، به یکباره و بدون هیچ مقاومتی و به سادگی از بین برود، مگر آنکه مادها خود را با هخامنشیان یکی دانسته و خود خواسته باشند که ادامه‌ی این امپراطوری را به دست کورش بسپارند.در تورات بارها از شاهان ماد سخن رفته است و از اقوام اورارتو، مانا و سکا نیز به عنوان تابعان دولت پادشاهی ماد یاد شده است.

کتاب تورات، همواره نام پارس و ماد را در کنار هم آورده و داریوش و کورش بزرگ را «داریوش مادی» و «کورش مادی» ذکر کرده است. در کتاب دانیال، قانون و شریعت ایران به صورت «‌شریعت مادیان و پارسیان» و «‌قانون مادیان و پارسیان» آمده است. در تورات، کتاب استر، شخصیتهای درجه اول ایران «مادی و پارسی» نامیده شده‌اند. در این کتاب چنین آمده است: «هفت رئیس پارسی و مادی بودند که روی پادشاه (خشایارشاه) را می‌دیدند و در مملکت به درجه‌ی اول می‌نشستند».
حتی داریوش نیز، حکومت خود را پارس نمی‌خواند و آنرا حکومت هخامنشی می‌نامید. تنها یونانیان در کتب خود، ایران را پارس می‌نامیدند چون پایتخت هخامنشیان در پارسه(تخت جمشید) بود.
در کتیبه‌ی بیستون، داریوش همواره نام پارس و ماد را در کنار هم می‌آورد و حدود سی بار نام ماد ذکر گردیده و آنها را از یکدیگر جدا نمی‌داند. دلیل شورشهایی که در زمان داریوش به وقوع پیوست کاملا واضح است و او در کتیبه‌ی بیستون به خوبی آنها را شرح می‌دهد. دلیل این شورشها در زمان داریوش، کشته‌ شدن پسران کورش، یعنی بردیا و کمبوجیه بود که باعث شد تا هرج و مرج در سراسر ایران به وجود آید و هرکس خود را به دروغ شاه و جانشین کورش معرفی کند.
بردیا توسط برادرش کمبوجیه به قتل رسید:"بند 10 – داریوش شاه گوید: این است آنچه به وسیله من کرده شد پس از اینکه شاه شدم. کمبوجیه نام پسر کوروش از ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود بردی‌ نام، هم مادر و هم پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نا فرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس، هم در ماد، هم در سایر کشورها."
کمبوجیه نیز در راه بازگشت از مصر، به دست خود کشته شد و داریوش در بند 11 از کتیبه‌ی بیستون به آن اشاره کرده‌است: "پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد." به همین خاطر در سراسر سرزمین ایران و در هر منطقه که شاه کوچکی حکومت می‌کرد، در صدد به قدرت رسیدن و تصاحب مقام شاه‌ شاهان برآمد و گئومات مغ نیز یکی از این شورشیان بود که خود را به دروغ، بردیا فرزند کورش و جانشین وی نامید و برعلیه داریوش شورش کرد تا قدرت را تصاحب نماید."بند 11 – داریوش شاه گوید: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام. او از پ ئیشی یا وودا ( پی شیاووادا ) برخاست. کوهی است ارکدیش ( ارکادری ) نام. چون از آنجا برخاست از ماه وی‌یخن1، چهارده روز گذشته بود. او به مردم چنان دروغ گفت که: من بردیا پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را برای خود گرفت. از ماه گرم پد 92 روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت. پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد."
سپس داریوش در بند 12 می‌گوید:"نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کس از تخمه‌ی ما که شاهی را از گئومات مغ باز ستاند. مردم شدیداً از او می‌ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردیا را شناخته بودند بکشد. بدان جهت مردم را می‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردیا پسر کوروش نیستم. هیچ کس یارای گفتن چیزی درباره‌ی گئومات مغ را نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم. اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود. از ماه باگادیش 103 روز گذشته بود. آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهایی را که برترین مردان دستیار او بودند کشتم. دژی سیک ی ووتیش 4، نام سرزمینی نی‌سای نام در ماد آنجا او را کشتم. شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورا مزدا من شاه شدم. "اگر به بند 12 دقت کرده باشید، درخواهید یافت که داریوش بزرگ، ماد و پارس را از یک تخم و نژاد می‌داند و این نشانگر آنست که ماد و پارس تنها نامی‌ بوده که به دو منطقه‌ی جغرافیایی که کاملا همریشه و هم‌زبان بوده‌اند، اطلاق می‌شده است، همانگونه که امروزه نیز هر منطقه، نام مخصوص به خود را داراست.

این شورشها تنها در مناطق ماد نبود بلکه در منطقه‌ی پارس، شوش و بابل نیز کسانی برای تصاحب تاج و تخت، دست به شورش زدند.
داریوش در کتیبه‌ی بیستون، همواره به اهورامزدا سوگند یاد می‌کند که همه‌ی آنچه‌را که نوشته راست است و حقیقت دارد و خطاب به آیندگان و کسانی که این کتیبه را بعدا می‌خوانند، می‌گوید که آنرا دروغ نپندارید و بدانید که راست است:"بند 6- داریوش شاه گوید: این است آنچه من کردم. به خواست اهورا مزدا در همان یک سال کردم. تو که از این پس این نبشته را خواهی خواند، آنچه به وسیله‌ی من کرده شده تورا باور شود. مبادا آن را دروغ بپنداری." و در بند 7- داریوش شاه گوید: "اهورا مزدا را گواه می‌گیرم که آنچه من در همان یک سال کردم این راست است نه دروغ ."
همه‌ی ما می‌دانیم که در آیین زرتشت، دروغ یکی از بزرگترین گناهان است و پیروان این آیین تا جایی که توانسته‌اند خود را از دروغ‌ دور نگه‌داشته‌اند. مطمئنا و همانگونه که خود داریوش نیز می‌گوید، او این کتیبه را برای آیندگان که ما باشیم نگاشته. با اینکه در بند 20، داریوش شاه می‌گوید: "به خواست اهورا مزدا این نبشته را من به طریق دیگر نیز نوشتم. بعلاوه به زبان آریایی بود، هم روی لوح، هم روی چرم تصنیف شد. این نبشته به مهر تأیید شد. پیش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من این نبشته را همه جا در میان کشورها فرستادم مردم پذیرا شدند." اما داریوش برخلاف مکتوبات دیگری چون نسخه‌های خطی و گل نوشته‌‌ها که به مرور زمان از بین رفته و یا مورد تحریف قرار می‌گیرند، با زیرکی آنرا بر فراز کوه مقدس بیستون یا بغستان نگاشته و بعد از اتمام کتیبه دستور داده‌ است تا پایین آنرا تراش بزنند تا برای همیشه از این بلاها به دور بماند.
جالب است که با وجود چنین سند معتبری، برخی از دانشمندان معاصر، برای نمونه آلبرت امستد آشورشناس آمریکایی عقیده دارند، مردی که بر کمبوجیه شورید برادر واقعی و وارث حقیقی سلطنت بود که داریوش او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد.!! اینجاست که مشخص می‌گردد، غربی‌ها برای رسیدن به اهداف خود که همانا چیزی جز نابودی این تمدن نیست، از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند و با اتهام دروغ‌گویی به داریوش، درصدد بی‌اعتبار کردن این سند تاریخی هستند! اگر الان بعد از گذشت 2500 سال از قدمت این کتیبه، این دانشمندان به ظاهر باهوش، به سادگی پی به دروغ او برده‌اند، بی‌گمان مردم آنزمان نیز آنرا دروغ دانسته‌اند، پس دیگر چه لزومی به نوشتن این کتیبه بوده‌است؟!
حتی هرودوت نیز در اینباره می‌‌گوید: «گئومات یا بردیای دروغین پس از دستیابی به تاج و تخت، تمام زنان کمبوجیه را به همسری گرفت. یکی از این زنان فیدمیا، دختر اتانس (هوتن) یکی از تواناترین نجبای ایران بود. اولین کسی که پس از هفت ماه فرمانروایی، به گئومات ظنین شد که او فرزند کوروش نیست بلکه مرد شیادی است، اتانس بود. او از دختر خود پرس‌و‌جو کرد و دخترش نتیجهٔ تحقیق را به پدر اطلاع داد. اتانس یک دستهٔ شش نفره از نجبای ایران را که به آنها اطمینان داشت، در شوش تشکیل داد و با ورود داریوش از پارس تصمیم اتخاد شد که او را نیز در گروه خویش وارد سازند. این هفت تن با هم قسم خوردند که برای دفع غاصب اقدام کنند. هرودوت این قیام را قیام هفت یار نام نهاده‌است.»
در سنگ نبشته‌ای دیگر از داریوش در تخت جمشید، که خط‌شناسان فرانسوی آنرا ترجمه‌ کرده‌اند، دعای او را می‌بینیم که از اهورامزدا می‌خواهد این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت کند و این نیز نشان‌ دهنده‌ی آنست که او تا چه اندازه از دروغ متنفر بوده‌است و آنرا باعث نابودی سرزمینش می‌دانسته‌است. پس مسلما چنین انسانی نمی‌توانسته که دروغ‌گو باشد، همانگونه که هرودوت نیز به روشنی به این رویداد پرداخته‌ و این سند نیز، بر گفته‌‌‌های داریوش درباره‌ی گئومات مغ، صحه می‌گذارد.
بی شک نظر اینگونه دانشمندان(آلبرت امستد) دروغ و بی‌اساس است نه سخنان مکتوب داریوش بزرگ، و هدف آنها چیزی جز فریب مردم نیست. داریوش آنرا برای آیندگان نوشته نه برای زمان خود، تا ما امروز با حقیقت تاریخ خود آشنا گشته و گمراه نگردیم. و شاید می‌دانسته روزی خواهد رسید که دشمنان با حیله و دروغ، کمر به نابودی تاریخ سرزمینش خواهند بست، پس به این فکر افتاده که راستی‌ها را بر فراز کوه مقدس بیستون حک کند و اهورامزدا را شاهد بگیرد.
پس با توجه به کتیبه‌ی بیستون که کسی قادر به تحریف آن نبوده و همچنان بعنوان سندی معتبر بر بیستون نقش بسته و نیز با توجه به منابع دیگری چون کتاب مقدس یهودیان و حتی برخی از منابع یونانیان، می‌توان دریافت که اختلاف بین پارس و ماد، تنها نتیجه‌ی تحریفات تاریخی‌، خصوصا در 100 سال اخیر بود‌ه‌است، که دولتمردان معاصر ایران به خاطر مقاصد سیاسی خود و نیز خوش‌خدمتی به اربابانشان(دولتهای استعمار)، به آنها در این زمینه یاری رسانیده‌اند. و الی این دو قوم نه تنها از یکدیگر جدا نبوده‌اند بلکه حتی زبان آنها نیز یکی بوده و آن زبان کهن اوستایی یا همان زبان مادی و آریایی است که کتیبه‌ی بیستون گواه این ادعاست. و به صراحت می‌توان گفت که سلسله‌ی هخامنشیان ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری ماد بوده‌ و تنها نام امپراطوری به هخامنشی تغییر پیدا کرده‌است، که در این دوره، این تمدن بزرگ ایرانی، قدرتمندتر از قبل به گسترش و اشاعه‌ی تمدن خود به دیگر نقاط جهان مبادرت می‌ورزد.
مجموعه دلایلی که در بالا ذکر شد، باعث شده تا ما دچار مسائل ضد و نقیض در تاریخ خود شویم و در این بین دروغ‌ پردازی‌های برخی از مورخان یونانی که خود از دشمنان تمدن ایرانی بودند، مزید برعلت شده و امروزه با کشف آثار تاریخی در ایران، بسیاری از دروغهایشان برای ما آشکار وحقایق برای ما روشن می‌گردد. در حالیکه متاسفانه، امروزه تاریخ ما بیشتر بر اساس همین منابع روایتی یونانی و تفسیر هدفإدار برخی از دانشمندان معاصر غرب، به رشته‌ی تحریر درآمده‌ است و ما در کتب درسی از روی این منابع سرشار از دروغ به مطالعه‌ی تاریخ خود می‌پردازیم. تاریخی که تنها در چند سطر کوتاه، به امپراطوری بزرگ مادها پایان می‌دهد و بلافاصله بدون هیچ توضیح قانع کننده‌ای و با این تفاسیر بی‌اساس، این قدرت منقرض گشته و جای خود را به سلسله‌ی هخامنشی می‌دهد و تاریخ به ظاهر اصلی ما، از این سلسله آغاز می‌گردد؟؟!!
برخلاف کسانی که معتقدند، امپراطوری ماد به دست پارسها از بین رفت، باید گفت که هخامنشیان ادامه دهنده‌ی همان امپراطوری بزرگ بودند و در واقع این سلسله‌ها با اتحاد و یکپارچگی در دوره‌ای از تاریخ، تمدن بزرگ ایرانی را به نقطه‌ی اوج خود رساندند و این تمدن بزرگ، بعد از حمله‌ی اسکندر مقدونی و انقراض سلسله‌ی هخامنشیان رو به نابودی تدریجی نهاد، چون بعد از این حمله‌ بود که آن تمدن کهن و باستانی به تصاحب یونانیان درآمد و اصالت و قداست گذشته‌ی خود را از دست داد، هرچند به کلی از بین نرفت و در دوره‌‌های بعد یعنی در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز به حیات خود ادامه داد و فراز و نشیبهای بسیاری را طی نمود، اما به خاطر همین نفوذ بیگانگان و سرانجام با پیدایش دینهایی چون مانی و مزدک در ایران، پایه‌های امپراطوری ساسانی که بر اصول آیین زرتشتی استوار بود نیز به تزلزل در آمد و موجبات جنگها و کشمکش‌های داخلی را رقم زد که سرانجام اعراب از همین اختلافات داخلی ایرانیان بیشترین استفاده را بردند و با بهره‌گیری از این اختلافات داخلی و حمله‌ به این سرزمین، برای همیشه به این امپراطوری بزرگ خاتمه‌ بخشیدند.
متاسفانه امروزه آنچه که از تاریخ ایران باستان در مدارس و دانشگاهها تدریس می‌شود، سرشار از دروغ و تحریف است و لازم است که دوباره تاریخمان را از نو و به دور از تحریف و دروغ، بازنویسی کنیم.
در عصر معاصر، در دوران پهلوی‌ها، تحت نفوذ استعمارگران غربی که هدفی جز اختلاف و تفرقه در بین ایرانیان و نابودی این تمدن بزرگ نداشته و ندارند، تاریخ امپراطوری و تمدن ایران، به زمان به قدرت رسیدن کورش بزرگ نسبت داده شد و رسما جشن 2500 ساله‌ را برگذار کردند، تا عملا امپراطوری مادها را که اولین بنیانگذار امپراطوری ایرانی در تاریخ بوده‌اند و کورش نیز خود را از آنها جدا نمی‌دانست، نادیده گرفته و آنرا محو کنند و با این کار نشان دهند که در حقیقت اختلاف بزرگی بین این دو سلسله وجود داشته‌است!!! و این همان استفاده‌ی ابزاری و سیاسی استعمارگران از تاریخ ایران باستان است که با بهر‌ه‌گیری از این مهره‌های دست‌نشانده‌ی خود، در طول یک قرن اخیر، توانسته‌اند این تاریخ جعلی را به خورد مردم ایران بدهند واین در دراز مدت باعث به وجود آمدن حس خودبرتر بینی‌ عده‌ای(فارس‌ها)، نسبت به دیگر ایرانیان شده‌است و نتیجه‌ی این تاریخ جعلی، آنست که امروز هموطنان فارس‌زبان ما، خود را به عنوان میراث‌داران واقعی کورش معرفی کنند و فرهنگ خود را اصیل‌ترین فرهنگ ایرانی و خود را صاحب اصلی این سرزمین بدانند و به دیگر فرهنگهای اصیل و کهن این سرزمین به دیده‌ی حقارت نگاه کنند. و این همان اختلافی‌ است که امروزه گریبان‌گیر ما ایرانیان شده و باعث گردیده تا ما در ذهن خود از کورش تصویری را بسازیم که با وجود بزرگ منشی واقتدارش، در حق مادها خیانت کرده و باعث نابودی آنها شده‌است. بطوریکه باورمان شده، او جد بزرگ فارس‌زبانان امروزیست، و آنها بازماندگان و نمایندگان راستین او هستند و همان سیاستهای او را دنبال می‌کنند! در حالیکه این کاملا نادرست است و حقیقت این است که کورش نه نماینده‌ی کسانی بانام فارس، بلکه پادشاهی بود که به همه‌ی ایرانیان تعلق داشت و به عنوان اولین پادشاه از سلسله‌ی هخامنشی، توانست امپراطوری ایران را نسبت به زمان مادها، وسعت بیشتری دهد و ادامه‌ دهنده‌ی امپراطوری ماد بود نه بنیان‌گذار اولین امپراطوری در ایران. و بایسته است که به این تحریف بزرگ خاتمه داده و تاریخ ایران را از نو نوشت و از امپراطوری 2700 ساله‌ی ایران گفت نه 2500 ساله.



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 19:28 | نویسنده : فرشید خان
هنگامیکه هووخشتره بر بزرگ‌ترین شاهنشاهی غرب آسیا حکومت می کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه های شرقی اش را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه نوعیلامی آمیخته می شدند، اما هم انشان و هم بقیه پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌نبشته بیستون میگوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است.

هووخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و هم‌زمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود.



ابزار وبمستر

ابزار وبمستر